قرآن کریمبه زبان فارسی

آغاز سخن

بیان الارشاد (مفتاح الاراده) — فریدالدین عطار نیشابوری
تمامت طول و عرض آفرینشز بهر تست اگر داری تو بینش
بهشت و دوزخ و رضوان و مالکفروع واصلش از منها و ذلک
برای تست جمله آفریدهترا از بهر حضرت برگزیده
اگرچه بس شریفت آفریدندپی شغل بزرگت پروریدند
ببازی در میاور کار خود راشناسا شو تو از خود نیک و بد را
بجان ودل شنو ا زمن سخن رابجو از اصل اصل خویشتن را
نگر تادر چه شغل و در چه کاریمکن با جان خود زنهار خواری
ببین تا خود چه چیزی وز کجائیبجو از خویش اصل آشنائی
بچشم باطن خود خویش را بینبه ریش وسبلتی ای مرد مسکین
نه چشمی نه سری نه دست ونه پابمعنی زین همه هستی مبرا
بصورت آنی از چه غیر اینیتو معنی بین اگر مرد یقینی
توئی تو گر تو خود را بازیابیمقام فخر و عز و ناز یابی
نه چشم و صورتی ای مرد ره روتو صورت بین مشو زنهار بشنو
توئی اعجوبۀ صنع الهیتوئی مقصود صنع پادشاهی
توئی و تونۀ جانا تو بشنونداند این سخن جز مرد رهرو
طلسم بند وزندانست صورتاز آن زندان برون شو بی ضرورت
تو جسم و صورت خود را قفس دانچو بشکستی شدی فی الحال پران
اگر هستی کبوتر ور خودی بازقفس بشکن بجای خویش شو باز
چو این آلات را از بهر صورتبتو دادند ترا شد این ضرورت
که تا تخم سعادت را نشانیکه چون آنجا رسی بی پر نمانی
نباید در شقاوت خرج کردناز آن دوزخ نباید درج کردن
کمال خویش اینجا کسب کن هانتو خود را از طلسم جسم برهان
مزین کن بحکمت جان خود راکه تا عارف شوی هر نیک و بد را
وجود خود بحکمت کن تو گلشنکه تا احوال گردد بر تو روشن
بچشم باطن خود گوش میدارکه تا کج بین نگردی آخر کار
حقیقت راه خود را باز بینیمبادا باطل از حق برگزینی
تو راه شرع را ره دان حقیقتکه تا باشی تو از اهل طریقت
خلاف شرع جمله باطل آمدوزان بی‬حاصلیها حاصل آمد
اگر خواهی که یابی نزد حق بارسرکوی شریعت را نگهدار
سر موئی مگر دان از شریعتکه تا یابی تو ذوقی از حقیقت
ز خواب و خوردو خفت و گفت زنهاربتدریج اندک اندک کم کن ای یار
که تا صافی شوی خود را بدانیکزان دانش فزائی زندگانی
بچشم خود جمال خویش بنگرکه هستی تو در این ویرانه درخور
غریبی اندرین ویرانه گلخنفراموشت شد آن آباد گلشن
بخود بازآی و عزم آن سفر کنبمحسوسات بر یکسر گذر کن
وطنگاه نخستین تو آنستکه ازچشم سرت دایم نهانست
اگر تو دوست داری آن وطنگاهشوی از خاصگان حضرت شاه
چو تو با معدن اصلی روی زودخدا گردد در این حال از تو خوشنود
مشو زنهار گرد آلود این خاککه تا راهت بود بالای افلاک
ز لذات بهیمی روی برتابکه تا خوشرو شوی چون تیر پرتاب
ملک را خدمت دیوان مفرمایملک را کار در دیوان مفرمای
که تا مستوجب هر بدنگردیسزای جای دیو و دد نگردی
رفیقان بد و نیکند با توهمه چون دانه و ریگند با تو
چو کبر و بخل و حرص و شهوت و آزهمان مکر و حسد پس کبر و پس ناز
ز نیکان چون تواضع پس قناعتپس آنگاهی سخا و جود و طاعت
چو علم و حکمت و پرهیزکاریپس آنگه پیشه کن در بردباری
مبدل کن تو آنها را باینهاکه تا سودت شود جمله زیانها
چو شد تبدیل اخلافت میسرشوی صافی و روحانی و انور
بفکرت چشم معنی را کنی بازشود معلومت آنگه سر هر راز
هر آن چیزی که در کون و مکانستنشان هر یک اندر تو عیانست
درونت جوهری بر جمله افزونبود اصلش ورای هفت گردون
تو تادانای آن جوهر نگردیز توظاهر نگردد هیچ مردی
شناسش چون یکی را حاصل آمدحقیقت دان که آنکس واصل آمد
بود مقصود ره دانستن اویچو دانستی بری از این مکان روی
همه سختی اعمال و عبادتشدن مرتاض و کردن ترک عادت
منازل قطع کردن ره بریدنشب وروز اندر آن وادی دویدن
مراد آنست کان جوهر بدانیخوری زان دانش آب زندگانی
چو علمت با خبر انباز گرددعمل با هر دو آن دمساز گردد
مدد بخشد خدایت از هدایتشوی صاحب قدم اندر هدایت
ز هستیهای خود درویش گردیشناسای وجود خویش گردی
چو زان دانش کنی حاصل ضیا رابقدر خویش بشناسی خدا را
اگرچه هست آن جوهر گزیدهحقیقت دان که هست آن آفریده
زبان عاجز شود از شرح ذاتشولی بعضی توان گفت از صفاتش
ورا بخشید معبود یگانهز لطف خود صفات بیگانه
بود یک رویش اندر حضرت پاکشود زان روی دیگر او طربناک
ز روی دیگر او کار تو سازدبنور خویش جسمت را نوازد
نه خارج از بدن باشد نه داخلنداند این سخن جز مرد کامل
شناسائی گهر کار عزیز استنداند هر کسی کان خود چه چیز است
بتازی آن گهر را روح خوانندازو مردم بجز نامی ندانند
ورای روح سرّی هست دائمکه روح از سرّ آن نور است قائم
نظام سرّ و روح از سرّ سر دانکزان نورند دائم هر دو گردان
تو سرّ سر بخوانش یا خفی دانز هر کس این حکایت مختفی دان
تمامت انبیا زنده بدانندکه آن سر خفی را می‬بدانند
مزین اولیا زان نور باشنداز آن پیوسته زان مسرور باشند
نداده هیچکس را دیگر آن نورتمامت گشته‬اند زان نور مهجور
بنور قلب و عقل و روح عامیشود پیدا چو دارد نیکنامی
بدان هر کس که شد زنده نمیردفنا دیگر گریبانش نگیرد
سخن چون منغلق خواهید ای یارنباید گفت منکر گردد اغیار
بلی سرّ خفی را جز که ابرارنداند دیگری از جمع احرار
نیابد هیچکس زان جمله بنیادسرای آن گهر جز آدمی زاد
سزای روح قدسی آدم آمدکه فخر ملّک و تاج عالم آمد
بصورت قبلۀ روحانیان شدبمعنی پیشوای انس و جان شد
مزیّن چون بدان گوهر شد آدمامانت داشتن گشتش مسلم
بدان گوهر کشیدن شاید آن یارکه بود آدم بدان جوهر سزاوار
چون دارد نسبتی با حضرت پاکبدان نسبت کشید آن یار چالاک
چوآدم گشت از آن جوهر مُزّین امانت داشتن را شد مبیّن
یقین گشتش که در باب فتّوتامانت داشتن هست از مروت
چو آدم شد بدان خلعت مکّرماز آن گنج مروّت گشت خرّم
بجان میداشت آدم پاس آن گنجکه تا از دشمنش ناید بدو رنج
امین آن امانت آدم آمدکه ثابت در دیانت آدم آمد
امانت داشتن کاری عظیمستدل سنگین کوه از وی دو نیم است
زمین و آسمان را نیست یاراپذیرفتن نهان و آشکارا
بجان و دل کند آدم قبولشگهی خواند ظلوم و گه جهولش
گهی عاصی و گه عادیش خوانندبصورت دورش از جنت برانند
چو بیند کو شکسته شد ز عصیانبخواهد عذر او کش عذر نسیان
عتابی ظاهرا بر وی براندبراه باطنش با خویش خواند
خراب آباد گردد او بصورتباشگ چشم شوید آن کدورت
شود گنج امانت را سزاوارکه تا پوشیده میدارد ز اغیار
خرابی جای گنج پادشاه استچه دانی تا خرابی خود چه جاه است
عتاب دوستان خورشید جانستبسا صلحی که اندر وی نهانست
بنای دوستی خود بر عتابستعتاب اندر محبت فتح بابست
محبت چون که بر آدم اثر کردبکلی خویش را از خود بدر کرد
قبول منصب علم اسامیهمان حور و قصور شاد کامی
خوشیهای بهشت هشتگانههمان عیش و حیات جاودانه
نعیم هشت خلد از کارسازیبیک گندم بداد از پاکبازی
تمامت طوق و تاج و تخت جنتنهاد اندر ره عشق و محبت
یقین بودش که با آن برگ و آن سازنشاید عشقبازی کردن آغاز
فداکردی همه اندر ره عشقکه تا بارش بود بر درگه عشق
مجرد شد از آن جمله علایقبرو مکشوف شد جمله حقایق
نظر افتادش اندر گوهر فقرگمان برد او که باشد رهبر فقر
زبان حال خواجه گفتش ای باببدست من شود مفتوح این باب
بمعنی زان سبق بردم ز اخوانکه من برداشتم این گوهر از کان
چوخاص ماست این گوهر توئی باببیاری زن قدم این نکته دریاب
تمامت انبیا جویای آننددر این ره جمله از ما باز مانند
چو آمد اختصاص ماش مانعببویش هر یکی گشتند قانع
دل خود را برون آور از آن بندببوی فقر قانع باش و خرسند
نیارد کرد کس آن را تمناکه اقطابند و خاص حضرت ما
بود در امتم هر جا غریبیازین گوهر بود او را نصیبی
بهین امتان از بهر اینندکه اندر حفظ این گوهر امینند
بسمع دل چو بشنید این ندا راگزید از بهر خود راه مدارا
بدانست آدم از راه نبوتکه خاص او نیامد این فتوت
طریق عشقبازی کرد آغازگهی با راز می‬بد گاه با ناز
امانت را بجان میداشت پاسیز حوطی قرب می‬نوشید کاسی