قرآن کریمبه زبان فارسی

در حقایق و توحید کل فرماید

هیلاج‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بجز هو نیست چیزی در حقیقتکه هو آمد یقین ذات شریعت
همه جان در نمود ذات آمدعیان جمله در ذرات آمد
اگر قرآن نبودی رهبر اینجاکه بگشادی مرا بیشک در اینجا
اگر قرآن نبودی جان نبودیحقیقت بی‌شکی دو جهان نبودی
منور شد جهان جان ز قرآنمعاینه نگر جانان ز قرآن
منور شد دل از زنگ طبیعتچو قرآن یافت دیدار شریعت
ز قرآن هرچه گوئی ذات آنستکه در قرآن یقین عین عیانست
عیان خواهی ز قرآن یاب اینجاز قرآن یاب فتح الباب اینجا
عیان جوئی ز قرآن جوی آخرکه اسرارت کند اینجای ظاهر
دلی گر بود قرآن باخبر نیستمر او را راه از این منزل بدر نیست
دوای درد عشاقست قرآن چو ذات کل یقین طاق است قرآن
حقیقت شیخ گنج ذات اینستکه قرآن بی‌شکی عین الیقین است
اگر از وصل من خواهی دراینجاکه قرآن کرد جان را واصل اینجا
ز قرآن با خبر شو ای دل ریشبجز قرآن دگر چیزی نیندیش
ز قرآن باخبر شو ای دل اینجاکه قرآن کرد جان را واصل اینجا
ز قرآن باخبر شو تا بیابیکه وصل خویشتن یکتا بیابی
اگر در وصل قرآن بوی بردیچو منصور از حقیقت گوی بردی
اگر از وصل قرآنی خبردارحقیقت خیربین بگذر ز اشرار
چو نیک و بد همه زین شه پدید استاز آن منصور در وی ره بدید است
همه سری که در عین کتاب استاز آن منصور در وی بی‌حجابست
دل پاکیزه باید کین بخواندحقیقت سر جانان باز داند
دل پر گوهر معنی است ما راز قرآن دیدن مولی است ما را
حقیقت شیخ با قرآن مرا رازبود زانم در این عالم سرافراز
مرا وصلست در قرآن پدیدارز قرآنم شده جانان پدیدار
مرا وصلست از قرآن حقیقتدم از قرآن زدم اندر شریعت
ز اول تا به آخر راز جانانحقیقت راز تو گفتم ز قرآن
دمی از سرّ قرآن گرد آگاهحقیقت قل هوالله است آن شاه
محمد بی‌شکی قرآن در اینجانمود شرع کرد آن شاه دانا
تو اسرار محمد شیخ دیدیاگر او یافتی در کل رسیدی
هزاران همچو منصور است برداربقول شرع این شاه جهاندار
جهان جان ما نور حضور استکه احمد بی‌شکی ذاتست و نور است
ره دعوت که کرد اینجا یقین اوز قرآن کرد و آمد پیش بین او
نگفت او سر خود با هیچکس بازاز آن آمد ازین اعیان سرافراز
دگر چون او نیاید سوی دنیاهمه مقصود بد در کوی دنیا
چو مقصود آفرینش مصطفایستیقین منصور او را رهنمایست
مرا مقصود اینجا بود احمدازو گشتیم منصور و مؤید
حقیقت یا رسول الله بردارز اسرار توام اینجا خبردار
خبرداری ز نور آفرینشتوئی در آفرینش نور بینش
خبرداری ز درد دین حقیقتکه کردستیم بردار طریقت
مرا بردار شرع تو یقین شددل وجانم ز ذاتم پیش بین شد
مرا بردار شرع تست دیداربجان و دل شدم ذاتت خریدار
در این بازار تو ای شاه عالمدم تو می‌زنم ظاهر درین دم
تو میدانی که به از دیگران منیقین اسرار تست اینجای روشن
مرا ای اول و آخر همه توحقیقت باطن و ظاهر همه تو
توئی مقصود ما اینجا طفیل استهزاران به ز من در کوی خیل است
همه اینجاترا جویند وخواهندکسانی کاندرین دار فنایند
که ایشان برده ره در قربت تورسیده در نمود حضرت تو
ترا زیبد که شاه جمله آئیکه هم ذاتی و دیدار خدائی
ترا زیبد که اندر گوی عالمزنی از من برانی در یقین دم
ترا زیبد که جمله یار بینیکه اینجا دیده و دیدار بینی
ترا زیبد که سرّ کل بدانیتو خود بودی یقین خود را بدانی
ترا زیبد که سرّ کل نمودیدر معنی بصورت برگشودی
ترا زیبد که شاه انبیائیحقیقت شاه بی‌چون و چرائی
ترا زیبد که اندر دار منصورنمائی جمله ذرات منصور
ره دید او گردانیش واصلکنی مقصود او در عشق حاصل
چه گویم برتر از آنی که گویندکه در میدان تو مانند گویند
درین میدان شرعت همچو گوئیشدم گردان ز دستم هایهوئی
درین میدان تو گردان شدستمدرین اسرار تو حیران شدستم
چنان حیران حکم شرعم ای یارکه می‌بینم وجود خویش بردار
مرا این پرده از رخ بازکردیمرا اینجا تو صاحب راز کردی
مرا کردی در اینجا صاحب رازبتو می‌نازم اینجا ای سرافراز
سرافرازی من از تست ای شاهکه از دید توام ای شاه آگاه
چنان از تو شدم آگه بآخرکه می‌بینم ترا از جمله ظاهر
چنان آگه شدم در آخر کارکه می‌بینم ترا من سرّ اسرار
زهی بنموده رخ در لاوالاترا جان در حقیقت ذات یکتا
چو میدانی چگویم شاه و سرورهمه ذرات و تو هستی یقین خور
تو میدانی چه گویم از دل و جانکه هستم جان و دل خاک رهت هان
که وصل تست در جانم هویداحقیقت در یکی زانم هویدا
هویدا بود من بود تو آمدزیان من همه سود توآمد
زیان و سود چبود جان عشاقفدای خاکپای تست ای طاق
یگانه در جهان جز تو کسی نیستجهان نزد تو جانان جز خسی نیست
همه بهر تو پیدا کرد بی‌چوندر آن منزل سرای هفت گردون
غلام و چاکر تست این یگانهیقین خورشید از آن دارد زبانه
مه از شرم رخت بگداخت اینجابرتیرت سپرانداخت اینجا
تو از نوری و ذاتی در حقیقتسپهسالار دینی و شریعت
همه اشیاء بتو گشته منورچه تحت و فوق چه افلاک و اختر
زمین با قدر تودر عین دیدارحقیقت یافته درخویش اسرار
فلک از نورتو روشن شد ای دوستجهان تابنده گلشن شد ای دوست
اگر تو پیشوائی برتمامتتو خواهی بود هم شاه قیامت
همه در سایۀ تو در پناهستکه خواهی این گدایان را ز شاهست
گدای خرمنت منصور آمداز آن در حضرتت منصور آمد
بجز تو کس نداند تا بمحشرتوئی در ذات آدم شاه و سرور
ره ذرات من بنمای با خویشحجاب جمله شان بردار از پیش
چو ره دادند در عین وصالترسیده یافته عین کمالت
مگردان دورشان ازخویش جانامکن محروم این درویش جانا
تو دارم در دو عالم کس ندارمبجز تو راه پیش و پس ندارم
تو دارم زانکه بخشیدی لقایمحقیقت درد را کردم دوایم
تو دارم زانگه بی‌شک بحر رازیاز آن از هر دو عالم بی‌نیازی
ترا دارم که ذاتی در دل و جانترا می‌بینم ای دیدار خوبان
سلامت می‌کنم اینجا سلامتکه ازتو یافتم عین وصالت
سلامت می‌کنم ای برگزیدهکه مثل تو دگر عالم ندیده
سلامت می‌کنم ای ماه عشاقکه درجانی و جان از تست کل طاق
سلامت می‌کنم زیرا که جانیدرون جان تو گفتی من رآنی
سلامت می‌کنم زیرا که شاهیتوداری فرد دیدار الهی
سلامت می‌کنم بخشایشی کنمرا در جان ودل آرایشی کن
سلامت می‌کنم اندر سردارمرا اینجایگه ضایع بمگذار
سلامت می‌کنم دستم بریدهز سرّ تست اینجا آرمیده
سلامت می‌کنم تا خود بسوزمز نورت شمع جانم برفروزم
سلامت می‌کنم درجزو و در کلنباشد حکم ما ای دوست هر ذل
حقیقت بود منصور حقیقتز سر تا پای او نور حقیقت
بتو زنده است جانش بر سردارتو می‌گوئی درونش سرّ اسرار
تو می‌گوئی هوالله در درونماز آن عشاق اینجا رهنمونم
ترا می‌بینم اینجا گاه الحقکه درجان می‌زنی جانا انالحق
ترا می‌بینم اندر جسم و درجانکه می‌گوید اناالحق ذات اعیان
تو ذاتی جملۀعالم صفاتتتمامت گم شده در نور ذاتت
تو خورشیدی و عالم هست ذراتهمه فعل‌اندو تواندر صفت ذات
چو خود منصور از تو راز دیدهترا در دیده خود او باز دیده
چگویم وصف تو توبیش از آنیکه خود نعت و ثنای خویش خوانی
چگویم وصف تو ای سرور کلکه خود وصف خودی ای سرور کل
همه هستی من از دیدن تستدلم جز تو دو دست از دیگران شست
توئی نزدیک تو کای راهدیدهز خود گفته یقین از خود شنیده
جهانت در تعجب ماند آخرکه بی‌چون آمدی در وی تو ظاهر
زمین از عزت تو نور داردکه از تو این ز جان دستور دارد
ز نور شرع اندر کل آفاقشدم ای جان و دل من در جهان طاق
ره شرعت سپردستم به تحقیقکه تا آخر تو بخشیدیم توفیق
ره شرع تو بسپردم در اینجامرا در شرع خود کردی تو یکتا
ره شرع تو بسپردم یقین مناز آنم کردی اینجا پیش بین من
ره شرع تو بسپردم در این رازاز آنم کردۀ اینجا درم باز
ره شرع تو هر کو کرد جان شدچو جان درجملگی صورت عیان شد
ره تو کرده‌ام تا درگه تومنم امروز جانا در ره تو
تو معشوقی واکنون من چه جویمتوی محبوب رازت با که گویم
تو معشوقی و من مسکینم ای دوستاز آن دارم چنین تمکینم ای دوست
حبیب خالق بی‌چون توئی شاهکه ازحال منی اینجای آگاه
چو تو اینجایگه کل حاضری بازحقیقت درد ودیده ناظری باز
طفیل تست جسم و جان منصورتوی پیدائی و پنهان منصور
طفیل تست این دنیا سراسرقیامت با یک انگشتت برابر
ز قرآنت چنانم من خبردارکه می‌گویم هوالله سرّ اسرار
مرا تا جان بود جان می‌فشانمز پیدائیت جان زان می‌فشانم
تو ای دلدار و در دل راز گوئیتو ای نطقم که هر دم بازگوئی
حدیث عشق تو اندر سر دارابا شیخ کبیرت صاحب اسرار
جنیدت چاکر و شبلی غلامندحقیقت در ره تو ناتمامند
توقع یا رسول الله دارمکه ایشانند اینجا گاه یارم
نظر درحال ایشان کن بتحقیقمرایشان را درآنجا بخش توفیق
حقیت از تو اینجا هر چه هستندز شوق نام تو امروز مستند
هر آنکو کرد ما را اینچنین خوارمر او را بخش اینجاگه خبردار
مر او را از بقا بخشی کمالشنمود خویش بنمائی زوالش
توی فی الجمله ناظر باکه گویمبجز وصل تو اینجاگه چه جویم
زمین و آسمان اینجا طفیل استملک با آدمی درجنب خیل است
نیارم مدح تو اینجایگه گفتکه مدح تو حقیقت پادشه گفت
وصالم بخش چون من بر سردارحقیقت هستم ازوصلت خبردار
وصالم بخش چون اندر نمودتفنا خواهم شد اندر بود بودت
وصالم بخش با اندر وصالتنباشم هیچ جز اندر خیالت
جمالت گرچه ظاهر می نه‌بینمولیکن کل نما عین الیقینم
فنا خواهم شدن اندر ره تویقین از جانم اینجا آگه تو
حقیقت بهترین و مهترینیحقیقت رحمة للعالمینی
توئی جان و همه همچون طلسم استبه هر کسوت نموده عین اسم است
حقیقت در یقین دانم خدایتکه می‌بینم به هر چیزی لقایت
لقایت در همه ظاهر نموده استمرا دیدار تو آخر نموده است

بشرعت مدح گفتم در حقائق

اگرچه می‌نیاید اینت لایق