قرآن کریمبه زبان فارسی

در گوهر عقل و عشق گوید

هیلاج‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
دو جوهر دان تو عقل وعشق در خودولیکن عقل بیند نیک یابد
ازین هر دو اگر آگاه گردییقین دانم که تو در راه مردی
دو جوهر دان و مر این هر دو بشناسپس آنگه تو ز نیک و بد بمهراس
دو جوهر دان تو اندر کام بی‌چونکه بنمودند رخ در کاف و در نون
حقیقت عقل ترسان است در خویشدر اینجا پرده‌ها آورده در پیش
چنان ترسانست اینجا عقل بدفعلنیاساید دمی از قال و از قل
جهان ترسان بود از بود خود اوندیده در عیان معبود خود او
شب و روز است او از خوف ماندهدمادم می‌شود از عشق رانده
نیارد راه بردن در سوی شاهنباشد همچو عشق از یار آگاه
ندارد آگهی از ذات بی‌چونکه او از خویش افتادست بیرون
اگرچه صد هزاران راز داندنمود خود کجا او باز داند
بمانده قید در عقل است اینجاهمیشه مانده در نقل است اینجا
چنان در نقل و تقلید است ماندهبسی رو کرده اندر ره بمانده
درین دار فنا خوش مست وناخوشدمادم می‌شود در عشق سرکش
دمادم معرفت می‌گوید از یارکه خود را در میان آرد پدیدار
دو پای او یقین درچه بماندهبسی رو کرده اندر ره بمانده
اگرچه اول خلق آفریده استولیکن ذات جانانش ندیده‌ست
ز وصلش گاهگاهی بهره بخشددمادم مرد را هم زهره بخشد
که در عرفان چنان دم می‌زند اوهمی‌خواهند که عشقش بشکند او
سخن از دید آرد در میانهدمادم آورد در کل بهانه
نیارد کرد شرمی کان عیان استاگرچه دایماً اندر بیان است
ولکین او زقرآن وز اخباربسی گوید حقیقت سر اسرار
چو از قرآن حقیقت راز گویدز سر دوست اینجا باز گوید
بقدر فهم در قرآن نظارهکند آخر ندارد هیچ چاره
بکنه ذات قرآن کی رسد اوولیکن آیت آیت بنگرد او
طلبکار است می‌جوید حقیقتبمانده باز عقل اندر شریعت
اگر بگشایدش در آخر کارورا از عشق راز آید پدیدار
ز قرآن گر برد ره عقل در کلبرون آید یقین از رنج و از ذل
ز قرآن گر برد ره سوی جانانیکی بیند همه در کوی جانان
ز قرآن گر برد ره در عیانشیکی باشد همه شرح و بیانش
ز قرآن ره برد گر سوی آن دوستبرون آید ز مغز ای دوست در پوست
ز قرآن گر برد ره در خدائیابا عشقش بود کل آشنائی
ز شرح عقل گفتستیم بسیارمرا مقصود باشد دیدن یار

ز شرح عشق هر دم باز گویم

نه از یک نوع صد گون راز گویم