قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۲۵

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

فرمود لطفهای شما وسعیهای شما و تربیتها که می​کنید حاضراً و غایباً من اگردر شکر و تعظیم و عذرخواستن تقصیر میکنم ظاهراً بنا بر کبر نیست یا بر فراغت یا نمیدانم حق منعم را که چه مجازات میباید کردن بقول و فعل لیکن دانسته​ام از عقیدۀ پاک شما که شما آن را خالص برای خدا می​کنید من نیز بخدا می​گذارم تا عذر آن را هم او بخواهد چون برای او کردۀ که اگر من بعذر آن مشغول شوم و بزبان اکرام کنم و مدح گویم چنان باشد که بعضی از آن اجر که حق خواهد دادن بشما رسید و بعضی مکافات رسید زیرا این تواضعها و عذرخواستن و مدیح کردن حظّ دنیاست، چون دردنیا رنجی کشیدی مثل بذل مالی و بذل جاهی آن به که عوض آن بکلّی از حق باشد جهت این عذر نمی​خواهم بیان آنک عذرخواستن دنیاست زیرا مال را نمی​خورند مطلوب لغیره است بمال اسب و کنیزک و غلام می​خرند و منصب می​طلبند تا ایشان را مدحها وثناها می​گویند پس دنیا خود آنست که بزرگو محترم باشد او را ثنا و مدح گویند.

شیخ نسّاج بخاری مردی بزرگ بود و صاحب دل دانشمندان و بزرگان نزد او آمدندی بزیارت بر دو زانو نشستندی شیخ امّی بود می خواستند که از زبان او تفسیر قرآن و احادیث شنوند می​گفت تازی نمی​دانم شما ترجمه آیت را می​گفتند او تفسیر و تحقیق آن را آغاز می​کرد و می​گفت که مصطفی (صلّی اللّه علیه و سلّم) در فلان مقام بود که این آیت را گفت و احوال آن مقام چنین است و مرتبۀ آن مقام را و راههای آن را و عروج آن را بتفصیل بیان می​کرد روزی علوی معرّف قاضی را بخدمت او مدح میکرد و میگفت که چنین قاضی در عالم نباشد رشوت نمی​ستاند بی میل و بی محابا خالص مخلص جهت حق میان خلق عدل می​کند گفت اینک می​گوئی که او رشوت نمی​ستاند این یک باری دروغست تو مرد علویی از نسل مصطفی صلّی اللّه علیه و سلّم اورا مدح می​کنی و ثنا می​گوئی این رشوت نیست و ازین بهتر چه رشوت خواهد بودند که در مقابلۀ او او را شرح می​گوئی.

شیخ الاسلام ترمدی میگفت سیّد برهان الدّین قدّس اللّه سرّه العظیم سخنهای تحقیق خوب می​گوید از آنست که کتب مشایخ و اسرار و مقالات ایشان را مطالعه می​کند، یکی گفت آخر تو نیز مطالعه میکنی چونست که چنان سخن نمی​گوئی گفت او رادردی و مجاهده و عملی هست گفت آن را چرا نمی​گوئی و یاد نمی​آوری از مطالعه حکایت میکنی اصل آنست و ما آن را می​گوئیم تو نیز از آن بگو ایشان را درد آن جهان نبود بکلّی دل برین جهان نهاده بودند بعضی برای خوردن نان آمده بودند و بعضی برای تماشای نان میخواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند این سخن همچون عروسیست وشاهدیست کنیزکی شاهد را که برای فروختن خرند آن کنیزک بروی چه مهر نهد و بروی چه دل بندد چون لذّت آن تاجر در فروخت است او عنیّن است کنیزک را برای فروختن می​خرد او را آن رجولیّت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خرد مخنّث را اگر شمشیر هندی خاص بدست آن را برای فروختن ستاند یاکمانی پهلوانی بدست او افتد هم برای فروختن چون او را بازوی آن نیست که آن کمان را بکشد و آن کمان را برای زه می​خواهد و او را استعداد زه نیست او عاشق زهست و چون آنرا بفروشد مخنّث بهای آن را بگلگونه و وسمه دهد دیگر چه خواهد کردن خریدن این سخن سریانیست زنهار مگویید که فهم کردم هر چند بیش فهم و ضبط کرده باشی از فهم عظیم دور باشی فهم این بی​فهمیست خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است ترا از آن فهم میباید رهیدن تا چیزی شوی تو می​گویی که من مشک را از دریا پر کردم و دریا در مشک من گنجید این محال باشد آری اگر گویی که مشک من در دریا گم شد این خوب باشد و اصل اینست عقل چندان خوبست و مطلوبست که ترا بر در پادشاه آورد چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان تست و راه زنست چون بوی رسیدی خود را بوی تسلیم کن ترا با چون و چرا کاری نیست مثلاً جامه نابریده خواهی که آن را قبا یا جبّه بُرند عقل ترا پیش درزی آورد عقل تا این ساعت نیک بود که جامه را بدرزی آورد اکنون این ساعت عقل را طلاق باید دادن و پیش درزی تصرّف خود را ترک باید کردن و همچنین بیمار عقل او چندان نیکست که او را بر طبیب آرد چون بر طبیبش آورد بعد از آن عقل او در کار نیست وخویشتن را بطبیب باید تسلم کردن نعرهای پنهانی ترا گوش اصحاب می​شنوند.

آنکس که چیزی دارد یا درو گوهری هست و دردی پیداست آخر میان قطار شتران آن اشتر مست پیدا باشد از چشم و رفتار و کفک و غیرکفک سِیْمَاهُمْ فِيْ وُجُوْهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُوْدِ هرچه بن درخت می​خورد بر سر درخت از شاخ وبرگ و میوه پیدا می​شود و آنک نمی​خورد و پژمرده است کی پنهان ماند این های هوی بلند که می​زنند سرّش آنست که ازسخنی سخنها فهم می​کنند و از حرفی اشارتها معلوم می​گردانند همچنانک کسی وسیط و کتب مطوّل خوانده باشد از تنبیه چون کلمۀ بشنود چون شرح آن را خوانده است از یک مسأله اصلها و مسئلها فهم کند بر آن یک حرف تنبیه​های می​کند یعنی که من زیر این چیزها (فهم می​کنم) و می​بینم و این آنست که من در آنجا رنجها برده​ام و شبها بروز آورده​ام و گنجها یافته​ام که اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ شرح دل بی​نهایت است چون آن شرح خوانده باشد از رمزی بسیار فهم کند و آنکس که هنوز مبتدیست از آن لفظ همان معنی آن لفظ فهم می​کند او را چه خبر و های های باشد سخن بقدر مستمع می​آید (چون او نکشد حکمت نیز برون نیاید چندانک می​کشد و مُغذّی می​گردد حکمت فرو میاید و اگر نه گوید ای عجب چرا سخن نمیآید) جوابش گوید ای عجب چرا نمیکشی آنکس که ترا قوّت استماع نمی​دهد گوینده را نیز داعیۀ گفت نمی​دهد.

در زمان مصطفی صلّی اللّه علیه و سلّم کافری را غلامی بود مسلمان صاحب گوهر سحری خداوندگارش فرمود که طاسها برگیر که بحمّام رویم در راه مصطفی صلوات اللّه و علیه و سلّم در مسجد با صحابه (رضوان اللّه علیهم) نماز می​کرد، غلام گفت ای خواجه للّه تعالی این طاس را لحظۀ بگیر تا دو گانه بگزارم بعد از آن بخدمت روم چون در مسجد رفت نماز کرد مصطفی صلّی اللّه علیه و سلّم بیرون آمد و صحابه هم بیرون آمدند غلام تنها در مسجد ماند خواجه​اش تا بچاشتی منتظر و بانگ می​زد که ای غلام بیرون آی، گفت مرا نمی​هلند چون کار از حدّ گذشت خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که نمی​هلد جز کفشی و سایۀ کسی ندید و کس نمی​جنبید گفت آخر کیست که ترا نمی​هلد جز کفشی و سایۀ کسی ندید و کس نمی​جنبید گفت آخر کیست که ترا نمی​هلد که بیرون آیی، گفت آنکس که ترا نمی​گذارد که اندرون آیی خود کس اوست که تو او را نمی​بینی و آدمی همیشه عاشق آن چیزست که ندیده است ونشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را می​طلبد، بندۀ آنم که نمی​بینمش و از آنچ فهم کرده است ودیده است ملول و گریزانست و ازین روست که فلاسفه رؤیت را منکرند زیرا می​گویند که چون ببینی ممکنست که سیر وملول شوی و این روا نیست، سنّیان می​گویند که این وقتی باشد که او یک لون نماید که کُلُّ یَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ و اگر صد هزار تجلّی کند هرگز یکی بیکی نماند آخر تو نیز این ساعت حق را می​بینی در آثار و افعال هر لحظه گوناگون می​بینی که یک فعلش بفعلی دیگر نمی​ماند در وقت شادی تجلّی دیگر در وقت گریه تجلی دیگر در وقت خوف تجلی دیگر در وقت رجاتجلی دیگر چون افعال حق و تجلی افعال وآثار او گوناگون است و بیک دیگر نمیماند پس تجلی ذات او نیز چنین باشد مانند تجلی افعال او آنرا برین قیاس کن و تو نیز که یک جزوی از قدرت حق در یک لحظه هزار گونه میشوی و بر یک قرار نیستی بعضی از بندگان هستند که از قرآن بحق میرود و بعضی هستند خاصتر که ازحق می​آیند قرآن را اینجا می​یابند می​دانند که آنرا حق فرستادست اِنَّا نَحْنُ نَزَلْنَا الذِّکْر وَاِنَّا لَهُ لَحافِظوْنَ، مفسّران می​گویند که در حق قرآنست این همه نیکوست اما این نیز هست که یعنی درتو گوهری و طلبی و شوقی نهاده​ایم نگهبان آن مائیم آن را ضایع نگذاریم و بجایی برسانیم تو یک بار بگو خدا و آنگاه پای دار که جمله بلاها بر تو ببارد یکی آمد بمصطفی صلّی اللّه علیه و سلّم گفت اِنّی اُحِبُّکَ گفت هوش دار که چه می​گوئی باز مکرّر کرد که اِنّی اُحِبُّکَ گفت اکنون پای دار که بدست خودت خواهم کشتن وای بر تو یکی در زمان مصطفی صلّی اللّه علیه و سلم گفت که من این دین ترا نمی​خواهم واللّه که نمی​خواهم این دین را بازبستان چندانک در دین تو آمدم رزی نیاسودم مال رفت، زن رفت، فرزند نماند، حرمت نماند و شهوت نماند، گفت حاشا دین ما هرکجا که رفت بازنیاید تا اورا از بیخ و بُن نکند وخانه​اش را نروبد و پاک نکند که لایَمَسُّهُ اِلّاَ المُطَّهَرُوْنَ چگونه معشوق است تادر تو مویی از مهر خودت باقی باشد بخویشتن راهت ندهد بکلّی از خود و از عالم می​باید بیزار شدن و دشمن خود شدن تادوست روی نماید اکنون دین ما در آن دلی که قرار گرفت تا او را بحقّ نرساند وآنچ نابایست است ازو جدا نکند ازودست ندارد پیغامبر (صلی اللّه علیه و سلّم) فرمود برای آن نیاسودی و غم میخوری که غم خوردن استفراغست از آن شادیهای اول تادر معدۀ تو از آن چیزی باقیست بتو چیزی ندهند که بخوری در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد تونیز صبر کن و غم میخور که غم خوردن استفراغست بعد از استفراغ شادی پیش آید که آن راغم نباشد گُلی که آن را خار نباشد مییی که آن را خمار نباشد.

آخر در دنیا شب و روز فراغت و آسایش می​طلبی و حصول آن در دنیا ممکن نیست ومع هذا یک لحظه بی طلب نیستی راحتی نیز که در دنیا می​یابی همچون برقی است که می​گذرد و قرار نمی​گیرد و آنگه کدام برق برقی پرتگرگی پرباران پر برف پرمحنت مثلاً کسی عزم انطالیه کرده است و سوی قیصرّیه میرود امید دارد که بانطالیه رسد و سعی را ترک نمی​کند مع انه که ممکن نیست که ازین راه بانطالیه رسد اِلاّ آنک براه انطالیه میرود اگرچه لنگ است و ضعیف است اما هم برسد چون منتهای راه اینست چون کار دنیا بیرنج میسر نمی​شود و کار آخرت همچنین باری این رنج را سوی آخرت صرف کن تا ضایع نباشد تو میگوئی که ای محمد دین ما را بستان که من نمی​آسایم دین ما کسی را کی رها کند تا او را بمقصود نرساند.

گویند که معلّمی از بینوایی در فصل زمستان درّاعه کتان یکتا پوشیده بود مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود میگذرانید و سرش در آب پنهان کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد اینک پوستینی در جوی افتاده است و ترا سرماست آن را بگیر، استاد از غایت احتیاج و سرما در جست که پوستین را بگیرد خرس تیز چنگال در وی زد استاد در آب گرفتار خرس شد کودکان بانگ می​داشتند که ای استاد یا پوستین را بیاور و اگر نمیتوانی رها کن تو بیا گفت من پوستین را رها می​کنم پوستین مرا رها نمی​کند چه چاره کنم.

شوق حق ترا کی گذارد اینجا شکرست که بدست خویشتن نیستیم بدست حقّیم همچنانک طفل در کوچکی جز شیر و مادر را نمیداند حق تعالی او را هیچ آنجا رها کرد پیشتر آوردش بنان خوردن وبازی کردن و همچنانش از آنجا کشانید تا بمقام رسانید و همچنین درین حالت که این طفلست بنسبت بآن عالم و این پستانی دیگرست نگذارد و ترا بآنجا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود فَعَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یُجَرّونَ اِلَی الجَنَّةِ بِالسَّلاسِلِ وَالْاَغْلالِ- خُذُوهُ فَغُلّوهُ ثُمَّ النَعیمَ صَلّوهُ ثُمَ الوِصالَ صَلّوهُ ثُمَّ الجَمالَ صَلوّهُ ثُمَّ الکَمالَ صَلّوهُ صیّادان ماهی را یکبار نمی​کشند چنگال در حلقوم چون رفته باشد پاره می​کشند تا خونش می​رود و سست و ضعیف می​گردد بازش رها می​کنند و همچنین باز می​کشند تا بکلّی ضعیف شود چنگال عشق چون در کام آدمی می​افتد حق تعالی او را بتدریج میکشد که آن قوتها و خونهای باطل که دروست پاره پاره ازو برود که اِنَّ اللّهَ یَقْبِضُ وَ یَبْسُطُ لااله الاَّ اللّه ایمان عامست و ایمان خاص آنست که لاهو اِلاّ هو همچنانک کسی در خواب می​بیند که پادشاه شده است و بر تخت نشسته و غلامان و حاجبان و امیران بر اطراف او استاده می​گوید که من می​باید که پادشاه باشم و پادشاهی نیست غیر من این را در خواب می​گوید چون بیدار شود و کس را در خانه نبیند جز خود این بار بگوید که منم و جزمن کسی نیست.

اکنون این را چشم بیدار میباید چشم خوابناک این را نتواند دیدن و این وظیفۀ او نیست هر طایفۀ طایفۀ دگر را نفی میکند اینها می​گویند که ما حقّیم و وحی ماراست و ایشان باطلند و ایشان نیز اینها را همچنین می​گویند وهمچنین هفتاد ودو ملت نفی همدگر میکنند پس باتفّاق میگویند که همه را وحی نیست پس در نیستی وحی همه متّفق باشند و ازین جمله یکی را هست بر این هم متّفقند اکنون ممیزی کیّسی مؤمنی باید که بداند که آن یک کدامست که اَلْمُؤْمِنُ کَیِّسٌ مُمَیِّزٌ فَطِنٌ عاقِلٌ و ایمان همان تمیز و ادراک است.

سؤال کرد که اینها که نمی​دانند بسیارند و آنها که میدانند اندکند اگر باین مشغول خواهیم شدن که تمیز کنیم میان آنها که نمی​دانند و گوهری ندارند و میان آنها که دارند درازنایی کشد، فرمود که اینها که نمی​دانند اگرچه بسیارند اما اندکی را چون بدانی همه را دانسته باشی همچنانک مشتی گندم را چون دانستی همه انبارهای عالم را دانستی و اگر پارۀ شکر را چشیدی اگر صدلون حلوا سازند از شکردانی که در آنجا شکرست چون شکر را دانستۀ کسی که شاخی از شکر بخورد چونشکر را نشناسد مگر او را دو شاخ باشد.

شما را اگر این سخن مکرّر می​نماید از آن باشد که شما درس نخستین را فهم نکرده​اید پس لازم شد ما را هر روز این گفتن همچنانک معلّمی بود کودکی سه ماه پیش او بود از الف چیزی ندارد نگذشته بود پدر کودک آمد که ما در خدمت تقصیر نمی​کنیم و اگر تقصیر رفت فرما که زیادت خدمت کنیم، گفت نی از شما تقصیری نیست اما کودک ازین نمی​گذرد او را پیش خواند و گفت بگو الف چیزی ندارد گفت چیزی ندارد الف نمی​توانست گفتن معلم گفت حال اینست که می​بینی چون ازین نگذشت و این را نیاموخت من وی را سبق نو چون دهم گفت الحمدللّه رب العالمین گفتیم از آن نیست که نان و نعمت کم شد نان و نعمت بینهایت است اما اشتها نماند و مهمانان سیر شدند جهت آن گفته میشود الحمدللّه این نان و نعمت بنان و نعمت دنیا نماند زیرا که نان و نعمت دنیا را بی اشتها چندانک خواهی بزور توان خوردن چون جمادست هر جاش که کشی باتو می​آید روحی ندارد که خود را منع کند از ناجایگاه بخلاف این نعمت الهی که حکمت است نعمتیست زنده تا اشتها داری و رغبت تمام می​نمائی سوی تو می​آید و غذای تو می​شود و چون اشتها و میل نماند او را بزور نتوان خوردن وکشیدن اوروی در چادر کشد و روی بتو ننماید.

حکایات کرامات میفرمود گفت یکی ازینجا بروزی یا بلحظۀ بکعبه رودچندان عجب و کرامات نیست باد سموم رانیز این کرامت هست بیک روز و بیک لحظه هر کجا که خواهد برود کرامات آن باشد که ترااز حال دون بحال عالی آرد و از آنجا اینجا سفر کنی و از جهل بعقل و از جمادی بحیات. همچنانک اول خاک بودی جماد بودی ترا بعالم نبات آورد و از عالم نبات سفر کردی بعالم علقه و مضغه و از علقه و مضغه بعالم حیوانی و ازحیوانی بعالم انسانی سفر کردی، کرامات این باشد حق تعالی این چنین سفر را بر تونزدیک گردانید درین منازل و راهها که آمدی هیچ در خاطر و وهم تو نبود که خواهی آمدن و از کدام راه آمدی و چون آمدی و ترا آوردند و معیّن می​بینی که آمدی همچنین ترا بصد عالم دیگر گوناگون خواهند بردن منکر مشو و اگر از آن اخبار کنند قبول کن، پیش عمر رضی اللّه عنه کاسۀ پر زهر آوردند بارمغانی گفت این چرا شاید گفتند این باری آن باشد که کسی را که مصلحت نبینند که او را آشکارا بکشند ازین پارۀ باو دهند مخفی بمیرد و اگر دشمن باشد که بشمشیر او رانتوان کشتن بپارۀ ازین پنهان او را بکشند، گفت سخت نیکو چیزی آوردی بمن دهید که این را بخورم که در من دشمنی هست عظیم شمشیر باو نمیرسد و در عالم ازو دشمن​تر مراکسی نیست گفتند که اینهمه حاجت نیست که بیکبار بخوری ازین ذرّۀ بس باشد این صدهزار کس را بس است، گفت آن دشمن نیز یک کس نیست هزار مَرده دشمن است و صدهزار کس را نگوسار کرده است بستد آن کاسه را بیکبار درکشید آن گروه که آنجا بودند جمله بیکباره مسلمان شدند و گفتند که دین تو حقّست، عمر گفت شما همه مسلمان شدید و این کافر هنوز مسلمان نشده است اکنون غرض عمر از آن ایمان این ایمان عام نبود.

او را آن ایمان بود و زیادت بلک ایمان صدیقان داشت اما غرض او را ایمان انبیا و خاصان و عین الیقین بود و آن توقع داشت چنانک آوازۀ شیری در اطراف جهان شایع گشته بود مردی از برای تعجّب از مسافت دور قصد آن بیشه کرد برای دیدن آن شیر یکساله راه مشقت کشید و منازل برید چون در آن بیشه رسید وشیر را از دور بدید ایستاد و بیش نمی​توانست رفتن گفتند آخر شما چندین راه قدم نهادیت برای عشق این شیر و این شیر را خاصیّتی هست که هرکه پیش او دلیر رود و بعشق دست بروی مالد هیچ گزندی بوی نمی​رساند و اگر کسی ازو ترسان و هراسان باشد شیر از وی خشم می​گیرد بلک بعضی را قصد میکند که چه گمان بدست که درحق من می​برید چیزی که چنین است یک ساله راه قدمها زدی اکنون نزدیک شیر رسیدی این استادن چیست قدمی پیشتر نهید کس را زهره نبود که یک قدم پیشتر نهد گفتند آن همه قدمها زدیم آن همه سهل بود یک قدم اینجا نمی​توانم زدن اکنون مقصود عمر از آن ایمان آن قدم بود که یک قدم در حضور شیر سوی شیر نهد و آن قدم عظیم نادرست جز کار خاصان و مقرّبان نیست آن ایمان بجز انبیا را نرسد که دست از جان خود بشستند.

یار خوش چیزیست زیرا که یار از خیال یار قوّت می​گیرد و می​بالد و حیات می​گیرد چه عجب می​اید مجنون را خیال لیلی قوّت میداد وغذا شد جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار او را قوّت بخشد یار حقیقی را چه عجب میداری که قوّتش بخشد خیال اودر صورت و غیبت چه جای خیال است آن خود جان حقیقتهاست آن را خیال نگویند عالم بر خیال قایمست و این عالم را حقیقت میگویی جهت آنک در نظر می​آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست خیال میگویی کار بعکس است خیال خود این عالم است که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد وباز عالم نو پدید آرد به و او کهن نگردد منزّهست از نوی و کهنی فرعهای او متّصفند بکهنی و نوی و او (که) مُحدث اینهاست از هر دو منزّهست و ورای هر دوست مهندسی خانۀ در دل برانداز کرد و خیال بست که عرضش چندین باشد و طولش چندین (باشد و صفّه​اش چندین) و صحنش چندین این را خیال نگویند که آن حقیقت ازین خیال می​زاید و فرع این خیال است آری اگر غیرمهندس (دردل) چنین صورت بخیال آورد و تصوّر کند آن را خیال گویند و عُرفاً مردم چنین کس را که بنّا نیست و علم آن ندارد گویندش که ترا خیال است.