قرآن کریمبه زبان فارسی

۴۸-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
چنین گفتست آن خورشید اسلامکه طالع شد ز برج خاک بسطام
که من ببریده‬ام درگاه و بیگاهسه باره سی هزاران سال در راه
چو ره دادند بر عرش مجیدمهم آنجا پیش آمد بایزیدم
ندا کردم که یارب پرده بردارز پرده بایزید آمد پدیدار
بپرسیدند ازو کای خاص درگاهبایزد کی رسد بنده درین راه
چنین گفت او که هرگز کس رسیدستعجب باشد گر اینجا کس ندیدست
بدو گفتند ای خورشید انورچه چیزست اندرین دریا عجب تر
عجب تر گفت نزدیک من آنستکه در دریا ز خود کس را نشانست
کجا تو زین عجب تر راز یابیکه یک شب نم ز دریا بازیابی
درین حضرت سه قطره‬ست و دو پندارجدا هر قطره را بحری پدیدار
یکی دوزخ اگر پندار زشت استدوم پندار نیکو را بهشت است
سوم قطره‬ست در دریای اسرارکه آنجا نیست جان و جسم بیدار
مقام وحدت کل بی‬شک آنجاستتو بی تو شو که اترک نفسک آنجاست
ترا نقدی بباید در ره دورکه جان را ذوق باشد دیده را نور
گر آن شایستگی حاصل کنی توهم اینجا آن جهان منزل کنی تو
حضوری چون ترا هم راه باشددلت شایسته آن راه باشد
خرامان می‬شوی در عالم عشقنگه داری اساس محکم عشق
اگر سر ما شود ناگه پدیداروگر گرما شود در ره پدیدار
چو عشقت هم دم و هم راه باشدترا سرما نه و گرما نباشد
تو می‬خواهی که جمع آبی بیندیشتو هر ساعت پریشانی کنی بیش
ترا دادند آب زندگانیتو درآبی چنین کو واره زانی
هر آن کو واره کاندره ره بگرددبهم کن بو که کارت به بگردد
اگر سوی دهی ره می‬بری توچرا از مه دهی غافل تری تو
برو دل جمع دار ای دوست امروزکه تا فردا نمانی در تف و سوز
چو زیر خاک دل پرخون کنی توگرت انسی نباشد چون کنی تو
پراکنده مشو تا وا نمانیحضوری جوی تا تنها نمانی
ندانم تا دل آسوده جان برددل شوریده آنجا کی توان برد
ز حق باید که چندان یادداریکه گم کردی گر از یادش گذاری
چو دل پر یاد حق داری زفانتبود در آخرت هم راه جانت
بسی یادش کن و گم شود آن یادچنین کردند مردان جهان باد