مرا عجب میآید که این حافظان چون پی نمیبرند از احوال عارفان چنین شرح که میفرماید وَلَاتُطِع کُلَّ حَلَّافٍ غمّاز خاص خود اوست که فلان را مشنو هرچ گوید که او چنین است با تو هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیْمٍ مَنّاعٍ لِلْخَیْرِ الاّ قرآن عجب جادوست غیور چنان میبندد که صریح در گوش خصم میخواند چنانک فهم میکند و هیچ خبر ندارد باز میرباید خَتَمَ اللّهُ عجب لطفی دارد ختمش میکند که میشنود و فهم نمیکند و بحث میکند و فهم نمیکند اللّه لطیف و قهرش لطیف و قفلش لطیف امّا نه چون قفل گشایش که لطف آن در صفت نگنجد من اگر از اجزا خود را فروسکلم از لطف بی نهایت و ارادت قفل گشایی و بیچونی فتّاحی او خواهد بود زنهار بیماری و مردن را در حق من متهّم میکنید که آن جهت روپوش است کشندۀ من این لطف و بی مثلی او خواهد بودن آن کارد یا شمشیر که پیش آید جهت دفع چشم اغیارست تا چشمهای نحس بیگانۀ جُنب ادراک این مقتل نکند.