قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۲۵-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بپرسیدم در آن دم از پدر منکه چونی گفت چونم ای پسر من
ز حیرت پای از سر می‬ندانمدلم گم گشت دیگر می‬ندانم
نگردد این کمان کار دیدهببازی چو من پیری کشیده
چنین دریا که عالم می‬کند نوشز چون من قطرۀ برناورد جوش
بدو گفتم که چیزی گوی آخرکه سرگردان شدم چون گوی آخر
جوابم داد کای داننده فرزندبفضل حق بهر بابی هنرمند
ز غفلت خود نماییدم همه عمرچه گویم ژاژ خاییدم همه عمر
بآخر دم چنین گفت آن نکوکارخداوند محمد را نکو داد
پدر این گفت و مادر گفت آمینوزان پس زو جدا شد جان شیرین
خدایا گفت این هر دو گرامیبفضلت مهر بر نه بر تمامی
اگرچه گردنم زیر گناه استدعای این دو پیرم حرز راهست
ببین یا رب دو پیر ناتوان رابدیشان بخش جان این جوان را
تو آن پیر نکو دل را نکو دارفروغ نور ایمان شمع او دار
در ایمان یافت موی او سپیدیمدارش در سواد ناامیدی
بدرگاه تو باز افتاده کارشبفضل خویشتن ده زینهارش
در آن تنگی گورش همنفس باشدر آن زیرزمینش دست رس باش
کفن را حله گردان در بر اوبباران ابر رحمت بر سر او
چو با خاکی شد آن شخص ضعیفشبپاکی باد بر جان شریفش
ز جان مصطفی نور علی نوربجانش میرسان تا نفخۀ سور
گناهش عفو کن جانش قوی داربنور دین دلش را مستوی دار
خدایا پیش شاهان مرد مضطرشود با تیغ و با کرباس هم بر
چو من دیدم که خلقانی که رفتندهمه یک تیغ در کرباس خفتند
تن من از کفن کرباس آوردزفانم تیغ چون الماس آورد
کنون کرباس و تیغ آورده‬ام منبسی داغ و دریغ آورده‬ام من
تو خواهی خوان و خواهی ران تودانیکه گر رانی و گرخوانی توانی
سخن با دردترزین کس ندیدستکزین هر بیت خونی می‬چکیدست

پايان