قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۵۶

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

اکمل الدّین گفت مولانا را عاشقم ودیدار او را آرزومندم و آخرتم خود یاد نمی​آید نقش مولانا را بی این اندیشها و پیش نهادها مونس می​بینم و آرام می​گیرم بجمال او و لذّتها حاصل می​شود از عین صورت او یا از خیال او، فرمود اگرچه آخرت و حقّ درخاطر نیاید الّا آن همه مُضمرست در دوستی و مذکورست.

پیش خلیفه رقاصّۀ شاهد چار پاره می​زد خلیفه گفت که فِي یَدَیْکِ صَنْعَتُکَ قَالَ فُي رِجْلِي یَا خَلِیْفَةَ رَسُوْلِ اللّه خوشی دردستهای من از آنست که آن خوشی پادرین مضمرست پس اگرچه مُرید بتفاصیل آخرت را یاد نیاورد امّا لذّت او بدیدن شیخ و ترسیدن او از فراق شیخ متضمّن آن همه تفاصیل است و آن جمله درو مضمرست چنانک کسی فرزند را یا برادر را می​نوازد و دوست می​دارد اگرچه از بنوّت و اخّوت و امید وفا و رحمت و شفقّت و مهر او بر خویشتن و عاقبت کار و باقی منفعتها که خویشان از خویشان امید دارند ازینها هیچ بخاطر او نمی​آید امّا این تفاصیل جمله مضمرست در آن قدر ملاقات و ملاحظت همچنانک باد در چوب مضمرست اگرچه در خاک بود یا در آب بود که اگر درو باد نبودی آتش را باو کار نبودی زیرا که باد علفِ آتش است و حیاتِ آتش است نمی​بینی که بنفخ زنده میشود اگرچه چوب در آب و خاک باشد باد در او کامِن است اگر باددرو کامن نبودی بر روی آب نیامدی و همچنانک سخن می​گویی اگرچه از لوازم این سخن بسیار چیزهاست از عقل و دماغ و لب و دهان و کام و زبان و جمله اجزای تن که رئیسان تن​اند و ارکان و طبایع و افلاک و صدهزار اسباب که عالم بآن قایمست تا برسی بعالم صفات و آنگه ذات وبا این همه این معانی در سخن مُظهر نیست و پیدا نمی​شود آن جمله مضمرست در سخن چنانک ذکر رفت.

آدمی را هر روز پنج و شش بار بی مرادی و رنج پیش می​آید بی​اختیار او قطعاً ازو نباشد از غیر او باشد و او مسخّر آن غیر باشد و آن غیر مراقب او باشد زیرا پسِ بدفعلی رنجش می​دهد اگر مراقب نباشد چون دهد مناسب و با این همه بی​مرادیها طبعش مقرّ نمی​شود و مطمئن نمی​شود که من زیر حکم کسی باشم خَلَقّ آدَمَ عَلی صُوْرَتِهِ در وصف الوهيت که مضادّ صفت عبودیّت است مستعار نهاده است چندین برسرش می​کوبد و آن سرکشی مستعار را نمی​گذارد زود فراموش میکند این بی مرادیها را ولیکن سودش ندارد تا آن وقت که آن مستعار را ملک او نکنند از سیلی نرهد.