قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۶۵

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

سراج الدّین گفت که مسئلۀ گفتم اندرون من درد کرد فرمود آن موکّلیست که نمی​گذارد که آن را بگویی اگرچه آن موکّل را محسوس نمی​بینی ولیکن چون شوق و راندن و الم می​بینی دانی که موکّلی هست مثلاً در آبی می​روی نرمی گلها و ریحانها بتو می​رسد و چون طرف دیگر می​روی خارها در تو می​خلد، معلوم شد که آن طرف خارستانست وناخوشی و رنجست و آن طرف گلستان و راحت است، اگرچه هر دو را نمی​بینی این را وجدانی گویند از محسوس ظاهر ترست مثلاً گرسنگی و تشنگی و غضب و شادی جمله محسوس نیستند امّا از محسوس ظاهرتر شد، زیرا اگرچشم را فراز کنی محسوس را نبینی امّا دفع گرسنگی از خود بهیچ حیله نتوانی کردن و همچنین گرمی در غذاهای گرم و سردی و شیرینی و تلخی در طعامها نامحسوس​اند و لیکن از محسوس ظاهرترست، آخر تو باین تن چه نظر می​کنی ترا باین تن چه تعلّق است تو قایمی بی این، وهماره بی​اینی اگر شبست پروای تن نداری و اگر روزست مشغولی بکارها هرگز باتن نیستی، اکنون چه می​لرزی برین تن چون یک ساعت با وی نیستی جایهای دیگری تو کجا و تن کجا اَنْتَ فِي وَادٍ وَانَا فِيْ وَادٍ این تن مغلطۀ عظیم است، پندارد که او مُرد او نیز مُرد، هی تو چه تعلّق داری بتن این چشم بندی عظیم است، ساحران فرعون چون ذرّۀ واقف شدند تن را فدا کردند خود را دیدند که قایم​اند بی این تن و تن بایشان هیچ تعلّق ندارد و همچنین ابراهیم و اسماعیل و انبیا و اولیا چون واقف شدند از تن و بود و نابود او فارغ شدند.

حجّاج بنگ خورده و سَر بر در نهاده بانگ می​زد که در را مجنبانید تا سرم نیفتد پنداشته بود که سرش از تنش جداست و بواسطۀ در قایمست، احوال ما و خلق همچنین است پندارند که ببدن تعلّق دارند یا قایم ببدن​اند.