قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۷

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

سئوال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد یک جواب آنک گفتیم جان نماز به از نماز مع تقریره، جواب دوّم که ایمان به ازنمازست زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته و نماز بعذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان بهیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند و نماز بی ایمان منفعت نکند همچون نماز منافقان و نماز در هر دینی نوع دیگرست و ایمان بهیچ دینی تبدّل نگیرد احوال او و قبله او و غیره متبدّل نگردد و فرقهای دیگر هست بقدر جذب مستمع ظاهر شود مستمع همچون آردست پیش خمیر کننده کلام همچون آبست در آرد آن قدر آب ریزد که صلاح اوست.

چشمم بدگر کس نگرد من چه کنماز خود گله کن که روشناییش توی

چشمم بدگر کس نگرد یعنی مستمع دیگر جوید جز تو من چه کنم روشناییش توی بدین سبب که تو با توی از خود نرهیدۀ تا روشناییت صدهزار توبودی.

حکایت شخصی بود سخت لاغر وضعیف و حقیر همچون عصفوری سخت حقیر در نظرها چنانک صورتهای حقیر اورا حقیر نظر کردندی و خدا را شکر کردندی اگرچه پیش ازدیدن اومتشکّی بودندی از حقارت صورت خویش و با این همه درشت گفتی ولافهای زفت زدی ودر دیوان ملک بودی و وزیر را آن درد کردی و فرو خوردی تا روزی وزیر گرم شد و بانگ برآورد که اهل دیوان این فلان را ازخاک برگرفتیم و بپروردیم و بنان و خوان و نان پاره و نعمت ما وابای ما کسی شد باینجا رسید که تامرا، چُنینها گوید. درروی او برجست وگفت ای اهل دیوان و اکابر دولت و ارکان راست می​گویدبنعمت و نان ریزۀ او و ابای او پرورده شدم وبزرگ شدم لاجرم بدین حقیری و رسوایی​ام اگر بنان و نعمت کسی دیگر پرورده شدمی بودی که صورتم و قامتم و قیمتم به ازین بودی او مرا از خاک برداشت لاجرم همی گویم که یَا لَیْتَنِیْ کُنْتُ تُرَابَاً و اگر کسیم از خاک برداشتی چنین اضحو که نبودمی، اکنون مریدی که پرورش از مرد حق یابد روح او را پاک و پاکی باشد و کسی که از مزوّری و سالوسی پرورده شود و علم ازو آموزد همچون آن شخص حقیر و ضعیف و عاجز و غمگین و بی بیرون شو ازترددّها باشد وحواس او کوته بود وَالَّذِیْنَ کَفَرُوْا اَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّوْرِ اِلَی الظُّلُمَاتِ.

در سرشت آدمی همه علمها در اصل سرشته​اند که روح او مُغیّبات را بنماید چنانک آب صافی آنچ در تحت اوست از سنگ و سفال و غیره و آنچ و آنچ بالای آنست همه بنماید عکس آن درگوهر آب این نهاد است بی علاجی و تعلیمی لیک چون آن آمیخته شد با خاک یا رنگهای دیگر آن خاصیّت و آن دانش ازو جدا شد و او را فراموش شد حقّ تعالی انبیا و اولیا را فرستاد همچون آب صافی بزرگ که هر آب حقیر را و تیره را که درودرآید از تیرگی و از رنگ عارضی خود برهد پس او را یاد آید چو خود را صاف بیندبداند که اوّل من چنین صاف بوده​ام بیقین و بداند که آن تیرگیها و رنگها عارضی بود یادش آید حالتی که پیش ازین عوارض بود و بگوید که هذَا الَّذِي رُزِقْنَا مُنْ قَبْلُ پس انبیا و اولیا مذکّران باشند او را ازحالت پیشین نه آنک در جوهر او چیزی نونهند اکنون هرآب تیره که آن آب بزرگ را شناخت که من ازویم و از آن ویم درآمیخت و این آب تیره که آن آب را نشناخت و او را غیر خود دید و غیر جنس دید پناه برنگها و تیرگیها گرفت تا با بحر نیامیزد و از آمیزش بحر دورتر شود چنانک فرمود فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا اِیْتَلَفَ وَمَاتَنَاکَرَ مِنْهَا اِخْتَلَفَ و ازین فرمود لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُوْلٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ یعنی که آب بزرگ جنس آب خرد است و از نفس اوست و ازگوهر اوست و آنچ او را از نفس خود نمی​بیند آن تناکر از نفس آب نیست قرین بدیست با آب که عکس آن قرین برین آب می​زند واو نمی​داند که رمیدن من ازین آب بزرگ و بحر ازنفس منست یا از عکس این قرین بد از غایت آمیزش چناک گل خوار نداند که میل من بگل از طبیعت منست یا از علّتی که با طبع من در آمیخته است بدانک هر بیتی و حدیثی و آیتی که باستشهاد آرند همچون دو شاهد و دو گواهست واقف بر گواهیهای مختلف بهرمقامی گواهی دهند مناسب آن مقام چنانک دو گواه باشند بر وقف خانۀ وهمین دو گواه گواهند بر بیع دکّانی و همین دو گواه گواهند برنکاحی در هر قضیّه که حاضر شوند بر وفق آن گواهی دهند صورت گواه همان باشد و معنی دیگرنَفَعَنَا اللّهُ وَاِیّاکُمْ اَللُوْنُ لَوْنُ لَوْنُ الدَّمِ وَالرِّیْحُ رِیْحُ الْمِسْکِ.