قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۱۶-المقاله الحادیه و العشرون

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
مشو مغرور ملک و گنج و دینارکه دنیا یاددارد چون تو بسیار
خدا را زان پرست از جان پرنورکه استحقاق دارد وز طمع دور
بهر کاری خدا را یاد می‬دارخدا را تا توی از یاد مگذار
بکاری گر مدد خواهی ازو خواهکه به زین در نیابی هیچ در گاه
اگر از خویش خشنودی تو ای دوستیقین می‬دان که آن خشنودی اوست
بطاعت خوی کن وز معصیت دورکه ندهد طاعتت با معصیت نور
ز بس تندی مشو بس زود در خشمکه ناری هیچ کس را نیز در چشم
مکن از کینۀ کس سینه پرسوزکه خود در سوختن مانی شب و روز
حریصی را مکن بر خویشتن چیزکه جان پاک تو گردد ز تن سیر
دروغ و کژمگو از هیچ راهیکه نبود زین بتر هرگز گناهی
حسد گر بر نهادت چیر گردددلت از زندگانی سیر گردد
چو کاری را بخواهی کرد ناکامببین تا بر چه سان دارد سرانجام
ز بی‬صبری دلت گر سخت خستستصبوری کن مگر در وقت بستست
اگر خواهی که یک هم دم گزینیخردمندی گزین تا غم نبینی
بصد نا اهل در شو در زمانهکه تا اهلی بیابی در میانه
کسی را امتحان ناکرده صد بارمگردانش بر خود صاحب اسرار
مگردان هیچ احمق را گرامیکه احمق در غلط افتد زخامی
مگو هرگز بپیش ابلهان رازمده هرگز جواب احمقان باز
مکن کس را ز عام و روستاچیرکه خلقی را بظلم از جان کند سیر
بسنگ و هنگ باش و هیچ مشتاببسر می در مدو مانند سیماب
بمعیار خرد گر سخته گردیچو نیل خام حالی پخته گردی
مریز از پشت خود این آب پارهکه در پشت تو گردد پشت واره
بهر کاری که اندر شهوت آییچو خویشی را دهی از خود جدایی
زفان را خوی کم ده بر سخن توز سی دانش در سی بند کن تو
نخست اندیشه کن آنگه سخن گوبسی پرسیدن و گفتن مکن خو
سخن خوش گوی چندانی که گوییکه خوش گوییست اصل هر نکویی
مگوی از هیچ نوعی پیش زن رازکه زن رازت بگوید جمله سر باز
بدین فرزند را دل دار زندهکه آن نقشی بود در سنگ کرده
پسر را از قرین بد نگه دارکه مردم از قرین گردد گنه کار
گرامی دار پیران کهن راکه در پیری بدانی این سخن را
سخن کم گوی چون گویی نکوگوینه نیک و بد چنانک آید فرو گوی
سخنهای بزرگان یاد می‬گیرز هر یک نکته صد استاد می‬گیر
کسی کو در هنر بردست رنجیبخر یک نکتۀ آنکس بگنجی
کسی را کز تو عزت یافت یک باربنادانی مکن خوارش فلک وار
کسی با تو سخن گوید براندیشمگو کین را شنودستم از این پیش
کسی را کازمودی چند و چونشمکن زنهار دیگر آزمونش
مکن بدگوی را نزدیک خود رامکه بد گوید ترا هم در سرانجام
مبادت هیچ با نادان سر و کارکه تا زو ناردت جان کاستن یار
کسی کو کار بد گوید که چون کنمده بازش ز پیش خود برون کن
سخن چین را مده نزدیک خود جایکه هر روزت بگرداند بصد رای
همی عیب کسی کان ناپدیدستکه حق داند که چونش آفریدست
سوی هر کس چنان گردان نظر راکه بهتر بینی از خود هر بتر را
گمان بد مبر بر کس نکو برحلیمی کن ز کمتر کس فرو بر
برغبت بر همه کس مهربان باشهمه کس را چو خورشید جهان باش
اگر خواهی که گردد کعبه آباددل اهل دلی از خویش کن شاد
نظر از روی نامحرم نگه دارمشو از یک نظر در زیر صد بار
مکن غیبت مده بیهوده دشنامکه در حسرت فرو مانی سرنجام
بطیبت کردن ار شمعی فروزیاز آن طیبت چو شمعی هم تو سوزی
مده بر باد عمر را رایگانیکه کس نشناخت قدر زندگانی
بپاسخ زیر دستان را نکو دارمگر بپسنددت مرد نکوکار
میفکن در سخن کس را بخواریخود افکن باش گراستاد کاری
بچشم خرد منگر سوی کس همکه چون طاوس می‬باید مگس هم
مگو بیهوده کس را ناسزاواربهر زه هم مرنجان هم میازار
اگر پیش تو آید احمقی بازتکبر کن بپیش احمق آغاز
وگر پیش تو آید مرد یزدانفروتن باش خود را خاک گردان
اگر گرد کسی بسیار گردیاگرچه بس عزیزی خوارگردی
اگر بسیار کس را سر دهی بازز دردسر فراوان سر نهی باز
بپیران کن تقرب تا توانیکه ایشانند آگاه از جوانی
بدرویشان رسان از مال بهریکه تا مالت نگردد مار و زهری
توانگر چون برت آید بخدمتمدار او را برای سیم حرمت
ور آید پیش تو درویش خستهبپرسش تا نگردد دل شکسته
کسی کو بر تو حق دارد بآبیفراموشش مکن در هیچ بابی
مجوی از عیب بر موری فزونیکه در قدرت تو چون موری زبونی
نکو بین باش گر عقلت بجایستکه گر بی عیب می‬جویی خدایست
مکن در هیچ کاری ناسپاسیرضا ده در قضا گر حق شناسی
اگر قبضیت باشد ناگهانیبگورستان شو و بگری زمانی
مخند و تاتویی اندوهگین باشبکنجی در شو و تنها نشین باش
چو خواهی کز بلا یابی رهاییاسیران را ز زندان ده جدایی
زمانی در سیاست کن توقفکه تا از پس نمانی در تاسف
مچخ با هیچ کس در گفت بسیارکه نبود سر سگی کردن بسی کار
مکن گستاخ کودک را برخویشکه در گل کرده باشی گوهر خویش
مکن در وقت پاسخ پیش دستیکه شرطست آن که یک ساعت باستی
سخاوت کن که هر کس کو سخی بودروا نبود که گویم دوزخی بود
دلت خرسند کن تا جان نپوسدکه خرسندیست گنجی کان نپوسد
مگو از خویش بسیاری بپاکیبدان خود را که مشتی آب و خاکی
مکن ز اندیشۀ بیهوده دل ریشکه خود اندیشه داری از عدد بیش
مخور حسرت ز غمهای کهن بارکه نبود این سخنها را بن و بار
چو عیسی باشد خندان و شکفتهکه خر باشد ترش روی و گرفته
بخوبی و بزشتی تا توانیمده اقرار بر کس تا ندانی
اگر دل زندۀ در پردۀ رازز مرده جز بنیکویی مگو باز
سخن گرمست گوید چون نگو گفتبجان بپذیر و آن منگر که او گفت
اگر خصمی شود بر تو بداندیشبنیکویی زفان بندش کن از خویش
مدان زنهار خصم خرد را خوارکه شهری شعله سوزد بیک باز
ز بهر خلق نیکویی رها کننکویی خاص از بهر خدا کن
بترک هرچ گفتی تا توانیدگر مندیش از آن گر کاردانی
چو در ره می‬روی سر پیش می‬دارمبین در خلق و دل با خویش می‬دار
طعام افزون مخور ناگاه و ناسازکه آن افزون ترا بی‬شک خورد باز
چو شب در خواب خواهی شد بعادتبگو از صدق دل قوی شهادت
بوقت صبح سر از خواب بردارکه آن دم بهترست از خفته مردار
چو هنگام نماز آید فرازتمکن زندیشها باطل نمازت
ز کار عاقبت اندیش پیوستکه هر کو عاقبت اندیش شد رست
همیشه حافظ اوقات خود باشبفکرت در حضور ذات خود باش
برون را پاک می‬دار از شریعتبپرهیز از پلیدی طبیعت
درون را نیز در معنی چنان دارکه خجلت ناردت گر شد پدیدار
چنان وقتی بدست آرد زمانهکه گر گویند روگردی روانه
اگر زر داری و گر پادشاهیبکن چیزی که باز آن کرد خواهی
زفانت چون شود در نزع خاموشهمه اندیشها را کن فراموش
مترس آن ساعت و امید می‬دارچراغی را فرا خورشید می‬دار
که هر کو جان دهد بر شادمانیبسی لذات یابد جاودانی
بکارست این مثل اینجا که گوییبجان کندن بباید تازه رویی
مدار از غافلی پند مرا خواریکایک کار بند و بهره بردار
ترا گر در ره اسرار کارستمدان کس را که به زین یادگارست
بدان این جمله و خاموش بنشینزفان در کام کش وز جوش بنشین
صبوری پیشه کن اینک طریقتخموشی پیشه گیر اینک حقیقت