قرآن کریمبه زبان فارسی

بخش ۷ — گاه جان ميبخشي و گاهي دل از ما ميبري كس نداند…

دیوان اشعار فیض کاشانی — ملا محسن فیض کاشانی
گاه جان ميبخشي و گاهي دل از ما ميبريكس نداند در چه كاري هر چه خواهي ميكني
جان ما از تست جانا و دل ما هم ز تستهر دو را ايجان تو داري هر چه خواهي ميكني
داغ بر دل مينهي آتش بجان مي‌افكنيهر دو را انواع ياري هر چه خواهي ميكني
نقش ما الواح ما ارواح ما در دست تستهر چه خواهي مينگاري هر چه خواهي ميكني
پيش چوگان غمت ما گوي دل افكنده‌ايمتو در اين ميدان سواري هر چه خواهي ميكني
افكني از دست گاه و گاه بر گيري ز راهميزني كه زخم كاري هر چه خواهي ميكني
افكني، راني، زني، از پيش خود دورم كنيباز پيش خويشم آري هر چه خواهي ميكني
گيري و داري و بخشائي و بخشي سر دهييا بجلادم سپاري هر چه خواهي ميكني
ميپزي چون خام بيني سوزي ارشد نيم پختبا دلم از پخته كاري هر چه خواهي ميكني
دورم از خود افكني و نام عمخواري كنيحق ياري ميگذاري هر چه خواهي ميكني
گه بهجران مبتلا گاهي بحرمانم اسيررحم بر ضعفم نياري هر چه خواهي ميكني
ميكني ديوانه گاهي سر بصحرا ميدهيميدهي گه هوشياري هر چه خواهي ميكني
در محيط عشق خونخوار خودم افكندةگه بتك گه بر سر آري هر چه خواهي ميكني
گه گدازي گه نوازي گاه سوز و گاه سازگه عزيزي گاه خواري هر چه خواهي ميكني
گه در اوج عصمتم گه در حضيض شر و شورگاه داري گه گدازي هر چه خواهي ميكني
گه پريشان گه پشيمان گه گرانم گه سبكگاه خواري گاه ياري هر چه خواهي ميكني
گاه ميپوشي و گاهي پردة ما ميدريخويشتن را پرده داري هر چه خواهي ميكني

فيض را در تابة سوداي خود افكندة

داريش در بيقراري هر چه خواهي ميكني

گه نقاب از رخ كشيدي گه نقاب انداختيتهمتي بر سايه و بر آفتاب انداختي
گه نمائي روي و گه پنهان كني در زير زلفزين كشاكش خلقرا در پيچ و تاب انداختي
بس نشانهاي غلط دادي بكوي خويشتنتشنگان واديت را در سراب انداختي
شرم بي‌اندازه‌ات سرهاي ما افكند پيشاز حجاب خويش ما را در حجاب انداختي
زلف را كردي پريشان پر عذار آتشينرشتة جان مرا در پيچ و تاب انداختي
بر اميد وعدة فردا ز خود راندي بنقدعابدانرا در ثواب و در عقاب انداختي
عاشق بيچاره را مهجور در عين وصالچشم گريان سينه بريان دل كباب انداختي
اهل دل را صاف دادي اهل گلرا درُد دردعاقلانرا در حساب و در كتاب انداختي
فيض گفتي بس غزل هريك ز ديگر خوبترحيرتي در طالبان انتخاب انداختي

ميشود آخر دلت غواص بحر من لدن

بس در و گوهر كه از چشم بر آب انداختي

پرتوي از مهر رويت در جهان انداختيآتشي در خرمن شوريد گان انداختي
يكنظر كردي بسوي دل ز چشم شاهدانزان نظر بس فتنها در جسم و جان انداختي
در دلم جا كردي و كردي مرا از من تهيتا مرا از هستي خود در گمان انداختي
شعله حسن تو دوش افروخت دلها را چو شمعاين چه آتش بود كامشب در جهان انداختي
در كنارم بودي و ميسوخت جانم در ميانآتش سوزان نهان چون در ميان انداختي
تا قيامت قالبم خواهد طپيد از ذوق آنتير مژگان سوي من تا بيكمان انداختي
ديده از خواب عدم نگشوده گرديدند مستچون نداي «كن» بگوش انس و جان انداختي
سوي «او ادني» روان گشتند مشتاقان وصلتا خطاب «ارجعي» در ملك و جان انداختي
هركسي پشت و پناه عالمي شد تا ز لطفساية خود بر سر اين بيكسان انداختي

شد كنار همدمان درياي خون از اشگ فيض

قصة پر غصه‌اش تا در ميان انداختي

بر جمال از پرتو رويت نقاب انداختيدر هويدائيت ما را در حجاب انداختي
پرتوي از نور خود بر عرش و كرسي تافتيذرة بر انجم و بر آفتاب انداختي
روي خوبانرا درخشان كردي از مهر رختنشئة حسن ازل را در شراب انداختي
روح را بيرون كشيدي ز اوج عليين عقلدر حضيض آب و گل مست و خراب انداختي
دشمنان را راه دادي در حريم جان و دلدوستانرا در عقاب و در عذاب انداختي
دست و پاي خواهش ما را ز بند خواهشتدر ره فرمانبري در پيچ و تاب انداختي
در طلب گه گرم كردي گاه افسردي دلمگه در آتش سوختي گه در يخ آب انداختي
گاه نزديك خودم خاني گهي دور افكنيزين قبول ورد مرا در اضطراب انداختي

تا كه باشم تا كه باشم بر در اميد و بيم

در ضميرم گه ثواب و گه عقاب انداختي

اگر خوش است ترا دل چرا طرب نكنيوگرنه اصل خوشيرا چرا طلب نكني
اگر شقاوت دوريت بسته دست طلبسجود قرب چرا باعث طرب نكني
شراب عشق ز ميخانه الست بكشوگر كشيد دلت زان چرا شعب نكني
چه روز و شب بكمين گاه عمر بنشستندچرا تضرع و زاري بروز و شب نكني
اگر عدوي تو نفس است و شهوت و غضبشچرا در آتش عشق اين سه را حطب نكني
اگر ز چنگل شيطان نرستة تو هنوزبتازيانه رحمش چرا ادب نكني
از آن برد دلت از جا مسبب الاسبابكه تا مقدرت او نسبت سبب نكني
حديث عشق بيان كن تو از همان بهتركه شرح آن باشارت كني بلب نكني

جواب آن غزل مولويست فيض كه گفت

اگر تو يار نداري چرا طلب نكني

دلا بگذر ز دنيا تا ز عقبي عيش جان بينيدر اين عالم بچشم دل بهشت جاودان بيني
چه از دنيا گذر كردي و در عقبي نظر كرديبيا گامي فراتر نه كه اسرار نهان بيني
دو منزل را چه طي كردي سمند عقل پي كرديبيا با ما به ميخانه كه تا پير مغان بيني
بروي پير ما بنگر كه تا چشمت شود روشنز دست پير ساغر گير تا خود را جوان بيني
چه‌چشمت‌گشت‌ازاو بينا وشد سرمست ازآن صهباقدم نه در ره عشاق تا جان جهان بيني
جهانرا جان شوي آنگه شوي اقليم جانرا سرشوي از جان جان آگه حقيقت را عيان بيني
شود عرش‌ازبرايت فرش و گردد جسم بهرت جانشود ظلمت همه نور و زمين را آسمان بيني

شوي در عشق حق فاني بماني جاودان باقي

چه فيض از ما سواي حق نه اين بيني نه آن بيني

قصه عشق سروديم بسيسوي ما گوش نينداخت كسي
ناله بيهده تا چند توانكو در اين باديه فرياد رسي
كو كسي تا كه بپرسد ز غمييا كند گوش بفرياد كسي
كس بفرياد دل كس نرسدنشنود كس ز كسي ملتمسي
نكند كس نظري جانب كسنكند گوش كسي سوي كسي
نيست در روي زمين اهل دلينيست در زير فلك هم نفسي
نيست در باغ جهان جز خارينيست در دور زمان غير حسي
بسرا پاي جهان گرديديمآشناي دل ما نيست كسي
رفته رفته زبر ما رفتندنيست جز ناله كنون هم نفسي
بس درُ سر كه بمنطق سفتندقدر آنها نه بدانست كسي
جانشان بود ز صحراي دگرتنشان بود مر آن را قفسي
نيست اكنون اثري از تنشاننيست اكنون ز روانشان نفسي
نيست از شعلة تنشان شررينيست از آتش جانشان قبسي
تنشان خاك شد و رفت به بادشو روان نيز دوان سوي كسي
نه از آن قافله گردي پيدانه نشاني نه صداي جرسي
تنشان داشت حيات از بادينفسي رفت و نيامد نفسي
اي خوش آندم كه نهم ديده بهممرغ جان چند بود در قفسي
حيف و صدحيف كس از ما نخريددُر اسرار كه سفتيم بسي
كو كسي تا كه بفهمد سخنيكو كسي تا ببرد مقتبسي
چه سرايم سخن پيش گرانگوهري را چه محل نزد خسي
چه نمايم بكوران خوبيشكري را چه كند خر مگسي

سر اين شهد بپوشان اي فيض

نيست در دهر خريدار كسي

از شهر وفا صبا چه دارياز دوست براي ما چه داري
تا جان دهمت بمژدگانيزان دلبر آشنا چه داري
از تحفه بياد ما چه با تو استاز نامه بنام ما چه داري
هان زود پيام دوست بگذاردل ميردوم ز جا چه داري
گر بازرسي بكوي جانانگويد بتو اي صبا چه داري
با درد بگو كه خستة راهدر محنت و در بلا چه داري
تو فرقت و من وصال خواهمايندرد مرا دوا چه داري
گفتي كه وصال رايگان نيستديدار مرا بها چه داري
جانيست مرا و آن هم از تواز ما طمع بها چه داري
خونشد دل و شد زديده جاريبا فيض تو ماجرا چه داري
زاهد بگذر ز خيري از مابا عاشق مبتلا چه داري

من خود دارم بنقد دردي

آيا تو در اين سرا چه داري

در حسن بتان دلبر ما بلكه تو باشيدر غمزه زنان هوشبر ما بلكه تو باشي
چشم از رخ خوبان نكنم جانب محراببر ابروشان عشوه نما بلكه تو باشي
در زلف بتان كيست نهان رهزن دلهازير شكن زلف دو تا بلكه تو باشي
گستاخ بهر جا نتوانم نظر افكندپنهان ز نظرها همه جا بلكه تو باشي
از كس نكنم شكوه چرا گفت و چرا كرددارنده بر آن جور و جفا بلكه تو باشي
بي پا و سر افتم بره بيسر و پايانپا و سر هر بيسر و پا بلكه تو باشي

بر گفتة فيض اهل دلي نكته نگيرد

گوينده پس پردة ما بلكه تو باشي

گفتم رخت نديدم گفتا نديده باشيگفتم ز غم خميدم گفتا خميده باشي
گفتم ز گلستانت گفتا كه بوي برديگفتم گلي نچيدم گفتا نچيده باشي
گفتم ز خود بريدم آن باده تا چشيدمگفتا چه زان چشيدي از خود بريده باشي
گفتم لباس تقوي در عشق خود بريدمگفتا به نيك نامي جامه دريده باشي
گفتم كه در فراقت بس خوندل كه خوردمگفتا كه سهل باشد جورم كشيده باشي
گفتم جفات تا كي گفتا هميشه باشداز ما وفا نيايد شايد شنيده باشي
گفتم شراب لطفت آيا چه طعم داردگفتا گهي ز قهرم شايد مزيده باشي
گفتم كه طعم آن لب گفتا ز حسرت آنجان بر لبت چه آيد شايد چشيده باشي
گفتم بكام وصلت خواهم رسيد روزيگفتا كه نيك بنگر شايد رسيده باشي

خود را اگر نه بيني از وصل گل بچيني

كار تو فيض اينست خود را نديده باشي

ندهي اگر باو دل بچه آرميده باشينگزيني ار غم او چه غمي گزيده باشي
نظري نهان بيفكن مگرش عيان به بينيگرش از جهان نبيني ز جهان چه ديده باشي
سوي او چه نيست چشمت چه در آيدت بديدهسوي او چه نيست گوشت چه سخن شنيده باشي
غم او چه در نهان است بگشا دلي ز عالمنچشيده ذوق عشقي چه خوشي چشيده باشي
نكشيده درد عشقي نچشيده زهر هجريتو نديدة وصالي بجهان چه ديده باشي
نبود چه بيم هجرت نه دلي نه ديده دارينبود امید وصلت بچه آرميده باشي
نمك دهان چه داني شكر لبان چه دانيمگر از لب و دهانش سخني شنيده باشي
نبري رهي بسرّ ظلمات آب حيوانمگرش دميده بر لب خط سبز ديده باشي

دل مضطرب نداري خبري ز حال فيضت

مگر از غم نگاري ستمي كشيده باشي

اي شاهد شاهدان كجائيوي آب رخ بتان كجائي
اي جان هر آنچه در جهانستوز تو روشن جهان كجائي
اي هيچ مكان ز تو تهي نهوي پر ز تو لامكان كجائي
اي چشم و چراغ عالم دلاي جان جهان و جان كجائي
من تاب فراق تو ندارماي از نظرم نهان كجائي
اي كام دل شكسته منوي آرزوي روان كجائي
ديدار بكس نمي‌نمائياي در همه جا عيان كجائي
بيروي تو دل بود فسردهاي گرمي عاشقان كجائي

از فيض تو سوخت فيض دلرا

او را تو ميان جان كجائي

خوش آندم كز درم اي جان در آئيدر اين غمخانة هجران در آئي
شب تاريك هجرانرا كني روزچه خورشيداي مه تابان در آئي
ببالين غريبي دردمنديدمي اي ماية درمان در آئي
سر افتاده‌اي برداري از خاككني لطف از در احسان در آئي
بپايت جان بر افشانم ز شاديگرم در كلبة احزان در آئي
كباب دل كشم پيش تو اي جانگرم در سينة بريان در آئي
بچشمم در نيايد هر دو عالمگرم در ديدة گريان در آئي
ندانستم كه دشوار است اين كارگمان كردم بمن آسان در آئي

اگر جان در ره جانان كني فيض

ببزم وصل جاویدان در آئي

روي جانان مگر از ديدة جانان بينييا مگر ز آينة طلعت خوبان بيني
آن جمالي كه فروغش كمر كوه شكستكي توان از نظر موسي عمران بيني
باجابت نرسد تا تو تو باشي «ارني»«لن تراني» شنوي موسي و حرمان بيني
گر تو در هستي او هستي خود در بازيمشگل خويش در اينره همه آسان بيني
گم شو اي ذره در آن مهر كه تا سر نهانمو بمو فاش در آن زلف پريشان بيني
نيستي گير و بمان طنطنه و هستي رااوليا وار كه تا دولت ايشان بيني

دل چه در باختي اي فيض ز جان هم بگذر

كز سر جان چه گذشتي همه جانان بيني

جانم اسير تا كي در خنگ زندگانيكاش از عدم نكردي آهنگ زندگاني
اي مرگ پردة تن از روي جان برافكنتا دل ز دوده گردد از زنگ زندگاني
بيدوست گر سرا آري‌اي عمر من بفرداسر بر ندارم از خشت از ننگ زندگاني
در زندگي نچيدم هرگز گلي از آنروييا رب مباد مرگم در رنگ زندگاني
عيش مكدر تن بر عيش صاف جان زدبشكست آيئنه جان از سنگ زندگاني
دل تنگ شد زرنگش در ننگ صلح و جنگشيا رب خلاصيم ده از چنگ زندگاني

اين نيم جان خود را در راه دوست در باز

تا چند باشي اي فيض در ننگ زندگاني

دل چه بستم در تو رستم از خوديبا تو پيوستم گسستم از خودي
در ره عشقت بسر گشتم بسيتا شدم بي خويش رستم از خودي
رفته رفته با تو پيوستم ز خودتار و پود خود گسستم از خودي
آتش عشقت بجانم در گرفتسوختم يكبار جستم از خودي
صد بيابان راه بود از من بتوكوهها بر خويش بستم از خودي
چون شدم آگاه افكندم ز خودورنه خود را مي‌شكستم از خودي
قبلة خود كرده بودم خويش راديدم آخر بت پرستم از خودي
ناله كردم كي خدا رحمي بكنزودتر بگسل تو دستم از خودي
بيخودم كن از خودم آزاد كنزانكه بر خود پرده بستم از خودي
گر ز خود بيخود شوم آگه شومغافلم تا با خودستم از خودي
با خود آيم بيخود‌آيم گر ز خودبا خدايم چون گسستم از خودي
با خدا فيضي برم از خود مگربي خدا طرفي نه بستم از خودي
از خدا در بي خودي آگه شدمچون خدا بگسست دستم از خودي
از خودي در بي خودي واقع شدمزان شدم واقف كه رستم از خودي
نه خودي دارم كنون نه بيخودينه ز خود آگه نه مستم از خودي

من ندانم كيستم يا چيستم

اين قدر دانم كه رستم از خودي

خوشا فال آن كو دوچارش شويخوشا ‌حال آنكو نگارش شوي
خوش آن بيدليرا كه پرسش كنيخوش آن بي كسيرا كه يارش شوي
خوش آشفته‌ايرا كه آئي برشقرار دل بي‌قرارش شوي
شفا يابد آن دردمندي كه توانيس دل سوگوارش شوي
خوشا روز آن عاشق زار، توشبي آئي و در كنارش شوي
چه بيخود شود از لب و چشم توتو هوش دل هوشيارش شوي
شوي گاه خورشيد روز خوششگهي شمع شبهاي تارش شوي
كند فيض چون جان بقربان تو راخوش آنكو تو شمع مزارش شوي

چه مي‌آئي ايجان درين خاكدان

خوشا حال تو گر نثارش شوي

در ديده‌ام چه نور روانست آن يكياين طرفه تر ز ديده نهان است آن يكي
ارباب حسن اگر چه بدل جاي كرده‌اندليكن تن‌اند جمله و جانست آن يكي
گاهي باين و گاه بآن ميرود گمانهم اين و آن نه اين و نه آنست آن يكي
هم او جهان و هم ز جهان برتر است اوچون با تو جان كه جان جهانست آن يكي
در دائره زمان و مكان زو نشان مجوبالاتر از زمان و مكانست آن يكي
تا چند گوش بر خبر و چشم بر دليلبگشاي چشم دل كه عيانست آن يكي
تاكي از ين و آن طلبي آنكه با تو هستبگذر ز اين و آن كه همانست آن يكي
در شأن آن يكي ببيان گفتگو مكنبرتر ز گفتگو و بيانست آن يكي

خاموش باش فيض كه از وصف برتر است

ديگر مگو چنين و چنانست آن يكي

سحر ز هاتف غيبم رسيد هيهائيفتاد در سر من شورشي و غوغائي
شدم ز شهر برون تا بكام دل نالمكه شور را نبود چاره غير صحرائي
بدل نواز خودم در مقام راز و نيازسخن كشيده بجائي ز شور سودائي
كه از شنيدن و گفتن ز خويشتن رفتمبخويش باز رسيدم ز ذوق آوائي
چه گفت؟ گفت تو را چون مني يكي باشدمراست چون تو بسي عندليب شيدائي
كجا روي ز در من كجا تواني رفتبغير در گه ما هست در جهان جائي؟
بيا بيا بطلب هر چه خواهي از در ماكه هست اينجا هر مطلب مهيائي
سجود كردم و گفتم مرا ز تو چيزيستكه يافت مي نشود نزد چون تو مولائي
مراست لذت زاري بدرگه چه توئيتو را كجا است چنين نعمتي و آقائي
گرم بخويش بخواني ز ذوق جان بدهمورم ز پيش برائي خوشم بپروائي
خوشم بقهر تو چون لطف هر چه خواهي كنمرا چه يارا اي يار تا بود رائي
خوشا دلي كه در آن جاي چون توئي باشدخوشا سري كه در آن هست از تو سودائي
كجا روم ز در تو كجا توانم رفتكجاست در دو جهان غير در گهت جائي
دلم خوش است كه در وي گرفتة منزلكراست همچو تو يار لطيف زيبائي

سر من و در تو تا نفس بود در تن

كه فيض را نبود غير تو تمنائي

جدا شد از بر من آن انسي روحانيشدم اسير بلاي فراق جسماني
برفت يار و از او ماند حسرتي در دلمن و خيال وي و گفتگوي پنهاني
برفت روشني چشم و شد جهان تيرهنه شب شناسم و نه روز از پريشاني
بود كه بار دگر خدمتش شود روزيكنم بطلعت او باز ديده نوراني
شود كه باز به بينم لقاي ميمونشوصال او بمن و من بوصلش ارزاني
بود بنامة مشگين اوفتد نظرمكشم بديده از آن سرمة سليماني
بديدن خط او ديده‌ام شود روشنبخواندن سخنانش كنم گل ‌افشاني
بيا وصال كه تا زندگي ز سر گيرمبرو فراق ببر از برم گران جاني

ز فيض تا نفسي هست مژده وصلي

كه عن قريب رود زين سراچة فاني

بيا ساقي بده جامي از آن ميكه جان عاشقان از وي بود حي
از آن مي كآورد جان در تن منكند يكجرعه‌اش لاشيء را شيء
اگر زاهد كشد در رقص آيدبخاك مرده گر ريزي شود حي
از آن مي كز فروغش شب شود روزسيه دل را كند خورشيد بي في
مئي كز من مرا بخشد خلاصيسرا پايم شود فاني از آن مي
بيا ساقي مرا از خويش برهانمگر طرفي ببندم از خود وي
نه تاب وصل او دارم نه هجراننه با وي مي‌توان بودن نه بي وي
بيا مي ده مرا از خويش بستانمگو چون و مگو چند و مگو كي
پياپي ده كه عشق آندم گواراستكه در كف جام مي‌آرد پياپي
مكن داغم مگو كي، دمبدم دهدل مستان ندارد طاقت وي
چه مي‌پائي بده ساقي شرابيچه ميخواري قفا مطرب بزن ني
بيا مطرب بزن بر تار دستيبيا ساقي بده جامي پر از مي
بده ساقي شرابي از بط و خمبزن مطرب نواي بربط و ني
ميفكن عيش فصلي را بفصليز كف مگذار مي در بهمن و دي

بهاري كن سراسر عمر را فيض

ز روي ساقي و جام پياپي

پيداي توام ز من چه پرسيشيداي توام ز من چه پرسي
در دل پيوسته جاي داريمأواي توام ز من چه پرسي
از سر تا پاي صنعت تو استانشاي توام ز من چه پرسي
سر همه مو بموي دانيرسواي توام ز من چه پرسي
گفتي كه چه گفتي و چه كرديمثواي توام ز من چه پرسي
گفتي كه بدي تو يا نكوئيكالاي توام ز من چه پرسي
آنرا شنوي كه خود دميديمن ناي توام ز من چه پرسي
جانم صدف و تو گوهر آندرياي توام ز من چه پرسي
بر تو پنهانم آشكار استصحراي توام ز من چه پرسي
فردا چه دهم حساب امروزفرداي توام ز من چه پرسي
از من نايد جز آنچه خواهيبر راي توام ز من چه پرسي

اوصاف تو راست فيض مظهر

سيماي توام ز من چه پرسي

با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبيچون تو شدي يار من شد دل و جان اجنبي
خواست ز تو دم زند ناطقه‌ام بسته شدگفت عيان غيور هست بيان اجنبي
ياد تو چون مي‌كنم ميروم از خويشتنآمد چون آشنا شد ز ميان اجنبي
نام تو پنهان برم سامعه بيگانه استچون بزبان آورم هست زبان اجنبي
چون بخيال آئيم بي خود گردم كه چهگويد هريك ز ما هست فلان اجنبي
از سر كويت نشان خواستم از محرميگفت در آنجا كه او است هست نشان اجنبي
در طلبم در بدر آنكه بپرسم خبرآنكه خبردار نيست بي‌خبران اجنبي
در حرم كبريا كس ننهادست پاهست زمان دم مزن هست مكان اجنبي

ديد مرا جان فشان گشته بداغش نشان

گفت كه فيض آشناست مدعيان اجنبي

عشق حبيب را بود بر دل من عنايتيهرنفسي بمحنتي مي كندم رعايتي
شكر كه در ره هدي كوچه غلط نميكنمميرسد از جناب او هر نفسي هدايتي
چشم خوشش دهد مرا لحظه بلحظه ساغريلعل لبش كند بمن هر نفسي عنايتي
موي بموي خط او نكتة از كتاب حسنعشق مرا و حسن اوست سورة يوسف آيتي
زلف ز حسن تا بتا حسن ز حسن آفريننقل حديث مي كند سلسلة روايتي
رو چه بسوي او كنم از نگهش خجل شومچشم كند رعايتي غمزه كند سعايتي
حسن چه رو نمايدم ياد خداي آيدمسوي حقيقت از مجاز مي‌طلبم هدايتي
اي مه خوش لقا بيا سوي خدا رهم نمادر ظلمات ره مرا باش ز نور رايتي
خيز و بيا بنزد من كن تهيم ز خويشتندشمن جان من منم هست عدو كنايتي
رو بنماي يكنفس تابرهم ز خويش منكشت مرا من و ز تو هيچ نشد حمايتي
نيست عجب اگر كنم شكوه ز دشمني چه خوددوست ز دوست ميكند بيگه و گه شكايتي
روي تو مينمايدم روي خداي روبروعشق تو ميكند مرا در ره حق هدايتي
بر در تو نشسته‌ام دل بوصال بسته‌اممي‌طلبم ز لطف تو هجر تو را هدايتي
قصة دل كنم رقم لوح بسوزد و قلمبر تو چه عرض مي‌كنم ميشنوي حكايتي

عقل نمانده در سرم فيض بخواه عذر من

عاقلة من است عشق مي‌كنم ار جنايتي

هر نفس از جناب دوست ميرسدم بشارتيسوي وصال خويشتن مي كندم اشارتي
كعبه من جمال او ميكنمش بدل طوافاهل صفا كنند سعي بهر چنين زيارتي
در عرفات عشق او هست متاع جان بسياز عرب ملاحتش منتظرند غارتي
ذبح مني كنيم ما تا ببريم از او لقانيست براي عاشقان بهتر از اين تجارتي
سنگ بديو ميزنم حلق هواش مي‌برمدر حرم مشاعرم تا نكند جسارتي
غسل كنم ز آب چشم پاك شوم ز آزو خشمچون بحرم نهم قدم تا نكنم طهارتي
سنگ سياه شد ز آه در غم حضرت الهبرد بدر گهش پناه منتظر زيارتي
زمزم از اشگ اولياست شوري او بدين گواستبر در حق بريز ا شگ تا ببري نضارتي
ايكه گناه كرده‌اي نامه سياه‌ كرده‌ايدامن زندة بگير تا كند استجارتي
كعبه دل طواف كن سينه بمهر صاف كننيست دل خراب را خوشتر ازين عمارتي
كرد خليل حق مقام بر در كعبه منتظرتا رسد ار ولادت شير خدا بشارتي
دوست در آيد از درم در قدمش رود سرمبهر چنين شهادتي كي كنم استخارتي
در ره كعبة دلي زخمي اگر رسد به تنسود روان بود چه غم تن كشد ار خسارتي
مي نتوان بيان نمود قصة عشق نزد كسهرزه مپوي گرد دل در طلب عمارتي

هر غزلي كه طرح شدفيض بديهه گويدش

معني بكر آورد تا ببرد بكارتي

مثل حسنت بجهان نور نديده است كسيهمچه عشقت غم پر زور نديده است كسي
پرتوت تافته بر عالم و نورت پنهانشاهد ظاهر و مستور نديده است كسي
دو جهان شيفته دارد رخ ننمودة توحسن در پرده و مشهور نديده است كسي
سخت دوريم ز تو با همه نزديكي‌هابار نزديك چنين دور نديده است كسي
دو جهان مست و خرابست ز يك جام الستاين چنين بادة پر زور نديده است كسي
جز دل اهل خرابات كه جولانگه تواستدر جهان خانة معمور نديده است كسي
نصرت و ياريت آنست كه بردار كشيهمچه منصور تو منصور نديده است كسي
ميخورم زهر غمت را بحلاوت دلشادماتمي را كه بود سود نديده است كسي
هر كجا مرده دلي زنده جاويد شودچون صداي سخنت صور نديده است كسي

چون غزلهاي دل افروز و جهانسوز تو فيض

سخنيرا كه دهد نور نديده است كسي

در دل و جان من چه جا داريروي از من نهان چرا داري
آنكه دل در تو بسته پيوستهتا بكي از خودت جدا داري
همه شب بر در تو مينالمتو نگوئي چه مدعا داري
نااميدم مكن ز خود جاناباميدي كه از خدا داري
آشنائي بجز تو نيست مراتو بجز من بس آشنا داري
چون توئي اصل خرمي و طربدر غم و محنتم چرا داري
مس خود ميزنم باكسيرتكه تو از حسن كيميا داري
سوخت جانم از آتش دوريبيدلي را چنين روا داري
دشمنان را بعيش و خرم شاددوست را در غم و بلا داري

هر چه او با تو ميكند نيكوست

فيض آخر جز او كرا داري

گهي نان را فداي جان فرستيگهي جان را فداي نان فرستي
گهي دلرا دهي ذوق عبادتكه تا جانرا بر جانان فرستي
كني گه جان و دلرا خادم تنپي نانشان باين و آن فرستي
يكي را از مي عشقت كني مستيكي را تره و بريان فرستي
يكي را جا دهي در صدر جنتيكي سوي چه نيران فرستي
كني به درد دشمن را بدرمانز دردت دوست را درمان فرستي
بباري بر سر اين برف و بارانبسوي كشت آن باران فرستي
يكيرا مست گرداني ببازاريكيرا ساغري پنهان فرستي
خلاصي گه دهي تن را ز طوفانببحر جان گهي طوفان فرستي
جزاي طاعت آن خواهم كه جان راكني مست و سوي جانان فرستي
سزاي معصيت خواهم كه در دلز دردت آتش سوزان فرستي

جواب مولويست اين فيض كو گفت

اگر درد مرا درمان فرستي

نيست تاج عشقرا شايسته هرجا تاركيتاركي بايد دو عالم را براي تاركي
آتش است اين عشق ميسوزد روان را بيدريغخدمتش را كي كمر بندد جز آتش خواركي
كار بايد كرد كار و راه بايد رفت راهعشق را در خود نباشد هر خسي بيكاركي
راهها بايد بريدن تا رسي در گرد عشقبا دو ديده ره بريدن نيست آسان كاركي
كي بگلزار حقيقت رهبرد هر بوالهوسكو بيارد صبر كردن بر جفاي خواركي
ناز در ناز است آنجا بارگاه عرتستپا رها بايد شدن تا باريابي باركي
زاري بسيار بايد كرد بر درگاه دوستتا بجوشد بحر غفران كرم يكباركي
آه آتش ناك بايد تا بجوشد ديگ رحمگرية بسيار بايد تا نشاند ناوكي

سهل باشدفيض آسان كردن دشوار خود

سعي كن آسان كني بر ديگري دشواركي

اگر كني تو بجان طاعت خداي عليشود ز يمن اطاعت تو را خداي ولي
نبي شدن نشود زانكه شد نبودت ختمولي، ولي شوي ار اقتدا كني به علي
عبادت از سر اخلاص كن ريا مگذاربپوش جامة تقوي چه مصطفي چه علي
نماز را چه بخلوت كني چنان ميكنكه در حضور جماعت كني مكن دغلي
گناهي ار بكني زود توبه كن وارهبكوش زنگ گنه در شفاف دل نهلي
اگر شكسته شوي از گنه كني اقرارترا خداي ببخشد بزعم معتزلي
چه اقتدا به نبيي و علي و ‌آل كنيشود دل تو منور بنور لم يزلي
دلت چه گشت منور بكش شراب طهورز ساغر «وسقاهم» ز بادة ازلي

شوي چه مست از آن باده روي يار نكو

بكوش فيض كه اين شيوه راز كف ننهي

ياد وصل او دلم خوشنود دارد اندكيمژدة صحت مرض را سود دارد اندكي
زان جفا جو گرچه ميدانم نمي‌آيد وفاخاطرم را وعده‌اش خوشنود دارد اندكي
گرچه بر دور رخش خوش مينمايد خط سبزصفحة دلرا غبارآلود دارد اندكي
ميكشم هر چند آه سرد تا خالي شودباز مي‌بينم دلمرا دود دارد اندكي
ميشود ليلم نهار از گردش ليل و نهارچرخ گردون روي در بهبود دارد اندكي
گر بحالم چشم دريا دل كند جودي رواستآب ديده سوز دلرا سود دارد اندكي
مينوازد عاشقان را گوشة چشمش گهيترك مستش بر فقيران جود دارد اندكي
طاعت از من گر نيايد هست ايمانم قويميكنم آن نيز تارم پود دارد اندكي

ميگريزد زاهد خشك از سماع شعر تر

فيض را اين گفتگوها سود دارد اندكي

عاشقانرا شور مستي سود دارد خيلكيعقلانرا ترك هستي سود دارد خيلكي
ميشوم خاك رهش بر من چه مي‌آرد گذرپيش اهل ناز پستي سود دارد خيلكي
عشق خوبان چوب تعليمست بهر بندگيعابدان را زهد و هستي سود دارد خيلكي
بادة مرد افكن از چشم خوش ساقي بكشعقل را زين باده مستي سود دارد خيلكي
گر كنم قصد گناهي ياد قهرش ميكنمپاچه لغزد چوب دست سود دارد خيلكي
زهد خشك او غرور و نخوت و كبر و منيزاهدان را مي‌پرستي سود دارد خيلكي

فيض اگر گردن كشد از طاعت گردنكشان

بر تطاول عرض هستي سود دارد خيلكي

خوش است مرگ اگر برگ مرگ ساز كنيسزد جمالت اگر هست پرده باز كني
ز قالب تو زر ده دهي برون آيددرون بوتة اخلاص اگر گداز كني
بزير هستي خود تا بكي نهان باشيز خويش پرده بر افكن كه كشف راز كني
عروج بر فلك سروري تواني كردبخاك درگه نيكان اگر نياز كني
ميانه گر بتواني گزيد در اخلاقترا رسد كه بسرعت ز پل جواز كني
چه شاه راه حقيقت نموده‌اند تراهزار حيف اگر روي در مجاز كني
تواني آنكه يكي از مقربان گرديدو ركعت از سر اخلاص گر نماز كني
در عمل بگشا بر امل كه مي‌ترسمدر امل بلقاي اجل فراز كني
براي آخرت ار توشة بدست آريبگور چون روي آسوده پا دراز كني
ببندي ار در لذات اين جهان بر خودبروي خويش دري از بهشت باز كني
اگر زهر دو جهان بگذري بحق برسيترا رسد كه بر اهل دو كون ناز كني
گهي بعروة وثقاي حق رسد دستتكه از متابعت باطل احترازكني
در حقايق اشيا شود بروي تو بازدر مجاز بروي خود ار فراز كني
تو را بخلعت هستي از آن شرف دادندكه تا بمعرفت اين جامه را طراز كني

چه مرگ ميطلبي چون شدي حزين اي فيض

خوش است مرگ اگر برگ مرگ ساز كني

وزد بر اهل دلي گر نسيم درويشيحيات تازه برد از نعيم درويشي
چه رشگها كه برد چون نقاب برخيزدسرير پادشهي بر گليم درويشي
خرد نظاير عالم بهم چه مي‌سنجيدبه نيم ملك بچربيد نيم درويشي
چه آسمان و چه انجم چه آفتاب چه ماهبرند رشگ بر اهل نعيم درويشي
بسست راحت نقدي كه هست با درويشزيادتي بود اجر عظيم درويشي
هزار شكر كه پيوسته جسم و روحمرامعطر است دماغ از نسيم درويشي
چه ابلهند گروهي كه با كفاف معاشنهند بر سر هم زر ز بيم درويشي
شود سراسر آسايشش به تيغ عنادكه پاك شد ز ره مستقيم درويشي

برغم انف گروهي كه سر كشند اي فيض

بكش تو پا سره بر از گليم درويشي

كسي كه يافت نسيم نعيم درويشينتافت سر ز طريق قويم درويشي
چه كرد لطف الهي مرا ز درويشانشدم بهمت والا مقيم درويشي
اگر چچه عين كمالم گرفت اين نعمتشدم اسير بدست قسيم درويشي
دگر بهمت ارواح پاك درويشانزدم قدم بره مستقيم درويشي
خداي كرد كرامت مرا دگر بارهنشستني برضا بر گليم درويشي
چها كه بر سرم آمد از آن زمان كه مراگسست باز طريق قويم درويشي
بزرگوار خدايا هزار شكر تو راكه باز روزي من شد نعيم درويشي
همين بس است كه دارم بنقد آسايشزيادتي بود اجر عظيم درويشي

هزار شكر كه پيوسته فيض را دل و جان

معطر است ز عطر نسيم درويشي

ساقيا پيمانة سرشار هياي مغني ناخني بر تار هي
تارهائي يابم از زنجير عقلمطرب ديوانگان بردار هي
ميكشد دلرا ز هر سو دلبريبر دلم دستي نزد دلدار هي
جان بلب آمد مريض عشقراشربتي زان لعل شكربار هي
وه چه كرد اين عشق با دلهاي ماالحذر زين قلزم ز خار هي
نيست آگه در جهان جز مست عشقبا تو دارم اينسخن هشيار هي
تا بكي اينخواب غفلت‌هاي هاييكدمك بيدار شو بيدار هي
زاهدا تا كي كني انكار عشقپند من بشنو مكن انكار هي
تا بكي از هر هواسازي بتيمحو شو در واحد قهار هي

شكر آن در گوشها کوشندفيض

هان مكن اسرار را اظهار هي

تو هاي و هوي مستانرا چه دانيتو شور هي مي پرستانرا چه داني
در آدر بحر عشق اي قطره گم شوتوئي تا قطره عمانرا چه داني
بگوشت ميرسد زان لب حديثيتو آن سرچشمة جانرا چه داني
تو را چون بهره‌اي از معرفت نيسترموز اهل عرفانرا چه داني
بدربانان نداري آشنائيتو لطف و قهر سلطانرا چه داني
چه از هجران جانانت خبر نيستتو قدر وصل جانانرا چه داني
تو را صبح وطن چون رفت از يادغم شام غريبان را چه داني
شراري در دلت از عشق چون نيستتو آتشهاي حیوان را چه داني
يكي سنگي فتاده بر لب جوتو قدر آب پنهانرا چه داني
بغير عيش تن عيشي نكردينعيم عالم جان را چه داني
نخوردي دردئي از بادة عشقصفاي صاف نوشانرا چه داني
ز عشق و عاشقي نامي شنيديتو شور عشق بازان را چه داني
ز درد سر نداني درد دل راتو ذوق درد پنهانرا چه داني
نداري تابش خورشيد گردونتو آن خورشيد گردون را چه داني
دل از دستت نگاري ميربايدنگارنده نگاران را چه داني
سرت پر شور ميدارد دهانيتو كان اين نمكدانرا چه داني
ازين تا نگذري كي داني آنراازين نگذشتة آن را چه داني
تو را جز درد درمان نيست ليكنچه دردت نيست درمان را چه داني

حديثي زان دهان نشنيدي اي فيض

تو شور شكرستان را چه داني

گفتم بعشق غارت دلها چه ميكنيدستي دراز كرده به يغما چه ميكني
چندين هزار خانة دل شد خراب تواي خانمان خراب بدلها چه ميكني
دادي بآب و رنگ بتان آبروي مابا گلرخان چه كردي و با ما چه ميكني
گفتم بدلبر از بر من دل چه ميبريگفتا كه من بر تو تو دلرا چه ميكني
بگشاي چشم و نور رخ ما عيان ببيندر پردة خيال تماشا چه مي‌كني
من جلوه نا نموده تو از خويش ميرويگر بر تو جلوة كنم آيا چه ميكني
چيزي از ما مخواه بغير از لقاي مااز دوست غير دوست تمنا چه ميكني
از خود بشوي دست بدرياي ما درابردار دل ز خويش محابا چه ميكني
بردار دل ز خويش و در اين بحر غوطه‌وربر ساحل ايستاده تماشا چه مي‌كني

اي فيض عقل و هوش و دل و دين و جان بده

چون وصل دوست يافتي اينها چه ميكني

بخرامشي چه شود اگر سوي عاشقان گذري كنيبنوازشي چه زيان دهد بمنتظران نظري كني
نه كه تشنة شراب توئيم نه كه خستة خراب توئيمچه شود بما نظري كني سوي خاك ما گذري كني
ز براي هر كه مينگرم همه مهري و وفا و كرمچه شود اگر تو با من زار كني آنچه با دگري كني
توبمن‌بگو‌كه‌چه‌راي‌تست‌بكنم‌من‌آنچه‌رضاي تستچه شود دل حزين مرا رذل خودت خبر كني
من خسته را طبيب قضا نبود بجز شراب جفاچه شود بگو بكار ما زره وفا قدري كني
چه بود بسازي اگر بشراب اشگ و كباب دلنه غم شراب دگر خوري و نه ذكر ما حضري كني
سعادتي بود آنزمان كه روان شوي سوي لامكانفكني ز خود غم بار خود سوي يار خود سفري كني
بدهي مرا بوصل او نه صبوري ز جمال اوتو درين معامله‌اي دعا چه شود اگر اثري كني

غزلي بخوان ز شعر ترم بود آنكه در سخنان فيض

ز دهان خود نمكي زني ز لباس خود شكري كني

اي فداي غم جان تو كسيكه تو هم جاني و جانان كسي
تو بماني دگران در گذرندهمة خلق بقربان كسي
لمن الملك تو سوزد اغيارآتش قهر تو طوفان كسي
بفداي تو سر و سامان هااي سر هر كس و سامان كسي
هر چه جز تو همه كفر است و ضلالنيست جز عشق تو ايمان كسي
درد تو بس بودم در دل و جاندرد تو ماية درمان كسي
روي بنمائي و گر ننمائيآن خويشي تونه‌اي آن كسي
رحم كن رحم كه بگداخت دلمدر غمت جان كسي جان كسي

فيض جان داد بجانان آخر

قطره پيوست بعمان كسي

در سينه‌اي عشق پنهان چه كرديبا دل چه كردي با جان چه كردي
آنرا شكستي اين را بخستيبا اين چه كردي با آن چه كردي
با ظاهر من با باطن منپيدا چه كردي پنهان چه كردي
تقوي و توبه بر باد داديبا عقل و دين و ايمان چه كردي
من بسته بودم با توبه عهديآن عهد من كو پيمان چه كردي
سامان و سر را در هم شكستيبگداختي تن با جان چه كردي
در هستي من آتش فكنديدر نه كجا شد هان هان چه كردي
گر نوح ديدي درياي اشگماز بهر قومش طوفان چه كردي
گر ذرة از سوز درونممالك بديدي نيران چه كردي
سر دادمي گر در محشر آئيسوزيدي اعمال ميزان چه كردي
درمان طلبرا دردي نباشدگر درد بودي درمان چه كردي
از دوست زاهد گر بوي برديحوران چه كردي غلمان چه كردي

با آتش عشق در جنت فيض

گر راه دادي رضوان چه كردي

دل و دين و عقل و هوشم همه را بر آب داديز كدام باده ساقي بمن خراب دادي
چه دل و چه دين و ايمان همه گشت رخنه رخنهمژه‌هاي شوخ خود را چه بغمزه آبدادي
دل عالمي ز جا شد چه نقاب بر گشوديدو جهان بهم بر آمد چه بزلف تابدادي
در خرمي گشودي چه جمال خود نموديره درد و غم ببستي چه شراب ناب دادي
زدو چشم نيم مستت مي ناب عاشقانراز لب و جوي جبينت شكر و گلاب دادي
همه كس نصيب خود را برد از زكوه حسنتبمن فقير و مسكين غم بي‌حساب دادي
همه سرخوش از وصالت من حسرت و خيالتهمه را شراب دادي و مرا سراب دادي

ز لب شكر فروشت دل فيض خواست كامي

نه اجابتي نمودي نه مرا جواب دادي

دارد ز جفا نظام خوبيبي جور و جفا كدام خوبي
از آتش عشق پخته گرددباشد بعيش خام خوبي
اي سر تا پا همه نكوئيوي پا تا سر تمام خوبي
از ياد تو پر شدم كه بيندچشم دل من بكام خوبي
هر دل كه ز عشق توست شيدادارد روزي مقام خوبي
نظارگيان روي خوبتبينند علي الدوام خوبي
باشيدايان كوي عشقتلطف تو كند مدام خوبي
آنرا كه حلال نيست وصلتباشد بر وي حرام خوبي
قايم بتو تا ابد نكوئيدر ظل تو مستدام خوبي

تا در دل فيض جاي كردي

مي باردش از كلام خوبي

هر آن دلرا كه با ياريست خوئيز گلذار حقيقت هست بوئي
ندارد او سر دنيا و عقبيكه دارد پاي آمد شد بكوئي
دلي كوشد اسير زلف ياريدو عالم را نمي‌گيرد بموئي
بود خاطر پريشان هر كه او رارسيد از زلف عنبر بوي بوئي
كسي كوشد ز راه عشق آگاهنميخواهد دگر راهي بسوئي
سري كو مست عشقي شد ز خود رستبود آن مي ز دريا يا بسوئي

دل فيض از غم عشقي زند هاي

مگر روزي به پيوندد بهوئي

گر ز خود و عقل خود يكدو نفس رستميدست و دل و پاي عشق هر دو بهم بستمي
رو بخدا كردمي دل بخدا دادميرسته ز كون و مكان نيستمي هستمي
پي بازل بردمي آب بقا خوردميعمر ابر بردمي دست فنا بستمي
با همة بي همه، هم همة ني همهاز همه بگسستمي با همه پيوستمي
دل ز جهان كندمي رسته ز هر بندمياز پل دوزخ چه باد رفتمي و جستمي
از دركات جحيم با خبر و بي‌خبردر عرفات نعيم سر خوش بنشستمي
باده شراب طهور آن مي غلمان و حورمنزل قصر بلور امن و امان نشتمي
باده نوشيدمي خرقه فروشيد ميحله بپوشيد مي تاج و كمر بستمي

فيض ز دامانم ار دست فراداشتي

ني دل او خستمي ني شده پا بستمي

دل و جانم اسير غم تا كيخستة محنت و الم تا كي
عمر را صرف هرزه كردن چندماية حسرت و ندم تا كي
دلم از فكرهاي بيهودهدايم الحزن و النقم تا كي
نقش بي‌اصل آرزو و املبر دل و جان رقم زدن تا كي
محنت رنج تو بتو تا چندغصه و درد دمبدم تا كي
كردها منتج پشيمانيگفتها مورث ندم تا كي
در ره دين و در طريق هدياعمي و ابكم و اصم تا كي
جان علوي بقيد تن تا چنددشمنان شاد و محترم تا كي
ان حق تا بچند خار و سبكو ان باطل ولي نعم تا كي
غفلت از ياد ‌آخرت تا چندغم دنيا و بيش و كم تا كي
حرف جمشيد و تخت كي تا چندياد آفريد و جام جم تا كي
گفتن حرف‌هاي بيهودهبه نواهاي زير و بم تا كي

بيش ازين شاعري مكن اي فيض

اين سخنهاي كم ز كم تا كي

رباعيات

و له ایضاَ قدس الله روحه فی الرباعیاتتا من بودي منت نميدانستم
با من بودي منت نميدانستمبا من بودي منت نميدانستم
رفتم چه من ار ميان ترا دانستم

* * *

مستم ز نداي لا اله الا هوهستم ز براي لا اله الا هو
اين مستي من ز لا اله الا هوجانم بفداي لا اله الا هو

* * *

ديديم جمال لا اله الا اللهديديم جلال لا اله الا الله
از دوزخ و از بهشت آزاد شديمجستيم وصال لا اله الا الله

* * *

از نور نبي واقف اين راه شديموز مهر علي عارف الله شديم
چون پيروي نبي و‌ آلش كرديمز اسرار حقايق همه آگاه شديم

* * *

شادي و طرب بغمسرائي ميكنتحصيل نوا به بينوائي ميكن
بنشين چه ترا برگ شود بي برگيبر مسند فقر پادشاهي ميكن

* * *

اي حسن تو جلوه‌گر ز اسما و صفاتروي تو نهان در تتق اين جلوات
انديشه كجا بكبرياي تو رسدهيهات ازين خيال فاسد هيهات

* * *

اي نسخة اصل خوبي و يكتائيسرچشمه‌ آبروي هر زيبائي
روشن بود از جمال تو هر دو جهانپنهاني تو ز غايت پيدائي

* * *

اي حسن تو مجموعة هر زيبائيوز هر دو جهان ز عشق تو شيدائي
نگذاشته داغ تو دلي را بيدردسوداي تو كرده عالمي سودائي

* * *

تو يار مرا نديده‌اي معذوريزان روي گلي نچيده‌اي معذوري
از گلشن عشق يار بوئي نوزيددر زهدستان چريدة معذوري

* * *

سر خاك شد و نقش خيال تو نرفتخون گشت دل و شوق وصال تو نرفت
هر چند ز هجران تو زنگار گرفتز آينة دل عكس جمال تو نرفت

* * *

اي فيض غم زيان هر سودت هستبا اين همه در اميد بهبودت هست
هر چيز كه پاك سوخت دودي نكندبا‌ آنكه تو پاك سوختي دودت هست

* * *

اي فيض بيا بجانب حق رو كناين روي و رياي خلق را يكسو كن
كاري كه بميزان خدا نايد راستبر هم زن و با جهانيان بكرو كن

* * *

اي فيض بيا دلي بدريا انداززين پستي خويش را ببالا انداز
يعني ز كمال هر چه اندوختةاز سر بردار و بر ته پا انداز

* * *

اي فيض بيا كه عزم مي خانه كنيمپيمان شكنيم و مي بپيمانه كنيم
دل در ره عشوه‌هاي ساقي فكنيمجان در سر غمزهاي جانانه كنيم

* * *

ملا بتو بحث و گفتگو ارزانيصوفي بتو وجدهاي و هو ارزاني
زاهد بتو انگبين و حور ارزانيمعشوق بما و ما باو ارزاني

* * *

ايمان درست عشق كيشان دارندهرچند كه ظاهري پريشان دارند
مفتاح حقايقي كه ميجوئي فيضزيشان غافل مشو كه ايشان دارند

* * *

ن را در اشگ شست و شو بايد كرددلرا از غير رفت و رو بايد كرد
چون پاك شود و جودش از آلايشآنگه جانرا نثار او بايد كرد

* * *

تن را بگذار تا شوم من جانتجان در باز تا شوم جانانت
از پاي درآي تا بگيرم دستتبا درد بساز تا شوم در مانت

* * *

ني اهل دلي كه بشنوم زو رازيني هم نفسي كه باشدم دمسازي
كي باشد و كي كه با پر و بال فنادر عالم لامكان كنم پروازي

* * *

در گوشة انزوا خزيدن خوش ترپيوند ز غير حق بريدن خوشتر
اي فيض مكن علاج گوشت ز نهاركافسانه دهر ناشنيدن خوشتر

* * *

زين دار فنا پاي كشيدن خوشترپيوند ز اين و آن بريدن خوشتر
دل كردن از انديشة دنيا خاليدر عاقبت كار رسيدن خوشتر

* * *

از صحبت خلق سخت دلتنگ شدموز دمها چون آينه در زنگ شدم
بس نام نكوي بي مسمي ديدماز نام نكوي خويش در ننگ شدم

* * *

شادم كه غمت همره جان خواهد بودعشقت با دل در آنجهان خواهد بود
هجران تو با كالبدم خواهد ماندوصل تو حيات جاودان خواهد بود

* * *

در راه طلب تمام دردم دردمدر ورزش فهم راز مردم مردم
گفتي كه چرا نميكني در خود سيراز من خبرت نبود كردم كردم

* * *

اينجا پاداش هر چه كردم ديدماينجا محصول هرچه كشتم ديدم
موقوف قيامت نيم اينجا همه شداعمال و جزا بيكديگر سنجيدم

* * *

اين جان تو عاقبت ز تن خواهد جستاين جان تو عاقبت ز تن خواهد خست
اين تن بتو عاقبت نخواهد ماندناين جان تو عاقبت ز تن خواهد رست

* * *

ديدم ديدم كه هرچه كردم كردمديدم ديدم كه هرچه كشتم چيدم
از چهره جان غبار تن چون رفتمديدم ديدم كه پاي تا سر ديدم

* * *

ديدم ديدم كه معرفت توحيد استديدم ديدم كه رهنمايم ديد است
ديدم ديدم كه گمرهي تقليد استديدم ديدم كه ديد در تجديد است

* * *

ديدم ديدم كه هر چه ديدم حق بودديدم ديدم كه ديد ديدم حق بود
ديدم ديدم كه مي شنيدم از حقديدم ديدم كه آن شنيدم حق بود

* * *

يكچند بگرد خويشتن گرديدميكچند ز اين و آن خبر پرسيدم
آخر بدر خويش بديدم مقصودديدم ديدم كه آخرين در ديدم

* * *

كي باشد و كي بحال خود پردازمكي باشد و كي جهاز عقبي سازم
كي باشد و كي ز خويش بيگانه شومكي باشد و كي تن و روان در بازم

* * *

كو همت عالئي كه تا پست شومكو نيستي ز خويش تا هست شوم
كي مي‌گذرد بعاقلي عمر عزيزاي عشق بيار باده تا مست شوم

* * *

از شرم گناه شايد از خون گريماز ابر بهار بر خود افزون گريم
اشگي بايد كه نامه‌ام شسته شودچون عمر وفا نمي‌كند چون گريم

* * *

با رب تو مرا بخواهش من مگذارجان را بهواي طاعت تن مگذار
جان صاف كش ميكده تقديس استمعتاد صفا بدردي من مگذار

* * *

يا رب تو مرا بكردة زشت مگيراز معصيتم بگذر و طاعت به پذير
چون مهر تو و نبي و اولاد نبينزد تو شفاعتم كند دستم گير

* * *

مهرت سرشته حق در آب و گل منجا كرده چه جان بتن در آب و گل من
از مهر علي و مهر اولاد علي استمحصول دو عالم من و حاصل من

* * *

يا رب جان را غذاي دانش داديدل را دادي ز فيض دانش شادي
توفيق عمل بعلم هم نيز بدهآن هم تو معيد نعم و هم بادي

* * *

از لذت عيش اينجهان سرد شدمدر آرزوي اجل همه درد شدم
چندي چه زنان برنگ و بو بودم شادآخر بيقين آخرت مرد شدم

* * *

اين گلشن دهر عاقبت گلخن شدهر دوست كه بود جز خدا دشمن شد
جز مهر خداي هرچه در دل كشتمحاصل اندوه و دانه صد خرمن شد

* * *

نبكست بكس بخويش نيكي كردنآزار كسست خويشتن آزردن
القصه بخويش ميكني آنچه كنينيكي و بدي بكس نشايد كردن

* * *

تا چند ز آب و نان سخن خواهي گفتخواهي خوردن بروز و شب خواهي خفت
امروز تو را ز تو اگر حق نخريددر روز جزا نخواهي ارزيد بمفت

* * *

در عهد صبي كرد جهالت پستتايام شباب كرد غفلت پستت
چون پير شدي رفت نشاط از دستتكي صيد كند مرغ سعادت شصتت

* * *

مغرور بعلم خود مشو مست مباشنزد علما نيست شو و هست مباش
در حضرت دوستان حق پستي كننزد دشمن بلند شو پست مباش

* * *

از غيب رسد، بدل سروشي هر دمدلراست بدان سروش گوشي هردم
گه نغمة حزن ميرسد گاه طربنيشي است بهر دمي و نوشي هر دم

* * *

حيران خودم كه از كجا مي‌آيماز بهر چه آمدم چرا مي‌آيم
خواهم بكجا رفت چه از مردوديني دوزخ و ني بهشت را مي‌شايم

* * *

با وصل تو دست در كمر نتوان كردبا درد فراق هم بسر نتوان كرد
چون چارة كار غير بي‌تابي نيستجز ناله و آه بي‌اثر نتوان كرد

* * *

اي خسته ترا آن سر كو ميسازدزان لب دشنام رو برو ميسازد
لب ميدهدت شفا ز بيماري چشمدرد او را دواي او مي‌سازد

* * *

داني ز چه عشق گلرخان مطلوبستبا بهر چه سار و سوزشان مطلوبست
از دوزخ مرهوب و بهشت مرغوبآگاه شدن درين جهان مطلوبست

* * *

از عشق مجاز گويمت چيست غرضزان چاشني عشق حقيقيست غرض
از جلوة حسن دوست در روي نكوتعليم طريق عشقبازيست غرض

* * *

خود را بمحيط خطر انداز و مترسسر در ره آن نگار در باز و مترس
بر سوختگان دست ندارد دوزخبا آتش عشق دوست در ساز و مترس

* * *

در بحث بسي بگفتگو پيچيدمبس قشر سخن شنيدم و فهميدم
چون مغر رسيد و سر بيگانه نداشتخود گفتم و خود شنيدم و خود ديدم

* * *

گه در غزلم سخن كشد جانب رازگاهي بقصيده ميشود دور و دراز
نازم برباعي سخن كوته كنتا باز شود بحرف لب بندد باز

* * *

اي فيض بسي موعظه گفتي بعبثدر گوش نكردي درو سفتي بعبث
نوري بدل كسي نمي‌بينم منبس خانة تاريك كه رفتي بعبث

* * *

اي فيض بسي موعظه گفتي گفتيبس گوهر بي‌نظير سفتي سفتي
يك خفته ز گفته تو بيدار نشداحسنت كزين فسانه گفتي خفتي

* * *

اي فيض بس است آنچه خواندي بس كناز هيچ فن اندرز نماندي بس كن
تا قوت گفتگوي بودت گفتياكنون كه ز گفتگوي ماندي بس كن