قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۴۸

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

شخصی امامت میکردو خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَنِفَاقاً مگر از رؤساء عرب یکی حاضر بود یکی سیلی محکم وی را فرو کوفت، در رکعت دیگر خواند وَمِنَ الْاَعْرَابِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ آن عرب گفت اَلْصَّفْعُ اَصْلَحَکَ هر دم سیلی می​خوریم از غیب در هرچ پیش می​گیریم بسیلی از آن دور می​کنند باز چیزی دیگر پیش می​گیریم باز همچنان قیل ماطافة لنا هوالخسفُ والقذفِ و قیل قطعُ الاوصال ایسرُ من قطع الوصال مُراد خسف بدنیا فرو رفتن و از اهل دنیا شدن و القذف از دل بیرون افتادن، همچونک کسی طعامی بخوردو در معدۀ وی ترش شود و آنرا قی کند اگر آن طعام نترشیدی و قی نکردی جزو آدمی خواست شدن اکنون مُرید نیز چاپلوسی و خدمت میکند تا در دل شیخ گنجایی یابدو العیاذ باللّه چیزی از مُرید صادر شود شیخ را خوش نیاید و او را از دل بیندازد مثل آن طعام است که خورد و قی کند چنانک آن طعام جزو آدمی خواست شدن و سبب ترشی قی کرد و بیرونش انداخت آن مُرید نیز بمرور ایّام شیخ خواست شدن بسبب حرکت ناخوش از دلش بیرون انداخت.

عشق تو منادیی بعالم در دادتادلها را بدست شور و شر داد
وآنگه همه را بسوخت و خاکستر کردوآورد بباد بی نیازی برداد

در آن باد بی نیازی ذرّات خاکستر آن دلها رقصانند و نعره زنانند و اگر نه چنین​اند پس این خبر را که آورد و هردم این خبر را که تازه می​کند و اگر دلها حیات خویش در آن سوختن و باد بردادن نبینند چندین چون رغبت کنند در سوختن آن دلها که در آتش شهوات دنیا سوخته و خاکستر شدند هیچ ایشان را آوازۀ و رونقی می​بینی می​شنوی:

لَقَدْ عَلِمْتُ وَمَا الْاِسْرَافُ منْ خُلُقِیْاَنَّ الَّذي هُوَ رِزْقِیْ سَوْفَ یَأتِیْنِیْ
اَسْعی لَهُ فَیُعَنِّیْنِیْ تَطَلُّبُهُوَلَوْ جَلَسْتُ اَتَانِی لَاُیُعَنِیَّنِیْ

بدرستی که من دانسته​ام قاعدۀ روزی را و خوی من نیست که بگزافه دوادو کنم و رنج برم من بی​ضرورت بدرستی که آنچ روزی منست از سیم و از خورش و از پوشش و ازنارِ شهوت چون بنشینم بر من بیاید من چون می​دوم در طلب آن روزیها مرا پررنج و مانده و خوار می​کند طلب کردن اینها و اگر صبر کنم و بجای خود بنشینم بی رنج و بیخواری آن بر من بیاید زیرا که آن روزی هم طالب منست و او مرا می​کشد چون نتوان مرا کشیدن او بیاید چنانک منش نمی​توانم کشیدن من می​روم، حاصل سخن اینست که بکاردین مشغول می​باش تا دنیا پس تو دَوَد مراد ازین نشستن نشستن است بر کار دین اگرچه می​دود چون برای دین می​دود اونشسته است و اگرچه نشسته است چون برای دنیا نشسته است او می​دود قال علیه السّلم مَن جَعَلَ الهُمُوْمَ هَمّاً وَاَحِداً کَفَاهُ اللّهُ سَائِرَ هُمُوْمِه هر کرا ده غم باشد غم دین را بگیرد حق تعالی آن نه را بی سعی او راست کند. چنانک انبیا در بند نام و نان نبوده​اند در بند رضاطلبی حقّ بوده​اند نان ایشان بردند و نام ایشان بردند هرکه رضای حقّ طلبند این جهان و آن جهان با پیغامبرانست وهم خوابه اُولئِکَ مَعَ النَّبِیِّنَ وَالصِدِّیْقِیْنَ وَالشُهّدآءَ وَالصَّالِحِیْنَ چه جای اینست بلک با حقّ همنشین است که اَنَا جَلِیْسُ مَنْ ذَکَرَنِیْ اگر حقّ همنشین او نبودی در دل او شوق حقّ نبودی هرگز بوی گل بی گل نباشد هرگز بوی مشک بی مشک نباشد، این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد همچون سخنهای دیگر نباشد مصراع شب رفت و حدیث ما بپایان نرسید، شب و تاریکی این عالم بگذرد ونور این سخن هر دم ظاهرتر باشد چنانک شب عمر انبیا علیهم السّلم بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد ونخواهد شدن. مجنون را گفتند که لیلی را اگر دوست می​دارد چه عجب که هر دو طفل بودند و در یک مکتب بودند مجنون گفت این مردمان ابله​اند و اَیُّ مَلِیْحَةٍ لَاتُشْتَهی هیچ مردی باشد که بزنی خوب میل نکند و زن همچنین بلک عشق آنست که غذا و مزۀ ازو یابد همچنانک دیدار مادر و پدر و برادر و خوشی فرزندو خوشی شهوت و انواع لذّت ازو یابد مجنون مثال شد از آن عاشقان چنانک در نحو زَید و عمرو.

گر نقل و کباب و گر می ناب خوریمی دانک بخواب در همی آب خوری
چون برخیزی ز خواب باشی تشنهسودت نکند آب که در خواب خوری

اَلْدُّنْیا کَحُلُمٌ النَّائِمِ دنیا وتنعّم او همچنانست که کسی درخواب چیزی خورد پس حاجت دنیا وی خواستن همچنانست که کسی درخواب چیزی خواست ودادندش عاقبت چون بیداریست از آنچ در خواب خورد هیچ نفعی نباشد پس در خواب چیزی خواسته باشد و آنرا بوی داده باشند فَکانَ النَّوالُ قَدُرَ الْکَلام.