قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیخودی و مستی و کشف ذات فرماید

هیلاج‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
چو ساقی ازل جامی مرا داددرم از بود خود اینجام بگشاد
چو ساقی ازل عین عیان استنشانش در نشان بی‌نشانست
چو ساقی دمبدم در جان نمودارکند کردم بسر عشق دیدار
مرا ساقی درون جانست بنگردمادم می‌دهد نقلم ز ساغر
از آن ساغر که دل طاقت نداردبجز منصور این طاقت نیارد
چه جامی آن کزین نه کاسۀ چرخدر اینجاگاه آورده است در چرخ
فلک بوئی از آن می‌یافت اینجابسر پیوسته گردیده است اینجا
از آن می‌گردمی شیخا بنوشیتو این نه خرقه ازرق بپوشی
بساقی بخش اندر آخر کارچو گردی از رخ ساقی خبردار
میی عشق اندر اینجانوش کن شیخز عشقش جان و دل بیهوش کن شیخ
میی در کش که منصور آن کشیدستجمال یار درآنمی بدیداست
میی درکش که آنجا گه حلال استاز آن منصور در عین وصال است
میی درکش که تا جانان به بینینگار خویشتن آسان به بینی
میی درکش که جانت زنده گرددبساط هستی اینجا در نوردد
میی در کش که در مستی درآئیدر آنمستی زنی دم از خدائی
میی درکش که بینی عین دیدارحقیقت جسم آید ناپدیدار
از آنمی خور که من خوردستم ای شیخبسوی یار ره بردستم ای شیخ
از آنمی خور که بودت بود گرددسراپایت بکل معبود گردد
از آن می خور که گردی در زمان ذاتاناالحق می‌زنی بر جمله ذرات
در آن می زن اناالحق همچو من توعیان خویش را در تن بتن تو
در آن می زن اناالحق بردریارکه کل بینی عنایت لیس فی الدار
در آن می زن اناالحق همچو حلاجتو بر فرق سپهر آئی بر آن تاج
از آن می خورده‌ام شيخی گزین منحقیقت دوست دیدستم یقین من
از آن می خورده‌ام از دست جاناناز آنم این چنین من مست جانان
از آن می خورده‌ام در عز و در نازکه دیدستم رخ دلدار خود باز

از آن می خورده‌ام بی‌خویشتن من

که خورشید ستم اندر ذات روشن