بیسرنامه
فریدالدّین محمّدبن ابراهیم عطّار نیشابوری
بسم الله الرحمن الرحيم
من بغیر از تو نهبینم درجهانقادرا پروردگارا جاودان
من ترا دانم ترا دانم تراحق ترا کی غیر باشد ای خدا
چون بجز تو نیست در هر دو جهانلاجرم غیری نباشد در میان
اولین و آخرین وای احدظاهرین و باطنین و بی عدد
این جهان و آن جهان و در نهانآشکارا در نهان و در عیان
هم عیان و هم نهان پیدا توئیهم درون گنبد خضرا توئی
در ازل بودی و باشی همچنانتا ابد هستی و باشی جاودان
ای ز تو پیدا شده کون و مکانای ز تو پیدا شده جان و جهان
ای ز تو عالم پر از غوغا شدهجان پاکان در رهت یغما شده
ای ز تو چرخ فلک گردان شدهصدهزاران دل ز تو حیران شده
ای ز وصلت عاشقان دلسوختهجامۀ وصل تو پردم دوختم
ای ز وصلت کار بازار آمدههمچو ابراهیم در نار آمده
ای ز وصلت جانها اندر فغانهمچو موسی درجواب لن تران
ای ز وصلت جانها بریان شدههمچو اسمعیل صید قربان شده
ای ز وصلت زاهدان در تهنیتهمچو داود نبی در تعزیت
ای ز وصلت عالمان در گیر و دارچون سلیمان پادشاهی ملک دار
ای ز وصلت جان ما تاراج یافتچون محمد یک شب معراج یافت
ای ز وصلت عاشقان آشفته کارهمچو عیسی آمده از پای دار
ای ز وصلت آسمان گردان شدهاندرین ره راه بیپایان شده
ای ز وصلت کوکبان اندر طلبمینیاسایند هرگز از تعب
ای ز وصلت آفتاب اندر سماغلط غلطان میرود بی سر و پا
ای ز وصلت خاک را خون در جگرهر زمان سردگر کرده بدر
ای ز وصلت آب در کار آمدههر زمان هر سو پدیدار آمده
ای ز وصلت شد فریدت غرق خونهر زمان در خاک افتد سرنگون
ای ز وصلت آتش از غم سوختهاندر آن دم سنگ بر سر کوفته
ای ز وصلت هر زمان حیران شدمدر تحیر سر بسر گردانشدم
ای ز وصلت غرق توحید آمدملاجرم در عین تجرید آمدم
من توام تو من نه من جمله توئیمحو کردم در تو مائی و توئی
خود یکی بود و نبود او را دوئیاز منی هر چیز هم اینجا توئی
من بوصلت عارفی مطلق شدمعارفی رفته تمامی حق شدم
من خدایم من خدایم من خدافارغم از کبر و کینه وز هوا
سر بی سرنامه را پیدا کنمعاشقان را در جهان شیدا کنم
صد هزاران خلق حیران ماندهانداندرین ره نوح گریان ماندهاند
صد هزاران عارفان در گفتگواندرین ره لوح دل در شست و شو
عاشقان آتش زنند در هر دو کونتا رهی زین نقشهای لون لون
نقشها را جمله در آتش بسوزبعد از آن شمع وصالش برفرور
چون نماند نقشها اندر نهانآن زمان نقاش را بینی عیان
با تو گویم سر اسرار نهانای برادر نقش را نقاش دان
چون ترا باشد کمال دین به حقخویش را هرگز نبینی جز به حق
جملگی اعضای تو ای بی خبرذات کلی این جهان را سر به سر
عرش و فرش و لوح کرسی و قلماز توشان شد اسم در عالم علم
گوهری جان در هوس تو کردۀبا سگی و جاهلی خوکردۀ
دادۀ بر باد عمر جاودانیک زمان آگه نۀ از سرجان
چون شوی آگه ز سر خویشتنترک گیری ازحدیث ما و من
جمله را یک بینی ای مرد خدایتا نهبینی ای پسر رشته دوتای
گر تو راه عشق را مایل شوییک ره و یک کعبه و یک دل شوی
ننگری در هیچ سوای مردکاردایما در عشق باشی بیقرار
عشق جانان جوهر جان آمده استلاجرم از خلق پنهان آمده است
هست پیدا نیک تنها از شماکی بود خفاش را تاب ضیا
این جهان و آن جهان با هم ببینبگذر از راه گمان و از یقین
عشق با انسان و آن آمیختهروح اندر خاک دان آویخته
گفتم ای آرام جان عشاقانهم شوی درمان درون جسم و جان
ای جمالت عاشقان نشناختهمرکب معنی درین ره تاخته
ای وصالت سالکان را رهروانجمله در آيند از ره بی نشان
ای وصالت صادقان صادق شدهدر طریق عشق خود لائق شده
ای وصالت عالمان درهای و هویدر ره تقلید بشکافند مو
ای وصالت اولیا را داد حالدأب ایشان ماورای قیل و قال
ای وصالت آسمان و هم زمینهست در تسبیح رب العالمین
ای وصالت شمس را دریافتهتو راو در جمله عالم یافته
ای وصالت ماه را هاله زدهگاه بدروگه هلالی بر زده
ای وصالت باد و آتش را به همداد وصلت از ره لطف و کرم
ای وصالت بحر را بگداختههر زمان درد دگر پرداخته
ای وصالت کرد آب و خاک راداد قدسی روح قدس پاک را
ای وصالت کوه را در گل زدهصد هزاران عاربش بر دل زده
ای وصالت سر دریای قدمصد هزاران درّ آرد از عدم
ای وصالت آشکارا و نهانای وصالت بی بیان و بی عیان
ای وصالت انبیا و اولیاای وصالت عاشقان و اصفیا
ای وصالت زاهدان و مخلصانای وصالت نیستی و هستیان
ای وصالت هست گشته در جهانای وصالت هست پیدا ونهان
ای وصالت از جهان بیرون شدهای وصالت عالم بیچون شده
ای وصالت هر دو عالم سوختهای وصالت خان و مانم سوخته
عالمان در علم اودرماندهاندعارفان از عرف او واماندهاند
عاشقان از عشق او حیران شدندهر دم از نوعی دگر بی جان شدند
زاهدان از زهد او رسوا شدنددر خیال زهد او شیدا شدند
بعد پنجه سال او اسرار یافتاز فریدالدین لقب عطار یافت
سر بیسرنامه را پیدا کنم
عاشقان رادرجهان شیدا کنم
درنگر ای عارف صاحب نظرپاک مردان را جهان آمد بسر
ای وصالت روشنائی در جهانای وصالت هم عیان و هم نهان
ای وصالت غمگسار مفلسانای وصالت شمع جان بیکسان
ای وصالت رهنمای سالکانای وصالت درگشای طالبان
ای وصالت سر مشتاقان شدهای وصالت وصل عشاقان شده
ای وصالت صدق صدیق آمدهای وصالت عین تحقیق آمده
ای وصالت ترک تجرید آمدهای وصالت گنج تفرید آمده
ای وصالت اولین و آخرینای وصالت باطنی و ظاهرین
ای وصالت وصل در بن تاختهلاجرم در عشق جان در باخته
ای وصالت گشته بر ما آشکارسالکی گشتم ز فضلت نامدار
ای وصالت کرد رندان مردمانای وصالت هست گشته در جهان
بار دیگر سالک حق حق شدمسالکی رفته تمامی حق شدم
من خدایم من خدایم من خدافارغم از کبر و کینه وز هوا
سر بی سر نامه را پیدا کنمعاشقان را در جهان شیدا کنم
گفت احمد خواند یار آن امامانبیا و اولیا او را غلام
وان نموده سر اسرار قدمآوریده در معنی از عدم
راه را بنموده آن بحر صفاخواجۀ دنیا و دین خیرالورا
سر حق بنمود او در سر حقدر ره حق داد مردان را سبق
عارفان این معرفت دریافتندسالکان مرکب در این ره تاختند
طالبان در جستجوی او بدندعالمان در گفتگوی او بدند
زاهدان یک شمۀ از وی یافتندسالها در سوختن در ساختند
عاشقان دیدند روی او عیاندستها شستند با ساعد زجان
رهبر عالم محمد(ص) آمده استاسم او محمود(ص) احمد آمده است
ره از او جو گر تو مرد رهبریتا نمانی در بلای کج روی
راه راه مستقیم دنیا و دینسر حق است رحمة للعالمین
هر که در راه محمد راه یافتسر حق را ازدل آگاه یافت
احمد است اینجا احد ای مرد کارسر حق را با تو گفتم آشکار
میم را بردار احمد شد احدفهم کن معنی الله الصمد
هست این اسرار از جای دگرسر این راکی شناسد گاو و خر
کور را از حور رخ زیبا چه سودگرچه داند تا چه بانگ آمد چه عود
خودپرستی راه شیطان آمدهبت شکستن کار مردان آمده
راه مردان راه توحید آمدهکار ما تجرید و تفرید آمده
من طریق عشق احمد داشتمتخم دین در راه احمد کاشتم
اسب را در راه احمد تاختمجان خود در راه احمد یافتم
من شراب از جام احمد خوردهامگوی را از خلق عالم بردهام
مصطفی شیخ من است در راه دیناو مرا بنموده است راه یقین
من نه عطارم تو عطارم همیندر ره حق راز اسرارم به بین
من خدایم من خدایم من خدافارغم از کبر و کینه وز هوا
سر بی سر نامه را پیدا کنم
عاشقان رادر جهان شیدا کنم
بعد از این جوهر ندیدم از صفامن نوشتم سر بی سر نامه را
سر بی سر نامه را کردم عیاناین زمان جویم نخواهد شد روان
محو شد اجزای کل من ز همفارغم از خوف و شادی و غم
گنج پنهانم درین جسم آمدمسرواعلانم درین اسم آمدم
من وجود خویش را فانی کنمدر لقای حق به حق باقی کنم
من باسرار آورم این جسم راپس به گفتار آورم این رسم را
تا بداند عاشقان سوخته اسم اعظم گشت در دین دوخته
من برای جمله عالم آمدملاجرم در نفس آدم آمدم
من برای راه عشاق آمدملاجرم در عشق مشتاق آمدم
جسم خود را در ره حق باختمسر معنی را به جان بشناختم
اولین وآخرین من بودهامطاهرین و باطنین من بودهام
من خدایم من خدایم من خدافارغم از کبر وکینه وز هوا
سر بی سرنامه را پیدا کنم
عاشقان را در جهان شیدا کنم
بود عطاری عجب شوریده حالدر ره تحقیق او را صد کمال
حال با خالق عجب بود ای پسرنی چو حال این خیال بی خبر
در امور سر حق ره برده بودنی چو حال ما و من در پرده بود
از یقین خویش حاصل کرده بوددر یقین خویش واصل گشته بود
علویی در خود چو شوقی داشت اوهیچ علمی را فرو نگذاشت او
جمله مردان در فنای ره شدنددر فنای حق به حق آگه شدند
جسم و جان و دین و دل درباختندتا کمال راه دین دریافتند
زهد را و علم را و قال و قیلجمله را انداختند در آب نیل
ای برادر غیر حق جز نیست کساهل معنی را همین باشد و بس
گر تو غیر حق نهبینی در جهانبر تو گردد روشن اسرار نهان
چون که اندر راه حق یک تن شویاز وجود خویشتن فارغ شوی
گر ز جسم و جان شود کلی بدرآن زمان ز اسرار حق یابی خبر
عقل اودر گفت سودا میکندعشق هر دم خود به یغما میکند
عقل شیطان گفت من ز آدم بهماوست سلطانی و من نورانیم
حق تعالی گفت ای ملعون شدهاز طریق راه حق بیرون شده
آدم و معنی ندیده بالیقینروح پاکش رحمة للعالمین
او من است و من ویم ای بی خبرلاجرم در راه معنی کور و کر
گر ترا دیده بدی در راه ماآدم ما را بدیدی همچو ما
چون ندیدی آدمی را با یقیننام تو کردیم ابلیس لعین
ای برادر با کمال خویش باشدر ره توحید حق بی کیش باش
بگذر از کفر و نفاق کیش دینتا رسی در قرب رب العالمین
خودپرستان اندرین ره گمرهنددر طریق عشق حق آگه ترند
نفس انسان سد راه عشق شدعاشقان را راه پس در عشق شد
عشق را بگزین ونفست را بسوزتا شب تاریک گردد همچو روز
نفس را اینجا حجاب راه داناین سخن را از دل آگاه دان
این نه تقلید است نه این راهها استراه تحقیق است و راه مصطفا است
هر که اندر بند نفس خویش مانداز ره حق همچو کافر کیش ماند
در ره توحید جان ایثار کندیده را در باز رو دیدار کن
در جمال حق جمال حق بهبیندر صفات ذات رب العالمین
من نمودم از برای جملهتانمن سزاوارم برای جملهتان
من خدایم من خدایم من خدافارغم از کبر و کینه وز هوا
سر بی سر نامه را پیدا کنم
عاشقان را در جهان شیدا کنم
بود شیخی گفت ما را رو به چینبود گر کافر نداری کیش و دین
پیشوای ماست همچون مصطفاستلاجرم بود آنچه گوئی بیرواست
بعد از آن عطار گفت ای کور و کراز رموز سر عشقی بی خبر
تو به بندی صورت واماندۀکی تو حرف حق احمد خواندۀ
لی مع الله گفت احمد در میانتو کجادانی که هستی در میان
تو بصورت همچو کافر ماندۀواصل حق را تو کافر خواندۀ
خرقۀ ناموس را پوشیدۀونگه سالوس را پوشیدۀ
بت پرستی میکنی در زیر دلقمینمائی خویش را صوفی به خلق
تو سلوک راه از خود کردۀلاجرم در صد هزاران پردۀ
دام گاهی کردۀ این خرق رامیفریبی هر زمان این خلق را
در خودی خود گرفتار آمدیلاجرم در عین پندار آمدی
راه تجرید و فنا راه تو هستتو سخن کم کن که آن راه تو هست
روی تقلیدی بماندی مبتلاتو کجا و سر توحید از کجا
رو که راه بی نشان راه تونیستعقل را در راه معنی روشکیست
تو نمیدانی که من هستم چنینبی هوامائیم بر روی زمین
من خدایم من خدایم من خدافارغم از کبر و کینه وز هوا
سر بی سر نامه را پیدا کنم
عاشقان را در جهان شیدا کنم
این سخن را از ره مردی شنوتا نمانی در قیامت در گرو
جوهر عشق از تو پیدا میشودهر دوعالم در دلت یکتا شود
بی تو در شک نامده درّ یقینبگذری ازکفر و از اسلام و دین
آن زمان تو عشق را لائق شویعشق حق را عاشق صادق شوی
گر مرا از عشق تو باشد خبرمرتدی باشیم و در ره بی خبر
آن چنان خواهم که کلی گم شویتا ز پستی آدم مردم شوی
ورنه همچون زاهدان کور و کرچون ز هستی خودت باشد خبر
کی توانم کرد پنهان دود رامن نه زهر کاشته نمرود را
بحر معنی بینهایت آمدهلاشکی بی حد و غایت آمده
یافتم یک قطره از بحر صفاز آن بر آمد هر زمانی موجها
راه توحید عیانی داشتمگنج اسرار نهانی داشتم
راه حق را صادق عشق آمدمحق حق است حق مطلق آمدم
من خدایم من خدایم من خدافارغم از کبر و کینه وز هوا
سر بیسر نامه را پیدا کنم
عاشقان رادرجهان شیدا کنم
گفتم ای دارندۀ کون و مکانغیر تو کس نیست در هر دو جهان
گفتم ای دارندۀ عرش مجیدعرش و کرسی از تو هم صورت ندید
گفتم ای دارندۀ لوح و قلماین جهان و آن جهان از تو علم
گفتم ای دانای بینا آمدهخلق عالم از تو حیران آمده
میکنم من ختم بی سر نامه رامیکنم آلوده در خون جامه را
لیک در دریای خون غوطه زدمبعد ازآن کردم وضو در خون شدم
مردمان گفتند و پنجه دیدۀروی خود در خون چرا آلودۀ
گفتم این دم میگذارم من نمازپس وضو سازم به خون ای پاک باز
این نماز عشق را آنجا وضوراست ناید جز به خون پاک رو
بعد از آن گفتند مردی مرد کاراز تصوف این زمان امری بیار
گفت هم هر رنگ من بینی چنینتا ترا در راه من باشد یقین
بار دیگر گفت ای صاحب نظردر طریق عشق ده ما را خبر
گفت پس آنجا بود گردن زدنبعد از آن به سوختن آتش زدن
این بگفتم این چنین سر جان منمنتشر شد در جهان ایمان من
ای دریغا ختم بی سر نامه شدلیک در سیلاب خون تر جامه شد
ای دریغا در خودی در ماندهاملاجرم در صد بلا افتادهام
ای دریغا بی نوایان یقینراه رفتند و بماندم این چنین
ای دریغا عارفان با وفاشان برفتند و بماندم در قفا
ای دریغا سالکان راه بینراه رفتند و بماندم این چنین
ای دریغا صوفیان با صفاشان برفتند و بماندم مبتلا
ای دریغا نفس ما در معصیتخود خودی کرده بری از معرفت
ای دریغا عاشقی را باادبجمله در تجرید دایم خشک لب
هر که او خود را فنا کلی شناخت
اندر آن جائی بقانی کل بساخت
پايان