قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت هاروت و ماروت

بلبل‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
شنیدی قصۀ هاروت و ماروتکه بودند خادم درگاه لاهوت
از اول بر فلک بودند فرشتهشدند آخر چو دیو از غم سرشته
ز حرص و آز و شهوت دور بودندز مستی بی خبر مستور بودند
چوآدم را به عالم می‬فرستادبجان هردوشان آتش درافتاد
به درگاه خدا رفتند و گفتندهر آن رازی که در دل می‬نهفتند
از اول کرده بودند این حکایتکه بر ما هست اولی تر ولایت
فساد و خون کنند اولاد آدمپر از آشوب دارند کار عالم
چو خود را بهتر از آدم بدیدنداز آن پس روی بهبودی ندیدند
خداوند جهان فرمانشان دادبدارالملک دنیاشان فرستاد
چو روی زهرۀ زهرا بدیدندرقم را بر صلاح خود کشیدند
برو عاشق شدند از خود برفتندنه روز آرامشان نی شب بخفتند
درآمد زهره گوش هر دو بگرفتبگوش هر دوشان پوشیده می‬گفت
شما را گربه من میلی تمام استبجز فرمان من بردن حرام است
لباس عاصیان بر خود بپوشیدفساد و خون کنید و می‬بنوشید
مرا گر ز آنکه می‬خواهند همدمدرآموزید ما را اسم اعظم
فساد و خون نکردند می نخوردندچو می‬خوردند فساد و خون بکردند
به زهره اسم اعظم را بدادندچو سنگ ایشان بچاه غم فتادند
چو زهره اسم اعظم را بیاموختدر آتش یکسر مویش نمی‬سوخت
بخواند آن اسم را بر آسمان شدمهش دربان و مهرش پاسبان شد
فرو ماندند ایشان بر سر خاکبه کام دشمنان سرمست و بی باک
ز مستی هر دو چون هشیار گشتندوز آن خواب گران بیدار گشتند
قضا چون اقتضای نیک و بد کردنداند هیچ کس تدبیر خود کرد
برآورند آهی آتش اندودچو کار افتاد آهش کی کند سود
ستاده پای با جان عذر خواهانگناه از بنده عفو از پادشاهان
چنان از کردۀ خود شرمساریمکه روی عذر خواهی هم نداریم
عذاب ما هم اینجا ده که اینجانه دی باشد نه امروز و نه فردا
عذاب این جهان دوران سرآردعذاب آن جهان پایان ندارد
به بابل سرنگون در چاه آیندولیک از آب جز حسرت نیابند
روند مردم به بابل در سر چاهبه سحر آموختن وقت سحرگاه
بیاموزند از ایشان هرچه خواهندکنند برخود از ایشان هرچه خواهند
تو هاروت خودی در چاه هستیهمیشه از شراب حرص مستی
تو اول برتر از افلاک بودیز گرد خاک تیره پاک بودی
سرای خاکدانت آرزو کردبفرش از عرش جانت سر فرو کرد
ز اصل خویشتن ببریدۀ توتو آنجا را از این جا دیدۀ تو
مثالی خوش بگویم با تو بشنواگر تو بشنوی بر من به یک جو
ز گرد تو دو عالم نور دیدهکه دیده کی بود همچون شنیده
جهان جاهست و آتش مال دنیامثال زهره چون آمال دنیا
تو زین جا چون از آنجاباز گردیشوی کبک دری یا باز گردی
اگر میلت بود با حشمت و جاههمیشه سرنگون باشی درین چاه
بجان تشنه لب و تو بر سر آبز سر بگذشته آب و آب نایاب
بمانی دایماً جوینده بر درز دنیا دور دائم دل پر آذر
بمانی دایماً در محنت و غمنیابی در دو عالم هیچ محرم
بمانی دایماً مجروح و دلتنگبدرد و سوز و ناله مانده چون چنگ