قرآن کریمبه زبان فارسی

ابیات — کی برزفان شیخ ما قدس اللّه روحه العزیز رفته است

جانا به زمین خاوران خاری نیستکش با من و روزگار من کاری نیست
]با لطف ونوازش جمال تو مرادردادن صدهزار جان عاری نیست[

*

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستییا جمله مرا هستی یا عهد شکستی

*

ما را بجز این جهان جهانی دگرستجز دوزخ و فردوس مکانی دگرست
قلاشی و عاشقی سرمایۀ ماستقرایی و زاهدی جهانی دگرست

*

ما و همین دوغ وا و ترب و ترینهپختۀ امروز یا ز باقی دینه
عز ولایت بذل عزل نیرزدگرچه ترا نور حاج تا به مدینه

*

بس کی جستم تا بیابم من از آن دلبر نشانتا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان
در خیال من نیامد در یقینم هم نبودنی نشانی کی صواب آید ازو دادن نشان
چندگاهی عاشقی برزیدم و پنداشتمخویشتن شهره بکردن کوچنین و من چنان
در حقّیقت چون بدیدم زوخیالی هم نبودعاشق و معشوق من بودم ببین این داستان

*

هر آن دلی که ترا سیدی بدان نظرستخطر گرفت اگرچه حقّیر و بی‌خطرست
اگرچه خُرد یکی شاخکی گیاه بُوَدکی تو بدو نگری زاد سرو غاتفرست
هر آن دلی کی نهفتست زیر هفت زمینکی تو بدو نگری همتش ز عرش بَرَست

*

در راه یگانگی نه کفرست و نه دینیک گام ز خود برون نه و راه ببین
ای جان جهان تو راه اسلام گزینبا مار سیه نشین و با خود منشین

*

شیخ ما روزی بدرختی کی بر در مشهد مقدس است بر نگریست، برگ زرد گشته دید، این بیت بگفت:

ترا روی زرد و مرا روی زردتو از مهره ماه و من از مهر ماه

*

وقتی قوّال در پیش شیخ ما این بیت می‌گفت:

سمر گشتم نگاری را که دیدار پری داردنبوت را همی سازد نه کار سرسری دارد

شیخ گفت چنین نباید گفت معاذ اللّه چنین باید گفت شعر:

نبودت را همی سازد نه کار سرسری دارد

*

یک روز دیگر قوّال پیش شیخ این بیت می‌خواند:

نه همرهی تو مرا راه خویش گیرو بروترا سلامت باد و مرا نگونساری

شیخ گفت چنین نباید گفت، باید گفت:

ترا سلامت باد و مرا سبکباری

*

شیخ گفت امشب ابرهیم خوانده است:

من بودم و او واو و من اینت خوشی

این چنین سه چهار تن بود چنین باید گفت:

من بودم و او واو و او اینت خوشی.

شعر:

خواهی کی کسی شوی ز هستی کم کنناخورده شراب وصل مستی کم کن
با زلف بتان دراز دستی کم کنبت را چه گنه تو بت پرستی کم کن

بیت

گرفت خواهم زلفین عنبرین ترابه بوسه نقش کنم برگ یاسمین ترا
هر آن زمین که تو یکره برو قدم بنهیهزار سجده برم خاک آن زمین ترا
هزار بوسه دهم بر سخاء نامۀ تواگر ببینم بر مُهرِ او نگین ترا
به تیغ هندی گو دست من جدا بکننداگر بگیرم روزی من آستین ترا
وگرچه خامُش مردم که شعر باید گفتزبان من بروی گردد آفرین ترا[

بیت

تا روی ترا بدیدم ای شمع طرازنی کار کنم نه روزه دارم نه نماز
چون باتو بوم مجاز من جمله نمازچون بی‌تو بوم نماز من جمله مجاز

شعر

تقنع بالکفاف تعش رخاءًولاتبغ الفضول مع الکفاف
ففی خبز القفار بغیر أدمو فی ماء القراح غنی و کاف
وکل تزین بالمرء زینوازینه التجمل بالعفاف

بیت

واحببت اولاد الیهود باَسرِهِملاجلک حتی کدتُ ان اَتهوّدا
اصلی فأزوی قبلتی متعمدالقبلتکم فاشهد صلاتی لتشهدا
وانی لاهدی فی صلاتی بحبکمبتوریة موسی ثم فرقان احمدا
ولولا مقال الکاشحین و بغضهملعبدت یوم السبت فیمن تعبدا
و کان دخول النار فی الحب هینااذاکان من نهواه فی الحب مسعدا

امام اسمعیل ساوی گفت من رقعۀ نوشتم به شیخ و بنوشتم کی کسی ترا غیبت کرده است او را بحل کن، شیخ گفت بخط مبارک نوشت:

تقشع غیم الجهد عن قمر الحبواشرق نورالصبح فی ظلمة الغیب
وجاء نسیم الاعتذار مخففافصادفه حسن القبول من القلب

*

ازیک سو شیر و از دگر سو شمشیرمسکین دل من میان شیر و شمشیر

*

]کار همه راست شد چنانک ببایدحالت شادیست شاد باشی شاید
انده و اندیشه را دراز چه داریدولت تو خود همان کند که بباید
رایِ وزیران ترا بکار نیایدهرچ صوابست بخت خود فرماید
چرخ نیارد بدیل تو ز خلایقو آنکه ترا زاد نیز چون تو نزاید
ایزد هرگز دری نبندد بر توتا صد دیگر به بهتری نگشاید[

*

آنجا که ببایی پدید نیئی گوییآنجا که نبایی از زمین بررویی
عاشق کنی و مراد عاشق جوییاینت خوشی و ظریفی و نیکویی

*

]ای ساقی پیش آر ز سرمایۀ شادیزان می که همی تابد چون تاج قبادی
زان باده که با بوی گل و گونۀ لعلستقفل دَرِ گُرمست و کلید درِشادی[

*

خوش آید او را چون من بناخوشی باشممرا که خُوشیِ او بود ناخوشی شاید
مرا چو گریان بیند بخندد از شادیمرا چو کاسته بیند کرشمه بفزاید

*

هرکسی محراب کردست آفتاب وسنگ و چوبمن کنون محراب کردم آن نگارین روی را

*

در شب تاریک برداری نقاب از روی خویشمرد نابینا ببیند باز یابد راه را
طاقت پنجاه روزم نیست تا بینم ترادلبرا شاها ازین پنجاه بفکن آه را
پنج و پنجاهم نباید هم کنون خواهم ترااعجمی‌ام می‌ندانم من بن و بنگاه را

*

]جایی که تو باشی اثر غم نبودآنجا که نباشی دل خرم نبود
آنرا که ز فرقت تو یکدم نبودشادیش زمین و آسمان کم نبود[

*

شیخ این دو بیت بخط خویش نوشته بود:

لان کانت الایام فرقن بیننافانا بقرب القلب مجتمعان
تصورت فی قلبی لفرط صبابتیفشخصک لی نصب بکل مکان

*

]ای دوست ترا به جملگی گشتم منحفا که درین سخن نه زرقست و نه فن
کر تو ز وجود خود برون جستی پاکشاید صنما بجای تو هستم من

بیت

چندانکه بکوی سلمه یارست و ربودچندانکه درخت میوه دارست و مرود
چندانکه ستاره است برین چرخ کبوداز ما ببر دوست سلامست ودرود

بیت

بر رسته دگر باشد و بر بسته دگر.......................................................

بیت

تنگ دلی نی و دل تنگ نیتنگ دلانرا بر ما رنگ نی

بیت

دریغم آید خواندن گزاف وار دو نامبزرگوار دو نام از گزاف خواندن خام
یکی که خوبان را یکسره نکو خواننددگر که عاشق گویند عاشقان را عام
دریغم آید چون مر ترا نکو خواننددریغم آید چون بر رهیت عاشق نام

وقتی پیش شیخ ما می‌خوانده‌اند:

فاساختن و خوی خوش و صفرا کمتا عهد میان ما بماند محکم
فاساختن و خوی خوش و صفرا هیچتا عهد میان ما بماند بی‌پیچ[

بیت

رنج مردم ز بیشی و پیشیستراحت و ایمنی ز درویشیست
برگزین زین جهان یکیّ و بسگرت بادانش و خرد خویشیست