قرآن کریمبه زبان فارسی

در شرح دل فرماید

بیان الارشاد (مفتاح الاراده) — فریدالدین عطار نیشابوری
بجدّ و سعی خود آن را طلب کناگر یابی دل آنگاهی طرب کن
همی جو دل اگر دل باز یابیکه خود را محرم هر راز یابی
چو روی دل ببینی شادگردیبیکره از خودی آزاد گردی
برآید جملۀ کار تو از دلمراد تو شود زو جمله حاصل
تو جان از دل بجز نامی ندانیکه در قالب همیشه قلب خوانی
مدان جانا تو دل آن گوشت پارهکه کافر را بود چون سنگ خاره
بود هر خوک و سگ را آنچنان دلاز آن دل هیچ نتوان کرد حاصل
بود دل نور الطاف الهینماید از سپیدی تا سیاهی
بود منزلگهش آن گوشت بی‬شکنگیرد نور او از پوست تا رگ
همان نور لطیف روشن پاکبدین منزل فرود آمد بدین خاک
جمالش چونکه بنماید ز بالادرین منزل شود نورش هویدا
بود چون قالبی آن قلب روحشبود زان روح هر دم صد فتوحش
منور گردد اعضاها از آن نوروجود تو شود زان نور مسرور
نماید نورش اول پاره پارهپس آنگه جمع گردد چون ستاره
پس آنگه همچو مهتابی نمایددرو هر لحظه نوری می‬فزاید
به بینی آنگهی چون آفتابششود روشن وجود از نور تابش
بگیرد نور او نزدیک و هم دورشود کار تو زان نور علی نور
فرو گیرد تمامی سینۀ توشود شادی غم دیرینۀ تو
بود آئینه وجه الهیدرو بینی هر آن چیزی که خواهی
نزول لطف حق را منزل اوستاگر تو طالبی دل را دل اوست
چو وسعت یابد از نور الهیبود منظور لطف پادشاهی
گهی ارضی بود گاهی سمائیگهی صدقی بود گاهی صفایی
از آن خوانند قلب او راکه هر دمبگردد صد ره اندر گرد عالم
ز وجهی قلب انوار آمد آن نوربدین اسم او شد اندر جمع مشهور
هم او شد ملک خاص حضرت شاهنباشد دیو را هرگز در او راه
بود آئینه کل ممالکنماید اندرو رضوان و مالک
ز روح او روح می‬یابد پیاپیپس آنگه عقل راحت یابد از وی
هر آنکس را که بخشیدند آن دلمراد او شود یکسر بحاصل
اگر داری خبر از دل تو مردیوگرنه از معانی جمله فردی
وجودی راکه ازخود آگهی نیستسزای حضرت شاهنشهی نیست
بدل یابی خبر از سرّ هر کاربدل گردی قرین جمله احرار
تو صاحب دل شو ای مرد معانیکه تا اسرار هر کاری بدانی
بگوش دل شنیدن جمله اسراربچشم عقل دیدن سر هر کار
اگر آن چشم و آن گوشت نباشدبجز شیطان در آغوشت نباشد
اگر از اهل دل آگه نباشییقین میدان که جز گمره نباشی
تو غافل دان هر آنکس را که پیوستبود از حب مال و جاه سرمست
بجمع مال دنیا هر که کو شدچینن کس چشم عقل خویش پوشد
تو عاقل آن کسی را دان که عقبیگزیند بر نعیم و ملک دنیا
بدنیا دار اگر معلول باشدبکار آخرت مشغول باشد
تو آنکس را که او آساید از کبرهمیشه خویش را بزداید از کبر
بجان و دل شود جویای دنیازبانش دائماً گویای دنیا
چنین کس را نشاید خواند عاقلبود دیوانه و مجنون و غافل
ازان عالی تر آمد جوهر عقلکه باشد هر سری اندر خور عقل
نخستین گوهر پاک گزیدهکه هست ایزد تعالی آفریده