قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۹

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید عذر بنده می​خواست که مولانا جهت این حکم کرده است که امیر بزیارت من نیاید و رنجه نشود که ما را حالتهاست حالتی سخن گوییم حالتی نگوییم حالتی پروای خلقان باشد حالتی عزلت و خلوت حالتی استغراق و حیرت مبادا که امیر در حالتی آید که نتوانم دلجویی او کردن و فراغت آن نباشد که باوی بموعظه و مکالمت پردازیم، پس آن بهتر که چون ما را فراغت باشد که توانیم بدوستان پرداختن و بایشان منفعت رسانیدن ما برویم و دوستان را زیارت کنیم، امیر گفت که مولانا بهاءالدین را جواب دادم که من بجهت آن نمی​آیم که مولانا بمن پردازد و (بامن) مکالمت کند (بل که) برای آن می​ایم که مشرّف شوم و از زمرۀ بندگان باشم، ازینها که این ساعت واقع شده است یکی آنست که مولانا مشغول بود و روی ننمود تا دیری مرا در انتظار رها کرد تا من بدانم که اگر مسلمانان را و نیکان را چون بر در من بیایند منتظرشان بگذارم و زود راه ندهم چنین صعب است و دشوار مولانا تلخی آن را بمن چشانید و مرا تأدیب کرد تا بادیگران چنین نکنم، مولانا فرمود نی بلک آنک شما را منتظر رها کردیم از عین عنایت بود.

حکایت می​آورند که حق تعالی می​فرماید که ای بندۀ من حاجت ترا درحالت دعا و ناله زود برآوردمی امّا آوازۀ ناله تو مرا خوش می​آید در اجابت جهت آن تأخیر می​افتد تا بسیار بنالی که آواز و نالۀ تو مرا خوش می​آید مثلاً دو گدا بر در شخصی آمدند یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مبغوض (است) خداوند خانه گوید بغلام که زود بی​تأخیر بآن مبغوض نان پارۀ بده تا از درِ ما زود آواره شودو آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپخته​اند صبر کن تا نان برسد و بیزد دوستان را بیشتر خاطرم می​خواهد که ببینم و دریشان سیر سیر نظر کنم و ایشان نیز درمن تا چون اینجا بسیار دوستان گوهر خود را نیک نیک دیده باشند چون در آن عالم حشر شوند آشنایی قوّت گرفته باشد زود همدگر را بازشناسند و بدانند که ما در دار دنیا بهم بوده​ایم و بهم خوش بپیوندند زیرا که آدمی یار خود را زود گم می​کند نمی​بینی که درین عالم که با شخصی دوست شدۀ و جانانه و در نظر تو یوسفیست بیک فعل قبیح از نظر تو پوشیده می​شود و او را گم می​کنی و صورت یوسفی بگرگی مبدّل می​شود همان را که یوسف می​دیدی اکنون بصورت گرگش می​بینی هرچند که صورت مبدّل نشده است و همانست که می​دیدی باین یک حرکت عارضی گمش کردی فردا که حشر دیگر ظاهر شود و این ذات بذات دیگر مبدّل گردد چون او را نیک نشناخته باشی و در ذات وی نیک نیک فرو نرفته باشی چونش خواهی شناختن حاصل همدگر را نیک نیک می​باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعارست ازان گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را برمی​دهند اوصاف اصلی ایشان نیست.

حکایتی گفته​اند که شخصی گفت که من فلان مرد را نیک می​شناسم و نشان او بدهم گفتند فرما گفت مکاری من بود دو گاو سیاه داشت اکنون همچنین برین مثالست خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می​شناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت همچنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد آن نشان او نباشد و آن نشان بهیچ کاری نیاید اکنون از نیک و بد آدمی می​باید گذشتن و فرو رفتن در ذات او که چه ذات و چه گوهر دارد که دیدن و دانستن آنست عجبم میآید از مردمان که گویند که اولیا و عاشقان بعالم بیچون که او را جای نیست و صورت نیست و بیچون و چگونه است چگونه عشق بازی می​کنند و مدد و قوّت می​گیرند و متأثر می​شوند، آخر شب و روز در آنند این شخصی که شخصی را دوست می​دارد و ازو مدد می​گیرد آخر این مدد و لطف و احسان و علم و ذکر و فکر وشادی و غم او می​گیرد و این جمله در عالم لامکانست و او دم بدم ازین معانی مدد می​گیرد و متأثّر می​شود، عجبش نمیآید و عجبش میآید که بر عالم لامکان چون عاشق شوند و ازوی چون مدد گیرند، حکیمی منکر می​بود این معنی را روزی رنجور شد و از دست رفت و رنج او دراز کشید، حکیمی الهی بزیارت او رفت گفت آخرچه می​طلبی گفت صحّت، گفت صورت این صحّت را بگو که چگونه است تا حاصل کنم گفت صحّت صورتی ندارد (و بیچونست) گفت اکنون صحت چون بیچونست چونش می​طلبی، گفت آخر بگو که صحّت چیست، گفت این میدانم که چون صحّت بیاید قوّتم حاصل می​شود و فربه می​شوم و سرخ و سپید می​گردم و تازه و شکفته می​شود گفت من ازتو نفس صحّت می​پرسم ذات صحّت چه چیزست، گفت نمی​دانم بیچونست گفت اگر مسلمان شوی و از مذهب اوّل بازگردی ترا معالجه کنم و تندرست کنم و صحّت را بتو رسانم.

بمصطفی صلوات اللّه علیه سؤال کردند که هر چند که این معانی بی​چونند امّا بواسطۀ صورت آدمی ازان معانی میتوان منفعت گرفتن، فرمود اینک صورت آسمان و زمین بواسطۀ این صورت منفعت می​گیر ازان معنی کلّ چون می​بینی تصرّف چرخ فلک را و باریدن ابرها را بوقت و تابستان و زمستان و تبدیلهای روزگار را می​بینی همه بر صواب و حکمت آخر این ابرجماد چه داند که بوقت می​باید باریدن و این زمین را می​بینی چون نبات را می​پذیرد و یک را ده می​دهد آخر این راکسی میکند او را می​بین بواسطۀ این عالم و مدد میگیر همچنانک از قالب مددی میگیری از معنی آدمي از معنی عالم مدد می​گیر بواسطۀ صورت عالم چون پیغامبر (صلی اللّه علیه و سلّم) مست شدی و بیخود سخن گفتی گفتی قال اللّه آخر از روی صورت زبان او می​گفت اما او در میان نبود گوینده در حقیقت حق بود چون او اوّل خود رادیده بود که ازچنین سخن جاهل ونادان بود و بی خبر اکنون از وی چنین سخن می​زاید داند که او نیست که اوّل بود این تصرّف حقّست چنانک مصطفی (صلّی اللّه علیه و سلّم) خبر می​داد پیش از وجود خود چندین هزار سال از آدمیان و انبیای گذشته و تا آخر قرن عالم چه خواهد شدن و از عرش و کرسی و از خلاو ملا وجود او دینه (بود) قطعا این چیزها را وجود دینه حادث وی نمی​گوید حادث از قدیم چون خبر دهد پس معلوم شد که او نمی​گوید حقّ می​گوید که وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْیٌ یُوْحی حق از صورت و حرف منزّهست سخن او بیرون حرف و صوت است اما سخن خود را از هر حرفی و صوتی و از هر زبانی که خواهد روان کند در راههادر کاروانسراها ساخته​اند بر سر حوض مرد سنگین یا مرغ سنگین از دهان ایشان آب می​آید و در حوض می​ریزد، همه عاقلان دانند که آن آب از دهان مرغ سنگین نمی​آید از جای دگر می​آید آدمی را خواهی که بشناسی او رادر سخن آر از سخن او او را بدانی و اگر طرّار باشد و کسی بوی گفته باشد که از سخن مرد را بشناسند و او سخن را نگاه دارد قاصدتا او را در نیابند همچنانک آن حکایت که بچه در صحرا بمادر گفت که مرا در شب تاریک سیاهی هولی مانند دیو روی می​نماید و عظیم می​ترسم، مادر گفت که مترس چون آن صورت را ببینی دلیر بروی حمله کن پیدا شود که خیال است، گفت ای مادر و اگر آن سیاه را مادرش چنین وصیّت کرده باشد من چه کنم اکنون اگر او را وصیّت کرده باشد که سخن مگو تا پیدا نگردی منش چون شناسم گفت در حضرت او خاموش کن و خود را بوی ده و صبر کن باشد که کلمۀ از دهان او بجهد و اگر نجهد باشد که از زبان تو کلمۀ بجهد بناخواست تو یا در خاطر تو سخن و اندیشۀ سر برزند ازان اندیشه و سخن حال او را بدانی زیرا که ازو متأثر شدی آن عکس اوست و احوال اوست که در اندرون تو سر بر زده است.

شیخ سررزی (رحمةاللّه علیه) میان مریدان نشسته بود، مریدی را سر بریان اشتها کرده بود شیخ اشارت کرد که او را سر بریان می​باید بیارید گفتند شیخ بچه دانستی که او را سر بریان می​باید، گفت زیرا که سی سالست که مرا بایست نمانده است و خود را از همه بایستها پاک کرده​ام و منزّهم همچو آیینه بی​نقش ساده گشته​ام چون سر بریان در خاطر من آمد و مرا اشتها کرد و بایست شد دانستم که آن از آنِ فلانست زیرا آیینه بی​نقش است اگر در آیینه نقش نماید نقش غیر باشد.

عزیزی در چلّه نشسته بود برای طلب مقصودی بوی ندا آمد که این چنین مقصود بلند بچلّه حاصل نشود از چلّه برون آی تا نظر بزرگی برتو افتد آن مقصود ترا حاصل شود، گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع، گفت میان چندین خلق او را چون شناسم که کدامست، گفتند برو او ترا بشناسد و بر تو نظر کند نشان آنک نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است چنان کرد ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقّایی میکرد و میان صفوف می​گردید ناگهانی حالتی در وی پدید آمد شهقۀ بزد و ابریق از دست او افتاد، بیهوش در گوشه ماند خلق جمله رفتند چون با خود آمد خود را تنها دید آنشاه که بروی نظر انداخته بود آنجا ندید امّا بمقصود خود برسید.

خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند، امّا طالبان را بمقصودهای خطیر برسانند و موهبت کنند این چنین شاهان عظیم نادرند و نازنین. گفتیم پیش شما بزرگان می​آیند گفت ما را پیش نمانده است دیرست که ما را پیش نیست اگر می​آیند پیش آن مصوّر می​ایند که اعتقاد کرده​اند عیسی را علیه السّلام گفتند بخانه تو می​آییم گفت ما را در عالم خانه کجاست وکی بود.

حکایت آورده​اند که عیسی علیه السّلام در صحرایی می​گردد باران عظیم فروگرفت (رفت) در خانه سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت لحظۀ تا باران منقطع گردد، وحی آمد که از خانه سیه گوش بیرون رو که بچگان او بسبب تو نمی​آسایند، ندا کرد که یَا رَبِّ لِابْنِ آوي مَاویً وَلَیْسَ لِابْنِ مَرْیَمَ مَاويٌ گفت فرزند سیه گوش را پناهست و جایست و فرزند مریم را نه پناهست و نه جای ونه خانه است و نه مقامست خداوندگار فرمود اگر فرزند سیه گوش را خانه است اما چنین معشوقی او را از خانه نمی​راند ترا چنین رانندۀ هست اگر ترا خانه نباشد چه باک که لطف چنین رانندۀ و لطف چنین خلعت که تو مخصوص شدی که ترا می​راند صدهزار هزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می​ارزد و افزونست در گذشته است، فرمود که آنچ امیر آمد و مازود روی ننمودیم نمی​باید که خاطرش بشکند زیرا که مقصود او را ازین آمدن اعزاز نفس ما بود یا اعزاز خود اگر برای اعزاز ما بود چون بیشتر نشست و ما را انتظار کرد اعزاز ما بیشتر حاصل شد و اگر غرضش اعزاز خودست و طلب ثواب چون انتظار کرد و رنج انتظار کشید ثوابش بیش باشد پس علی کلا التقدیرین بآن مقصود که آمد آن مقصود مضاعف شد و افزون گشت پس باید که دلخوش و شادمان گردد.