قرآن کریمبه زبان فارسی

۱- المقاله الاولی فی التوحید

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بنام آنک جان را نور دین دادخرد را در خدا دانی یقین داد
خداوندی که عالم نامور زوستزمین و آسمان زیر و زبر زوست
دو عالم خلعت هستی ازو یافتفلک بالا زمین پستی ازو یافت
فلک اندر رکوع استادۀ اوستزمین اندر سجود افتادۀ اوست
ز کفک و خون برآرد آدمی راز کاف و نون فلک را و زمی را
ز دودی گنبد خضرا کند اوز پیهی نرگس بینا کند او
ز نیش پشه سازد ذوالفقاریچنان کز عنکبوتی پرده داری
ز خاکی معنی آدم بر آردز بادی عیسی مریم برآرد
ز خون مشک و ز نی شکر نمایدز باران در ز کان گوهر نماید
یکی اول که پیشانی نداردیکی آخر که پایانی ندارد
یکی ظاهر که باطن از ظهورستیکی باطن که ظاهر تر ز نورست
نه هرگز کبریایش را بدایتنه ملکش را سرانجام و نهایت
خداوندی که اوداند که چونستکه او از هرچ من دانم برونست
چو دید و دانش ما آفریدستکه دانستست او را و که دیدست
ز کنه ذات او کس را نشان نیستکه هر چیزی که گوئی اینست آن نیست
اگرچه جان ما می پی برد راهولیکن کنه او کی می‬برد راه
چو بی آگاهم از جانم که چونستخدا را کنه چون دانم که چونست
چنان جان را بداشت اندر نهفت اوکه هرگز سر جان با کس نگفت او
تنت زنده بجان و جان نهانیتو از جان زنده و جان را ندانی
زهی صنع نهان و آشکاراکه کس را جز خموشی نیست یارا
هزاران موی را بشکافتم منطریق این خموشی یافتم من
چو نتوانی بذات او رسیدنقناعت کن جمال صنع دیدن
اگر تو راست طبعی در صنایعبرآی از چار دیوار طبایع
خدایت را نیفتادست کاریچه سازی از طبایع کردگاری
اگر آبست اصل آبی بروبندفرا آبش ده و لختی بروخند
وگر خاکست در پیش درش کنبزیر پای خاکی بر سرش کن
وگر باد است بیدادیش پندارببادش برده و بادیش پندار
وگر اصل آتش است آبی بروزنچو آبش بر زدی آتش درو زن
طبیعت راست داری بی ریاباشطبیعی نیستی مرد خدا باش
چو در هر دو جهان یک کردگار استترا با کار چار ارکان چه کار است؟
یکی خوان و یکی خواه و یکی جوییکی بین و یکی دان ویکی گوی
یکیست این جمله چه آخر چه اولولی بیننده را چشم است احول
نگه کن ذره ذره گشته پویانبحمدش خطبه تسبیح گویان
زهی انعام و لطف کار سازیکه یک یک ذره را با اوست رازی
زهی اسم و زهی معنی همه توهمی گویم که ای تو ای همه تو
نبینم در جهان مقدار موییکه آن را نیست با روی تو روئی
اگر با تو نبودی روی ما رافرو بردی سر یک موی ما را
اگر لطفت نپیوستی بیارینبودی ذرۀ را پایداری
همه باقی بتست و تو نهانیدرون جان و بیرون جهانی
همه جانها ز تو حیران بماندهتو با ما در میان جان بمانده
ز راهت حد و پایان کس ندیدستکه تو در جانی و جان کس ندیدست
جهان از تو پرو تو در جهان نههمه در تو گم و تو در میان نه
نهان و آشکارایی همیشهنه در جا و نه بر جایی همیشه
خموشی تو از گویایی تستنهانی تو از پیدائی تست
تویی معنی و بیرون تو اسم استتویی گنج و همه عالم طلسم است
زهی فر و حضور نور آن ذاتکه بر هر ذرۀ می‬تابد ز ذرات
ترا بر ذره ذره راه بینمدو عالم ثم وجه الله بینم
دوی را نیست ره درحضرت توهمه عالم توی و قدرت تو
ز تو بی خود یکی تا صد بماندهدو عالم از تو، تو ازخود بمانده
وجود جمله ظل حضرت تستهمه آثار صنع و قدرت تست
جهان عقل و جان حیران بماندهتو در پرده چنین پنهان بمانده
جهان پر نام تو وز تو نشان نهبتو بیننده عقل و تو عیان نه
عیان عقل و پنهان خیالیتعالی الله زهی نور تعالی
نبینم جز تو من یک چیز دیگرچو تو هستی چه باشد نیز دیگر
نکو گوئی نکو گفتست در ذاتکه التوحید اسقاط الاضافات
در آن وحدت چرا پیوند جویمتویی مطلوب و طالب چند گویم
چو من دیبای توحید تو بافمچنان خواهم که جان را بر شکافم
درآید صد هزاران قالب از خاکچو اندر تو رسد برسد ز تو پاک
جهانی خلق بودند و برفتنداگر زشت ارنکو در خاک خفتند
ز چندان خلق کس آگه نگشتندکه چون پیدا شدند و چون گذشتند
اگرچه جمله در پنداشت بودندچنانک او جمله را می‬داشت بودند
نه جان دارد خبر از جان که جان چیستنه تن را آگهی ازتن که تن کیست
نه گوش آگاه از بشنیدن خویشنه دیده با خبر از دیدن خویش
ز فانت را ز گویایی خبر نهتنت را از توانایی خبر نه
نه آگاهی ازین گشتن فلک رانه جن و انس و شیطان و ملک را
فرو رفتند بسیاری بدین کویبسی دیگر رسیدند از دگر سوی
نه آن کومی‬رود زین راز آگاهنه آن کامد خبر دارد ازین راه
چنان گم کرده‬اند این سربی رازکه سر مویی نیاید هیچ کس باز
دری مدروس شد نتوان گشادنکه انگشتی برو نتوان نهادن
بباید داشت گردن زیر فرمانکه جز صبر و خموشی نیست درمان
که دارد زهره در وادی تسلیمکه بادی بگذراند بر لب از بیم
همه جز خامشی راهی نداریمکه یک تن زهره آهی نداریم
ز آدم قطرۀ را برگزیدستاز آن یک قطره خلقی آفریدست
در آن قطره بسی کردند فکرتفرو ماندند سرگردان فطرت
فرو شد عقلها در قطرۀ آبهمه در قطره گشتند غرقاب
هزاران تشنه زین وادی برآیندبرین درگه بزانو اندر آیند
زعجز خویش می‬گویی تو ای پاکتویی معروف و عارف ما عرفناک
دو عالم جمله در گفتار ماندندهمه در پردۀ پندار ماندند
همی گویند ما در جست و جوئیمز دیری گاه مرد راه اوئیم
عجائب بین که آمد قطرۀ آبکه دریایی برد پر در خوشاب
عجب‬تر این که آمد ذرۀ خاککه تا دستش دهد خورشید افلاک
چو داری حوصله از پشۀ کمچگونه می در آشامی دو عالم
جگر در خون بسی گردیدۀ توچنان نیست این که اندیشیدۀ تو
برو سودای بیهوده مپیمایمنه بیرون ز حد خویشتن پای
گلیم عجز در سرکش ز حیرتچو باران بر رخ افشان اشک حسرت
که در خور نیست حق جز حق ای دوستچه برخیزد ازین مشتی رگ و پوست
خدا پاک و منزه تو ره خاکچه نسبت دارد آخر خاک با پاک
اگر موری ز عالم با عدم شدبعالم در چه افزود و چه کم شد
بسان حلقه سر می‬زن برین درکه کم ناید برین در از چنین سر
کبود از بهر آن پوشید گردونکه هم چون حلقه زان درماند بیرون
خدا را چون خدا یک دوست کس نیستکه درخورد خدا هم اوست کس نیست
اگر از تو کسی پرسد چه گوئیکه چیزی گم نکردن می چه جوئی
نخستین یافت باید چون بیابیچو گم گردد سوی جستن شتابی
گزافست از چنین حسرت سرآمدبسا جانا کزین حسرت برآمد
همه جانهای صدیقان پر از خونکه می‬داند که سر کار او چون
ببین چندین هزاران سال کابلیسنبودش کار جز تسبیح و تقدیس
همه طاعات او بر هم نهادندز استغنای خود بر باد دادند
دلش خونابه جای محنت آمدتنش دستار خوان لعنت آمد
ز استغنای حق گر یاد داریمسر وادی بی فریاد داریم
جگر خون می‬شود زین یاد ما راز استغنای حق فریاد ما را
باستغنا اگر فرمان درآیدهمه اومید معصومان سرآید
چو فردا پیش آن ایوان عالیفرو کوبند کوس لایزالی
که دارد در همه آفاق زهرهکه عرضه دارد این نقد نبهره
خدا را کبریای بی نیازیستترا جز نیستی هیچ این چه بازیست
تو می‬خواهی بتسبیح و نمازیکه خشنود آید از تو بی نیازی
نمازت توشه راه درازستولی او ازنمازت بی نیازست
جوامردا یقین می‬دان بتحقیقکه گر تکلیف کردت داد توفیق
اگر توفیق حق نبود مددگرنگردد هیچکس هرگز مسخر
زهی رتبت که از مه تا بماهیبود پیشش چو از موی سیاهی
زهی قدرت که از قدرت نماییز یک سر موی صد صنعت نمایی
زهی عزت که چندان بی‬نیازستکه چندین عقل و جان آنجا ببازیست
زهی حشمت که گر بر جان درآیدبهر یک ذره صد طوفان برآید
زهی سبقت که با آن اولیتندارد هیچ موجودی معیت
زهی وحدت که مویی درنگنجددر آن وحدت جهان مویی نسنجد
زهی نسبت که در چل صبح ایامبدست خویش بستی چینه بردام
زهی رحمت که گر یک ذره ابلیسبباید گوی برباید ز ادریس
زهی غیرت که گر بر عالم افتدبیک ساعت دو عالم بر هم افتد
زهی هیبت که گر یک ذره خورشیدبیابد گم شود در سایه جاوید
زهی حجت که اندر هیچ روییبننشیند کسی را بر تومویی
زهی حرمت که ازتعظیم آن جاهندارد کس ورای تو در آن راه
زهی ملکت که واجب گشت لابدکه نه نقصان پذیرد نه تزاید
زهی قدرت که گر خواهد بیک دمزمین چون موم گرداند فلک هم
زهی شربت که در خون می زند نانبامید سقیکم ربکم جان
زهی آیت که بنمایی چو خواهیز یک یک ذره خورشید الهی
زهی فرصت که درعالم فروزیبآه بی دلی عالم بسوزی
زهی شفقت که بر ما جاودانیتودادی مادران را مهربانی
زهی مهلت که چون هنگام آیدبمویی عالمی در دام آید
زهی وقتی که در وقت اسیریجهانی را بسر مویی بگیری
زهی نعمت که چندان شد ملازمکه شکرش هم تو دانی گفت دایم
زهی شدت که در حجت گرفتننه برگ خامشی نه روی گفتن
زهی رخصت که گرراهی نبودیکسی را زهرۀ آهی نبودی
زهی فرقت که بسیاری دویدندندیدندت ولیکن نایدیدند
زهی راحت که قدوسان اعلیهمی نازند دایم زان تجلی
زهی لذت که پاکان مطهرکنند از وی مشام جان معطر
همه بیچاره‬ایم و مانده بر جایبرین بیچارگی ما ببخشای
چو درگهواره گور اوفتادیمچو طفلان ما در آن عالم بزادیم
شده آن گور چون گهوارۀ تنگکفن بر دوش ما پیچیده چون سنگ
درون آیند دو زنگی پر از زوربجنبانند ما گهواره کور
چو طفلان مادران سختی و تنگیبلرزیم از نهیب و سهم زنگی
نه ما را مادری نه مهربانیبگردانیده روی از ما جهانی
ز ما ببریده هم بیگانه هم خویشچو طفلان ما و راهی سخت در پیش
چو طفلان جهان نادیده باشیمزهی سختا که ماترسیده باشیم
چو ما یک ساعتی باشیم در خاکاز آن زنگی نگه مان دار ای پاک
بما گویند من ربک و ما دینخدایا از تو می‬خواهیم تلقین
چو خود ما را بپروردی باعزازمده ما را بدست زنگیان باز
اگر ما را نیاموزی تو گفتاردرازا منزلا ومشکلا کار
بماند تا ابد این درد با ماندانم تا چه خواهد کرد با ما
خداوندا همه سرگشتگانیممصیبت دیده و آغشتگانیم
ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچچه سر چه پا همه هیچم بر هیچ
نداری دل که در دلداری مادمی دل سوزدت بر زاری ما
دلت چون نیست چون سوزد ز زاریچه می‬گویم همه دلها تو داری
خداوندا منم بیچاره ماندهدرین فکرت دلی صد پاره مانده
تنم را گرچه نیست از تو نشانیولی غایب نۀ از جان زمانی
تویی در ضمن سر عقل و جانمچنین گوهر فشان زان شد زبانم
تویی فی الجمله مستغنی ز عالمسخن کوتاه شد والله اعلم