قرآن کریمبه زبان فارسی

۶۴-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
مگر می‬کرد درویشی نگاهیدرین دریای پر در الهی
کواکب دید چون در شب افروزکه شب از نور ایشان بود چون روز
تو گفتی اختران استاده اندیزفان با خاکیان بگشاده اندی
که هان ای غافلان هشیار باشیدبرین درگه شبی بیدار باشید
چرا چندین سر اندر خواب داریدکه تا روز قیامت خواب دارید
رخ درویش بی دل زان نظارهز چشم درفشان شد پر ستاره
خوشش آمد سپهر گوژ رفتارزبان بگشاد چون بلبل بگفتار
که یا رب بام زندانت چنین استکه گویی چون نگارستان چین است
ندانم بام استانت چه سانستکه زندان تو باری بوستانست
ولی بر بام این زندان ستارهز خلقان عمر دزدد اشکاره
چو این زندان بجانی مزد داریماز آن بر بام زندان دزد داریم
ز دیری گاه من در بند آنمکه سحر صحن گردون بازدانم
که تافت از بیخ و بار هفت طارمخروش و گریۀ طفلان انجم
دمی این جوز زرین ستارهبرین گنبد نشد سیر از نظاله
مگر ما را درین ره طفل دانندکه چندین جوز بر گنبد فشانند
بگو تا کی حلال سعر گردوننماید هر شبی لعبی دگرگون
گهی مه در دق و گاهی در آماسگهی گشته سپر گاهی شده داس
گهی در خوشه چون از سیم داسیگهر در گاو چون زرین خراسی
که داند کین کله داران افلاککمر بسته چرا گردند در خاک
که داند کین هزاران مهره زرینچرا گردند در نه حقه چندین
درین دریا چرا غواص گشتندسماعی نیست چون رقاص گشتند
نه پی شان از طواف خود بگیردنه دل شان از مصاف خود بگیرد
مشعبدوار تا کی مهره بازنددرین نه حقه بر هم چند تازند
هزاران بار برگشتند بر همیکی افزون نمی‬گردد یکی کم
طریقی مشگل و کاری شگرفستدلم ز اندیشۀ این خون گرفتست
دمی زیشان یکی از پای ننشستکه تا خود کی دهد مقصودشان دست
دلی پر شوق می‬گردند عاجزز گردش می‬نیاسایند هرگز
خموشانند سر در ره نهادهزفان ببریده و در ره فتاده
همه چون صوفیان خرقه پوشندز بی‬خویشی درآن خوشی خموشند
در آن گردش نه مستند و نه هشیارنه در خوابند زان حالت نه بیدار
شبان روزی از آن در جست و جویندکه تا محشر بجان جویای اویند
تو شب خوش خفته ایشان در ره اوهمی بوسند خاک درگه او
دلا حاصل کن آخر تیز بینیترا تا چند ازین آویز کینی
چه می‬گویی که این بتهای زرینازین گشتن چه می‬جویند چندین
برو از روی بتها دیده بردارسر بت را فرو گردان نگوساز
چو ابراهیم بتها بر زمین زننفس از لا احب الآفلین زن
ترا با آفرینش نیست کاریکه باشی در همه عالم تو باری
ترا با حکمت یزدان چه کارستمزن دم گرنه جانت زیر دارست
اگر صد سال در اندیشه باشیگیاه خشک و باد بیشه باشی
اگر مقصود کس رادست دادیز نادانی ز ره باز اوفتادی
شدی از جست و جویی باکنارینماندی رونقی درهیچ کاری
چو نشناسی سر مویی ز اسراربنادانی چه گردی گرد این کار
ترا خاموشی و صبرست راهینخواهی یافت به زین دست گاهی
مکن با سر این معنی دلیریکه چون موری شوی گر نره شیری
یقین دانم که بسیاری برنجیکه رعشه داری و سیماب سنجی
تو هرگز هیچ شطرنجی نبردیبشطرنج اندرون رنجی نبردی
چو تو شطرنج بازی می‬ندانیاز آن از یک دو بازی می‬بمانی
چه دانی تو که رخ چندان چرا رفتشه از هر سوی سرگردان چرا رفت
ز یک سو اسب بینی رخ نهادهز یک سو پیل برگردن فتاده
پیاده چون ببینی بر کنارهکه فرزین شد ترا گیرد سواره
ذراعی نیست آخر نطع شطرنجکه تو دروی فروماندی بصد رنج
برین نطعی که در چشم است خردتنمی‬دانی که تا در چیست بردت
چنین نطعی که بحر سرنگونستچه دانی لعبهای او که چونست
تو صد بازی کجا از پیش بینیکه تو نه پس روی نه پیش بینی
چو لعب نطع شطرنجی ندانیز لعب چرخ بی شک خیره مانی
ز یک سو خرمن زر که کشان راز یک سو دانه زر آسمان را
دو مرغ اندر پی دانه دویدهعددشان شش یکی زیشان پریده
ز گندم خوشه بر خرمن رسیدهدو دهقان گاو در خرمن کشیده
ترازویی بگندم کرده بازوجوی ناسخته هرگز آن ترازو
بدریا درفکنده دلوی از چنگبرآورده ازو ماهی و خرچنگ
بره با بز شده سوی چراگاهبنخجیر آمدی شیری ز روباه
کمان بر شیر دهقان برگشادهبره دو پای بر کژدم نهاده
چو تودهقانی و گردون نگریبرو تن زن بگرد این چه گردی
بره جان و دلت بریان بسی کردبره بریانیی زین سان بسی کرد
چو گاو از خشم با تو در سروشدچرا خواهی تو ریش گاو اوشد
چو جوزا از تو چون برنا کمر جستبرین پستی ازو نتوان کمر بست
بزیر چنگ خرچنگ اندری تواز آن هر ساعتی واپس تری تو
تو این دم در دهان شیر اسیریچه دانی زانک این دم شیرگیری
ز خوشه دانۀ بی غم نبینیکه یک جو ندهدت بی خوشه چینی
چو سنجد در ترازو زور بازوتکه برد او از تنور اندر ترازوت
بکژدم چون توان ظن نکو بردکه او خود کژدم زنده فرو برد
کمان گر در زه آید برد جانتچو زه بر تو کشد ناگه کمانت
ز بز بازی بز چشم تو خیرستسر بز دار این بز گرحظیره‬ست
چو دلوت گفت در دلو آی بر ماهچو دلوی زین رسن رفتی فرو چاه
بموری در کف ماهی اسیریکه تو چون ماهی هنگامه گیری
چه دانی لعب چرخ بوالعجب بازبرو انگشت حیرت نه بلب باز
کناری گیر زین نطع مزینچه می‬ریزی میان ریگ روغن
دلت در سیر نطع چرخ بستیبرو دنبال زن بر ریک و رستی
ز نطع چرخ درمانی علی القطعبرو بر ریگ رو تا چندازین نطع
برین نطع زمینت بیم جانستکه دم چون ریگ در شیشه روانست
برین نطع زمین منشین بشاهیکه تو بر ریگ گرمی همچو ماهی
فلک نطع و زمین ریگست هر روزبرآرد تیغ خورشید جهان سوز
ز نطع و ریگ دل نومید داریکه بر سر تیغ زن خورشید داری
بآخر چون نه اهل این سراییمیان نطع و ریگ از سر برآیی
ز حیرت گرچه در دردسری تومده بر باد سر را سرسری تو