قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۱۳

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

شیخ ابراهیم گفت که سیف الدین فرّخ چون یکی را بزدی خود را بکسی (دیگر) مشغول کردی بحکایت تا ایشان او را می​زدندی و شفاعت کسی باین طریق و شیوه پیش نرفتی فرمود که هرچ درین عالم می​بینی در آن عالم چنانست بلک اینها همه انموذج آن عالمند و هرچ درین عالمست همه ازآن عالم آوردند که وَ اِنْ مِن شَیْیء اِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَّزِلُهُ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُوْمٍ طاس بعلینی بر سر طبلها و دواهای مختلف می​نهد از هر انباری مشتی مشتی پلپل و مشتی مصطکی انبارها بی​نهایت​اند ولیکن در طبلۀ او بیش ازین نمی​گنجد، پس آدمی بر مثال طاس بعلینی است یادکان عطّاریست که دروی از خزاین صفات حق مشت مشت و پاره پاره در حقّها و طبلها نهاده​اند تا درین عالم تجارت می​کند لایق خود از سمع پارۀ و از نطق پارۀ و از عقل پارۀ و از کرم پارۀ و از علم پارۀ اکنون پس مردمان طوّافان حقّند طوّافیی می​کند و روز و شب طبلها را پر می​کنند و تو تهی می​کنی یا ضایع می​کنی تا بآن کسبی می​کنی روز تهی می​کنی و شب باز پر می​کنند و قوت می​دهند مثلاً روشنی چشم را می​بینی در آن عالم دیدهاست و چشمها ونظرها مختلف از آن نموذجی بتو فرستادند تا بدان تفرّج عالم میکنی دید آن قدر نیست ولیک آدمی بیش ازین تحمّل نکند این صفات همه پیش ماست بی​نهایت بقدر معلوم بتو می​فرستیم پس تأمّل میکن که چندین هزار خلق قرناً بعد قرن آمدند و ازین دریا پر شدند وباز تهی شدند بنگر که آن چه انبارست اکنون هرکرا بر آن دریا وقوف بیشتر دل او بر طبله سردتر پس پنداری که عالم از آن ضرّاب خانه بدر میآیند و باز بدارالضّرب رجوع می کند که اِنَّا لِلّهِ وَ اِنَا اِلَیْهِ رَاجِعُوْنَ اِنّا یعنی جمیع اجزای ما از آنجا آمده​اند و انموذج آنجااند و باز آنجا رجوع می​کنند از خُرد و بزرگ و حیوانات اما درین طبله زود ظاهر می​شوند و بی​طبله ظاهر نمی​شوند از آنست که آن عالم لطیف است و در نظر نمی​آید چه عجب می​آید نمی​بینی نسیم بهار را چون ظاهر می​شود در اشجار و سبزها و گلزارها و ریاحین جمال بهار را بواسطۀ ایشان تفرّج می​کنی و چون در نفس نسیم بهار می​نگری هیچ ازینها نمی​بینی نه از آنست که دروی تفرجها و گل زارها نیست آخر نه این از پرتو اوست بل که دروموجهاست از گلزارها و ریاحین لیک موجهای لطیفند در نظر نمیآیند الا بواسطۀ از لطف پیدا نمی​شود.

همچنین در آدمی نیز این اوصفا نهانست ظاهر نمی​شود الا بواسطۀ اندرونی یا بیرونی از گفت کسی و آسیب کسی و جنگ و صلح کسی پیدا می​شود صفات آدمی نمی​بینی در خود تأمّل می​کنی هیچ نمی​یابی و خود را تهی میدانی ازین صفات نه آنست که تو از آنچ بودۀ متغیّر شدۀ الّا اینها در تو نهانند بر مثال آبند در دریا از دریا بیرون نیابند الاّ بواسطۀ ابری و ظاهر نشوند الا بموجی موج جوششی باشد از اندرون تو ظاهر شود بی​واسطۀ بیرونی ولیکن مادام که دریاساکنست هیچ نمی​بینی و تن تو بر لب دریاست و جان تودریاییست نمی​بینی درو چندین ماهیان و ماران و مرغان و خلق گوناگون بدرمیآیند و خود را مینمایند وباز بدریا میروند صفات تو مثل خشم و حسد و شهوت و غیره ازین دریا سر برمیآرند پس گویی صفات تو عاشقان حقّند لطیف ایشان را نتوان دیدن الا بواسطۀ جامۀ زبان چون برهنه میشوند از لطیفی درنظر نمیآیند.