قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۳۲

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
وَقَالَوْا تَجَنّبنَا وَلاتَقْرَبَنّافَکَیْفَ وَاَنْتُمْ حَاجَتِيْ اَتَجَّنبُ

معلوم باید دانستن که هر کسی هرجا که هست پهلوی حاجت خویشتن است لاینفک و هر حیوانی پهلوی حاجت خویشتن است ملازم حاجته اقرب الیه من ابیه و اُمّه ملتصقٌ به و آن حاجت بند اوست که او را می​کشد این سو و آن سو همچون مهار ومحال باشد که طالب خلاص طالب بند باشد پس ضروری اورا کسی دیگر بند کرده باشد مثلاً او طالب صحّت است پس خود را رنجور نکرده باشد زیرا محال بود که هم طالب مرض بود و هم طالب صحّت خود و چون پهلوی حاجت خود بود پهلوی حاجت دهندۀ خود بود و چون ملازم مهار خود بود ملازم مهار کشندۀ خود بود الاّ آنک نظر او بر مهارست از بهر آن بی عزّ و مقدار است اگر نظر او برمهارکش بودی از مهار خلاص یافتی مهار او مهارکش او بودی زیرا که مهار او را از بهر آن نهاده​اند که او بی مهار پی مهار کننده نمیرود و نظر او بر مهار کننده نیست لاجرم سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُوْمِ در بینیش کنیم مهار و می​کشیم بی مراد خویش چون او بی مهار پی ما نمی​آید.

یَقُوْلُوْنَ هَلْ بَعْدَ الثَّمَانِیْنَ مَلْعَبٌفَقُلْتُ وَهَلْ قَبْلَ الثَّمَانِیْنَ مَلْعَبٌ

حق تعالی صبوتی بخشد پیران را از فضل خویش که صبیان از آن خبر ندارند زیرا صبوت بدان سبب تازگی میآرد و بر می​جهاند و می​خنداند و آرزوی بازی می​دهد که جهان را نو می​بیند و ملول نشده است از جهان چون این پیر جهان را هم نو بیند همچنان بازیش آرزو کند وبرجسته باشد و پوست و گوشت او بیفزاید.

لَقَدْ جَلَّ خَطْبُ الشَّیْبِ اِنْ کَانَ کُلَمَّا بَدَتْ شَیْبَةٌ یَعْدُوْ مِنَ اللَّهْوِ مَرْکَبٌ

پس جلالت پیری از جلالت حق افزون باشد که بهار جلالت حق پیدا آید و خزان پیری بر آن غالب باشد و طبع خزانی خود را نهلد پس ضعف بهار فضل حق باشد که بهر ریختن دندانی خندۀ بهار حق کم شود و بهر سپیدی موئی سرسبزی فضل حق یاوه شود و بهرگریه باران خزانی باغ حقایق منغّص شود تَعَالَی اللّهُ عَمَّا یَقُوْلُ الظَّالِمُوْنَ.