قرآن کریمبه زبان فارسی

۳- در صفت معراج رسول صلی الله علیه و سلم

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
درآمد یک شبی جبریل از دوربراقی برق رو آورد ازنور
که ای مهتر ازین زندان گذر کنبدارالملک روحانی سفر کن
که بسیار انبیاء و مرسلین‬اندبهر جانب جهانی حور عین‬اند
همه بر ره نشسته چشم بر راهز بهر رویت ای خورشید درگاه
فکنده خویشتن حوران ز غرفهکه تا زیشان مگر گیری بتحفه
فتاده در ملایک بانک و غلغلکه تا ز آن سوی رآنی بوک دلدل
همه شب اختران عالم افروزسپند چشم می‬سوزند تا روز
تو خود دانم که چندان داری از نورکه یزدانت فراغت داد از حور
کنون برخیز پیش آور براقتکه می‬دانم که چونست اشتیاقت
دمی در عالم قدسی قدم زنبگیر آن حلقه را و بر حرم زن
چو با حق شد زفان جانت هم رازز راز خویش دل با خویش پرداز
چگونه در قفس بلبل زند پراز آن پاسخ بدان سان شد پیمبر
براق برق رو زین خطه خاکبراند و خطبه خواند اول بر افلاک
مدرس شد عباد مخلصین راسبق داد از حقیقت مرسلین را
جهانی انبیا را کار دیدهز حضرت نور دین بسیار دیده
ز نور خویش را نابود دیدندچه می‬گویم در آتش دود دیدند
ز صحن خاک در یک طرفه العینبرآمد تا فضای قاب قوسین
قدم بر ذروۀ خلد برین زدعلم بر عرش رب العالمین زد
شده فیروزه گردون خروشانز بانگ طرقوی سبز پوشان
بآخر هم چنان می‬شد علو جویملایک صد هزاران طرقوا گوی
کشیده نزل برمه ماهی از فرشفکنده حمل بر هم حامل العرش
بهشت آراسته در بر گشادهتتق آویخته مسند نهاده
فتاده غلغلی در عرش اعظمکه آمد صدر و بدر هر دو عالم
امیر و سید سادات آمدسپه سالار موجودات آمد
چو در نه پرده نیلی سفر کردورای پرده غیبی گذر کرد
نیامد هیچ چیزی جای گیرشکه بود از هرچ پیش آمد گزیرش
نکرد از هیچ جانب یک نظر اورفیقی داشت در اعلا مگر او
ز حوران گرچه صحن باغ پربوددو چشمش سرمه ما زاغ پر بود
چنان از پیشگه روشن شد آن نورکه روح القدس بیرون ماند از دور
چو روشن شد ز نور حق حوالیفغان برداشت روح القدس حالی
که ای سید اگر آیم فراتربسوزد بیش ازین پرتو مرا پر
تو ای روح الامین پیش جناییکه شد پیغامبران را زهره آبی
چراچندین غم شه پر گرفتیکه بانک لودنوت در گرفتی
هزاران جان همی سوزد درین راهترا گو پر بسوز ای پیک درگاه
نمی‬دانند صدیقان سر از پایغم پر می‬خوری آخر چنین جای
اگردر قرب این حضرت خرامیبسوزی پر چه مرد این مقامی
تو ای روح الامین بنشین بدرگاهمشو رنجه که لی وقت مع الله
تو شاگرد منی بنشین بسامانبپرس از من که احسان چیست و ایمان
گذشت ازنوبت قولاً ثقیلاتو بر در باش اکنون جبریلا
ترا در اندرون پرده ره نیستکه هر سرهنگ مرد بارگه نیست
منم در نور حق پروانه کردارتویی در پر طاووسی گرفتار
پناه از حق طلب از پر چه جوییسخن در سر رود از پر چه گویی
هزاران جان پر اسرار حکمتفدای جان آن دریای عصمت
ز روح القدس چون برتر گذشت اوز هر چش پیش آمد درگذشت او
بقدر آنجا که مهتر را محل بودزحل آنجا بنسبت در وحل بود
چنان نزدیک حق شد جانش از نورکه از وی جبریل افتاد از دور
بصورت آنک جبریل امین بودکه یک پر ز آسمانش بر زمین
چنان آنجا ز مهتر دور بد اوکه مهتر را چو گنجشگی نمود او
چو بگذشت از جهت ره گشت باریکبآخر شد برب العزۀ نزدیک
چه گویم من در آن حضرت که چون بودکه آن دم از وجود خود برون بود
در آن قربت دلش پر موج اسراروزان دهشت زفانش رفت از کار
چو گل برگ حیا خوی کرده جانشخیال وهم را پی کرده جانش
ز حس بگذشت و ز جان هم گذر کردچو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد
همی چندان که چشمش کار می‬کرددلش در چشم اودیدار می‬کرد
چو از درگه بخلوت گه فرو رفتدرآمد نور ربانی و او رفت
در آن هیبت محمد مانده بی کارمحمد از محمد گشت بیزار
چو حق می‬دید کو می‬زد پر و بالبدل داری سلامش گفت در حال
از آن حالت دمی با خویشش آوردسلامی و علیکی پیشش آورد
خطاب آمد که دع نفسک درون آیببی یسمع و بی ینطق بروی آی
بخواه از آرزویی هست زودتچرا بی خود شدی آخر چه بودت
کنون چون سوختی بر هم بتانراشفاعت کن زمانی امتان را
یتیمی وز یتیمی این بدیع استکه خلق هر دو عالم را شفیع است
فقیری وز فقیری این شگفت استکه عرش و فرش صیت او گرفتست
مرایی، گر یتیمی گرچه درویشترا ام من ترا این از همه بیش
چه باکست از فقیری، فقر فخرستکه خال الوجه فی الدارین فقرست
تودری گر یتیمی این چه بیم استکه در را بهترین وصفی یتیم است
بآخر چون نسب از خود برید اوبگوش جان سلام حق شنید او
نشاید گفت تنها خورد این رامرا باد و عباد صالحین را
کریمی بین که چون کرد این قدح نوشنکرد این خلق مسکین را فراموش
خطاب آمد که ای معصوم مطلقتو حق داری و حق ور را رسد حق
بخواه آنچت بود درخواست کردنز تو درخواست و ز ما راست کردن
چو رب العزه در اسرار آمدپیمبر نیز در گفتار آمد
که یا رب امتی دارم گنه کاربفضل خود ز آتش شان نگه دار
ببین زاری ودل سوزی ایشانلقای خویش کن روزی ایشان
امید جمله می‬دانی وفا کنبلطفت جمله را حاجت روا کن
همه عالم کفی خاکند ای پاکمده بر باد امید کفی خاک
نگردد ملکت دریا مشوشکه ریگی اندرین دریا بود خوش
چه کم گردد ز بحری بی کنارهکه کاهی می‬کند در وی نظاره
اگر رحمت کنی بر خلق محشرازین دریا سر مویی شود تر
بگفت این و روان شد بلبل قدسمشام جانش پر مشک از گل امس
مشام انبیای برگزیدهدرو نرسیده تا در او رسیده
سواره انبیا از ره رسیدهپیاده در رکیب او دویده
همه کروبیان پر برگشادهبپر خاک رهش بر سر نهاده
نشسته قدسیان در دید بانیشکه تا بویی بیامد از معانیش
چه پنداری که خاک پای آن صدرندارد بر خداوند جهان قدر
بخاک پای او سوگند خورد اوکه لا اقسم بهذا یاد کرد او
دمی ای صدر دین عطار را باششفات خواه او شو کار را باش
ترا من چون سگ اصحاب کهفمکه تا هستم برین درگاه وقفم
ز آب دیده غسل توبه کردممگر خاک کف پای تو گردم
منم در فرقت آن روضه پاککه بر سر می‬کنم از آرزو خاک
اگر روزی بدان میدان درآیمچه گویم زین خم چوگان برآیم
بآهی بگسلم بند جهان راحنوطی سازم از خاک تو جان را
سه حاجت خواهم از درگاه تو منکه هستم سخت حاجت خواه تو من
که پیش از مرگ این دل داده درویشببیند روضۀ پاک تو در پیش
دگر کز شاعرانم نشمری توبچشم شاعرانم ننگری تو
دگر چون جانم ازتن شد پر آزادتو در بر گیریش یا رب چنین باد
دلا جانرا فدای راه او کنبتقوی روی در درگاه او کن
بدنیا دم ز دین پاک او زنبعقبی دست در فتراک او زن
مثالی گویمت ظاهر بیندیشکسی راهست جامی پر عسل پیش
اگر طفلی بدو گوید بیارامکه زیر این عسل زهرست در جام
چو از طفل آن سخن دارد شنیدهبلاشک دست از آن دارد کشیده
ترا چندین پیمبر کرده آگاهکه خواهد بود کاری صعب بر راه
بگفت طفل جستی راه پرهیزبگفت انبیا از راه برخیز
خدایا نور دین هم راه ما کنمحمد را شفاعت خواه ما کن
ز کار ما مگردان خشم ناکشز ما خشنود گردان جان پاکش
تحیت باد بیش از صد هزارانبرو از حق وزو بر جمع یاران
خصوصاً چار یار پاک گوهرابوبکر و عمر، عثمان و حیدر
نبی فرمود کایشانند انجمبایهم افتدیتم اهدیتم