قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۲۷

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

اوراد طالبان و سالکان ان باشد که باجتهاد و بندگی مشغول شوند و زمان را که قسمت کرده باشند در هر کاری تا آن زمان موکّل شود ایشان را همچون رقیبی بحکم عادت مثلاً چون بامدادبرخیزد آن ساعت بعبادت اولیتر که نفس ساکن​تر است و صافی​تر هر کس بدان نوع بندگی که لایق او باشد و اندازۀ نفس شریف او می​کند و بجا میآرد وَاِنّا لَنَحْنُ الصَّافوْنَ وَاِنَّا لَنَحْنُ المُسَبِّحُوْنَ صد هزار صف است هرچند که پاکتر می​شود پیشتر می​برند وهر چند کمتر می​شود بصف پستر می​برند که اَخرُّوْهُنَّ مِنْ حَیْثُ اَخَّرَهُّنَ اللّهُ این قصّه دراز است و ازین دراز هیچ گزیر نیست هرکه این قصّه را کوتاه کرد عمر خود را وجان خود را کوتاه کرد اِلّا مَنْ عَصَمَ اللّهُ و امّا اوراد و اصلان بقدر فهم می​گویم آن باشد که بامداد ارواح مقدس و ملایکۀ مطهر و ان خلق که لایَعْلَمُهُمْ اِلَّا اللّهُ که نام ایشان مخفی داشته است از خلق از غایت غیرت بزیارت ایشان بیایند وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُوْنَ فِیْ دِیْنِ اللّهِ وَالْمَلَائِکَةُ یَدْخُلُوْنَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بَابٍ.

تو پهلوی ایشان نشستۀ و نبینی و از آن سخنها و سلامها و خندها نشنوی و این چه عجب میآید که بیمار در حالت نزدیک مرگ خیالات بیند که آنک پهلوی او بود خبر ندارد و نشنود که چه می​گوید آن حقایق هزار باز ازین خیالات لطیف تر است و این تا بیمار نشود نبیند ونشنود و آن حقایق را تا نمیرد پیش از مرگ نبیند آن زیارت کننده که احوال نازکی اولیا را میداند و عظمت ایشان را و آنچ درخدمت او از اول بامداد چندین ملایک و ارواح مطهر آمده​اند بی​شمار توقف می​کند تا نباید که درمیان چنان اوراد درآیند شیخ را زحمت باشد چنانک غلامان بدر سرای پادشاه حاضر شوند هر بامداد وردشان آن باشد که هریک را مقامی معلوم و خدمتی معلوم و پرستشی معلوم بعضی از دور خدمت کنند و پادشاه دریشان ننگرد و نادید آرد الا بندگان پادشاه بینند که فلان خدمت کرد چون پادشاه شد ورد او آن باشد که بندگان بیایند بخدمت وی از هر طرفی زیرا بندگی نماند تَخَلَّقُوْا بِاخْلَاق اللّهِ حاصل شد کُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَبَصراً حاصل گشت و این مقامیست سخت عظیم گفتن هم حیفست که عظمت آن بعین وظی ومیم و نی در فهم نیاید اگر اندکی از عظمت آن راه یابد نه عین و نه مخرج حرف عین ماند نه دست ماند و نه همت ماند از لشکرهای انوار شهر وجود خراب شود اِنَ الْمُلوُکَ اِذَا دَخَلِوْا قَرْیَةً اَفْسَدُوْهَا شتری در خانۀ کوچک در آید خانه ویران شود امّادر آن خرابی هزار گنج باشد.

گنج باشد بموضع ویرانسگ بود سگ بجای آبادان

و چون شرح مقام سالکان را دراز گفتیم شرح احوال و اصلان را چه گوئیم الا آنرا نهایت نیست اینرا نهایت هست نهایت سالکان وصال است نهایت واصلان چه باشد آن وصلی که آن را فراق نتواند بودن هیچ انگوری باز غوره نشود و هیچ میوۀ پخته باز خام نگردد.

حرام دارم با مردمان سخن گفتنو چون حدیث تو آید سخن دراز کنم

واللّه دراز نمی​کنم کوته میکنم.

خون می​خورم و تو باده می​پنداریجان می​بری و تو داده می​پنداری

هرک این را کوتاه کرد چنان بود که راه راست را رها کند و راه بیابان مهلک گیرد که فلان درخت نزدیک است.