سرای خود بغارت داد شاهیدر افتادند غارت را سپاهی
غلامی پیش شاه ایستادبر پایدران غارت نمیجنبید از جای
یکی گفتش که غارت کن زمانیکه گر سودی بود نبود زیانی
بخندید او که این بر من حرامستکه روی شاه سود من تمامست
مرا در روی شه کردن نگاهیبسی خوشتر که از مه تا بماهی
دل شه گشت خرم زان یگانهجواهر خواست خالی از خزانه
بسی جوهر باعزاز و نکو داشتبدست خویشتن در پیش او داشت
که برگیر آنچ میخواهی ترا بادکه کردی ای گرامی جان من شاد
غلامش دست خود بگشاد از همسرانگشت شه بگرفت محکم
که ما را کار با این اوفتادستچه جوهر چه خزانه جمله یادست
چو تو هستی مرا دیگر همه هستهمه دستم دهد چون تو دهی دست
همی هرگز مباد آن روز را نورکه من از تو بدون تو شوم دور
چو جانان آمد از جان کم نیایدهمه این جوی تو کان کم نیاید
دو گیتی را نجوید هر که مردستیکی را جوید او کین هر دو گردست
چو هر لذت که در هر دوجهان هستترا در حضرت او بیش از آن هست
چرا پس ترک دو جهان مینگیریچو مشتاقان پی آن مینگیری
یکی را خواه تا در ره نمانیفلک رو باش تا در چه نمانی
شواغل دور کن مشغول او شوچو خود را گم کنی در حق فروشو
اگر از دیدۀ خود دور افتیهمی در عالم پر نور افتی
بهشت آدم بدو گندم بدادستتو هم بفروش اگر کارت فتادست
نه سید گفت بعضی را بتدبیرسوی جنت کشند آنگه بزنجیر
اگر جان را بخواهد بود دیدارچه باشی هشت جنت را خریدار