قرآن کریمبه زبان فارسی

باب هشتم در بیان معاد و بیان حشر و حقیقت فنا و بقا

حقیقت- چون محقق گشت كه مبداء عبارت است از ظهور هستی در نیستی، معاد عبارت بود از ظهور نیستی در هستی، چه مبدأ و معاد متقابلانند: كما بدانا اول خلق نعیده.

حقیقت- ظهور هستی در نیستی اظهار و ایجاد خلق است و ظهور نیستی در هستی اخفاء، و اعدام و موت، مبداء چون ظهور هستی بود در نیستی: الست بربكم قالوا بلی. معاد ظهور هستی باشد در حقیقت خودش: لمن الملك الیوم للّه الواحد القهار.

حقیقت- ظهور هستی در نیستی اقتضای فنای مظهر كند به حكم ظاهریت كه ذاتی است مر هستی را و این دو حال به نشأتین مخصوص است: و ما هذه الحیات الدنیا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهی الحیوان.

حقیقت- نیست از روی نیستی هست نگردد، و هست از روی هستی نیست نشود، كه قلب حقایق لازم آید، و فنا و بقا هر دو امر اعتباری​اند كه از تجدد تعینات متباینه و متوافقه نموده می​شود و وجه نیستی دایما فانی است و وجه هستی دایما باقی: كل شیئی هالك الا وجهه.

حقیقت- بقا اسم وجود است در رتبۀ مظاهر، لیكن حقیقی لازم ذات وجود بود ومجازی به حسب امتداد مظاهر متوافقه، و باز فنا اسم ارتفاع تعین است مخصوص و این لازم ذات تعین بود: ما عندكم ینفد و ما عنداللّه باق.

تمثیل- تعین انائی جزئی مثلا به انكسار مرتفع شود وبر او اطلاق فنا و عدم نكنند با آنكه سفال را باقی خوانندو علی هذا چون سفال خاك و خاكستر شود، پس بقای اسم همان وجود است كه با تعین انایی بود كه در سفال اطلاق می​كنند، و اگر نه سفال را حادث گفتندی نه باقی: فلا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل اللّه اموات بل احیاء.

حقیقت- ظهور وجود تجلیات وجه باقی چون در مظاهر متوافقه بود اسم بقا كه لازم وجود ظاهر است در آن مظهر ظهور كند، چه ملایمت و توافق در طور خویش یعنی درعالم كثرت مظهر عالم وحدت وحسن وجه باقی​اند و باز چون ظهور آن در مظاهر غیرمتوافقه بود فنا كه عدم مظهر است ظاهر گردد. چه عدم توافق و مخالفت عدمی در این طور مظهر كثرت و قبح وجه فانی عدم ممكن است: كل من علیها فان، و یبقی وجه ربك ذوالجلال و الاكرام.

رمز- مدرك از وجه ظاهر حس در این نشأه دنیا است و مدرك از وجه باطن عقل در این نشأه آخرت است و در نشأه دیگر قضیه منعكس بود و خط وهمی میان ظهورو بطون برزخ حدوث است و تتمه این حقیقت در اسم ظاهر و باطن گفته شد: و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون.

نكتة- مسافت میان دنیا و آخرت از مقوله كیف است: من مات فقد قامت قیامته، و كمیت تابع آن: بعثت انا و الساعة كهاتین، یوم كانهم یرونه بعیداونراه قریبا.

حقیقت- گفته شد كه تعین در هر طرفة العین منتفی و متجدد می​گردد و انتفای جزو مستلزم انتفای كل است و وجود حق تعالی فیاض مطلق است و واهب الصور بی علت و آلت و ماده و مدت. پس عالم در هر طرفةالعین معدوم می​گردد و عالم دیگر موجود می​شود: انما توعدون لصادق و ان الدین لواقع.

حقیقت- چون غیروجود حق تعالی جز عدم نیست به ضرورت رتبت تعینات را به جملگی كه مسما است به این عالم نهایتی و انقراضی بود،‌و تعینات متوافقه مجازی را انقضائی باشد كه آن مسما است به: طامۀ كبری و نشأه اخری. لیكن محجوب مكان و زمان را نظر به فنای چیزی كه عمر آن دهور بود نرسد، آن چنانكه گفته شد، مگر وقتی كه طی زمان و مكان كرده شود: كلا سیعلمون ثم كلا سیعلمون.

قاعدة- از بحث​های رفته روشن شد كه قیامت كبری را سه مثال است: اول آنكه در هر طرفةالعین به نسبت با هر شخص و به نسبت با جمیع عالم واقع می​شود. دوم آنكه مخصوص است به عارف بعد از مرگ اختیاری به حسب ترقی و تجدد احوال و سرعت سریان و كشف اسرار. سیم مشترك است میان اشخاص انسانی و مخصوص بدین نوع بعد از موت طبیعی. اما طامةالكبری به نسبت با مجموع اشخاص و انواع و اجناس بود كه زمان را به كلی طی كنند كه: وما امرالساعة الا كلمح البصر اوهواقرب. و مكان را هم چنان طی كنند كه: یوم تبدل الارض غیرالارض و اذا السماء انشقت و اذا الشمس كورت و اذا السماء انفطرت الآیات.

حقیقت- چنانكه قوت طینت مبداء در معاش پیدا می​گردد و تعینات از اوضاع و هیأت بروفق ظهور این نشأه عارض او می​شود چنانكه از قوت عناصر و امتزاج ایشان انواع و اصناف متولد می​گردد، و متخیله كه تصویر معانی می​كند بخصوص در خواب، و ملایك و جن كه به اشكال مختلفه متشكل می​شود، هم چنان قوت باطنیت معاش نفسی و بدنی در معاد به فعل آید و ظاهر گردد، و مناسب آن نشأه مصور و مجسم شود، بر وفق آن قوت از علم و عمل، و خلق كه نتیجه آن بود و صور و هیأت و اسمای آن در نصوص وارد است چون حور و قصور و طوبی و رضوان و انهار و اثمار و باز اضداد آن از مار و كژدم و آتش و مالك، و وجه مناسبت هر یكی از اجزاء با عملی كه مترتب است بر آن بر صاحب بصیرت پوشیده نماند: انما اعمالكم یرد علیكم، فكشفنا عنك غطاءك فبصرك الیوم حدید.

حقیقت- طول اعمار وخلود اشخاص به حسب توافق مظاهر تعینات و كثرت آن بود، مثلا عمر زمان كه اجزای آن یعنی آنات در غایت توافق است دراز عمرتر از افلاك است، و همچنان افلاك كه بسیط​اند ازعناصر دیرینه​تراند و عناصر از موالید و جواهر فی الجمله از اعراض، و چون آخرت و آخرتیان در غایت اعتدال و توافق​اند تا تشابه در آن واقع می​شود، لاجرم دایم الوجود و مخلد باشند: و اتوابه متشابها و لهم فیها ازواج مطهرة و هم فیها خالدون.

تذكرة- تشابه در احوال معاد سابقان كه به مقام اتحاد رسیده​اند و به بقای حقیقی موصوف گشته و صورت تضاد و اختلاف تعینات به كلیت از ایشان مرتفع شده زیادت از ابرار بود كه اصحاب یمین​اند، چنانكه فرمود: متكئین علیها متقابلین، و دراتفاق واختلاف احوال طوایف سه گانه از سابقان و اصحاب یمین و اصحاب شمال در سورۀ واقعه تأمل باید كرد تا روشن گرددآیت: انه لقرآن كریم، فی كتاب مكنون، لایمسه الا المطهرون، تنزیل من رب العالمین.

قاعدة- غایت كمال هر چیزی بالقوة در او حاصل است، بلكه كمالات جملۀ اشیاء در هر شیئی مركوز است و بواسطۀ تعینات دراو پوشیده​اند: ما بالذات لایزول بما بالعرض. چون موانع مرتفع گردد از او به ظهور آید و انواع لذات حسی و وهمی وخیالی و عقلی و كشفی به حسب وصول هر یك به ملایم و موافق خویش حاصل شود: فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین وفیها ماتشتهیه الانفس وتلذالاعین.

حقیقت- چون هر یك از قوای مذكوره به قوت مجموع موصوف گردند مجموع مدركات هر یكی را حاصل شود، و چشم كه الطف واشرف آلات ادراك است به غایت ونهایت كمال ادراك خویش رسد، و وجود به كلیت با جملۀ مراتب كمال بر او ظاهر شود، معرفت و كشف كه حصه بصیرت است به رویت مسما گردد: وجوه یومئذ ناضرة الی ربها ناظرة.

فذالك- معرفت فطری كه لازم وجود است به مثابت حبه بر اطوار نشأتین گذار فرمود و در هر طوری او را شهودی خاص حاصل گردید و مرتبه​ای از مراتب كمال به فعل آمد و اسمی از اسمای حسنی به حد شهود عینی رسید، و باز در آخر، آخر در مظهر اول و ظاهر در مظهر باطن ظهور فرمود. اكنون معلوم شود كه خط مستقیم وهمی در صورت شجره به حقیقت دوری بوده است، چه كه اتصال نقطۀ اول و آخر جز در حركت دوری صورت نه بندد، و باز در حركت وهمی دایرۀ محیط به حقیقت نقطه بسیط مجرد است و نقطه عین وحدت: منه بداء و الیه یعود. هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شیئی علیم ولاحول و لاقوة الاباللّه العلی العظیم.