قرآن کریمبه زبان فارسی

در نموداری جان در اعیان فرماید

هیلاج‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بتو پیداست جان ای غافل اینجاگشاده او ترا از خود دل اینجا
بتو پیداست جانان می‌نبینیاز آن مرد درد را درمان نبینی
بتو پیداست جانان اندر اینجاگشاده او ترا در از خود اینجا
ترا کی عاشقی خوانم که جانتبیابد همچو من راز نهانت
ترا کی عاشقی خوانم که جان راببازی در بر جان و جهان را
اگر مردی دمی از خود برون آیدر این معنی که گفتم در تو بگشای
بمعنی این در جان بازکن توهمه ذرات را دمساز کن تو
درون گنج شو تا گنج یابیحقیقت گنج خود بی‌رنج یابی
درون گنج شو بشکن طلسمتدر افکن پردۀ صورت ز اسمت
درون از گنج شو بیشک حقیقتیقین مر اژدهای این طبیعت
تو تا این اژدهای نفس مردارنگردانی در اینجا ناپدیدار
کجا یابی خبر از گنج معنیاگرچه برکشیدی رنج معنی
در این گنجت اگر راهست بنگردرون گنج شو و از گنج برخور
درون گنج شو چون سالکان توحقیقت گنج بستان رایگان تو
از این گنج بقاکان واصلان راستز هر صورت پرست بیدل آن راست
بخور برگر توانی خورد ای شیخنه بتوانخورد این بیدرد ای شیخ
بر این گنج من خوردم حقیقتکه بی‌شک صاحب دردم حقیقت
بر این گنج من خوردم در اینجاکه بی‌شک صاحب دردم در اینجا
بر این گنج من خوردم دگربارکه اینجا می‌کنم مر عشق تکرار
بر این گنج من خوردم که یارماز آن گنجست اینجا آشکارم
بر این گنج من خوردم در این سودک دیدستم حقیقت دید معبود
بر این گنج من خوردم که اویمدرون گنج باشد گفتگویم
بر این گنج من خوردم در این رازکه کردستم در این گنج را باز
بر این گنج خوردستم یقین منکه از من شد همه اسرار روشن
بر این گنج من خوردم دمادماز آنم می‌زند الله این دم
منم گنج و طلسم از هم شکستهحقیقت اژدها از هم گسسته
منم گنج و گشاده مر در گنجمنم بی‌شک حقیقت رهبر گنج
منم گنج پر از گوهر ز اسرارترا این گنجها آید پدیدار
اگر بیسر شوی گنج تو پیداستبیابی آن زمان بی‌شک معماست
تو با گنجی ولیکن کی دهد دستکه بی‌سر گردی زین سر آنگهی هست
اگر مردرهی از خود برون آیدرون جان و دل دیدار بگشای
تو با گنجی بمانده در میان گماز آن بی بهرۀ اندر جهان کم
تو با گنجی و آگاهی نداریاز آن این گوهر شاهی نداری
تو گنجی و بمانده خوار اینجاکجا گردی تو برخوردار اینجا
تو با گنجی و واصل یافته گنجولیکن بر کشیده زحمت و رنج
تو با گنجی و گنج خود ندیدهکنون اینست می‌بگشای دیده
بگنج خود نظر کن تا بیابیحقیقت گنج را پیدا بیابی
تو گنج خود نظر کن هان و بنگرکه گنجی داری اینجا پر ز گوهر
ترا گنجست پر اسرار معنیاز آن شد دوست برخوردار معنی
ترا گنجست پیدا در بن چاهچه گویم چون نۀ از گنج آگاه
اگر آگاه گنجی در جهان توبه هر جانب مباش اینجا جهان تو
اگر آگاه گنجی در بر دوستحقیقت دان که گنجی اوست از دوست
ترا گنجست داده شاه و بنگرولیکن در دل آگاه بنگر
بصد نوعت بگفتم شرح این گنجنظر کن از سر عین الیقین گنج
کسی داند که در کل پیش بین استکه این گنج الیقین عین الیقین است
ترا تا در حقیقت اول کارنباشد در یکی آئی پدیدار
دم عشق است کاینجا می‌دهد دوستعیان جملگی این دم همه اوست
دم عشقست ای شیخ گزین تودرین دم آن دمت درخود ببین تو
زهی اسرار ما اسراردان کوحقیقت واصلی اندر جهان کو
کزیندم او خبردارست اینجامگر عاشق که بردار است اینجا
خبردارست از آن دم این دم الحقیقین منصور می‌گوید اناالحق