قرآن کریمبه زبان فارسی

در معراج حضرت خاتم صلی الله علیه و آله

هیلاج‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
شبی جبریل پاک آمد سوی خاکبنزد مصطفی سلطان لولاک
که ای مهتر ازین زندان برون آیدر امشب انبیا را رهنمون آی
ستاده انبیا و مرسلین‌اندبه هر جانب جهانی حور عین‌اند
ز ماهی تابمه جوش و خروش استهمه کروبیان حلقه بگوش است
در امشب چون سوی حضرت شتابیمراد خود در آن حضرت بیابی
بخواه از حق تعالی امت خودکه تا بخشد مر ایشان را همه بد
شب امشب ترا عین وصال استوز آن حضرت تجلی جلال است
براق آورد آنگه پیش احمدعنان او گرفته در کف خود
چه گویم وصف او چون کس ندیده استبگفتا بهر تو حق آفریده است
نه چندان بودش آنجا اشتیاق اونشست آنگاه بر پشت براق او
ز چار و پنج و شش آنجا برون شدهمه کون و مکان را رهنمون شد
علم زد بر فراز هفت افلاکبرون بنهاد پا از عرصۀ پاک
به هر چیزی که آمد سوی او بازحقیقت محو می‌کرد آن سرافراز
گذر می‌کرد و می‌شد تا رسید اومقام انبیا در سدره دید او
تمامت انبیا را دید آنجاسلامش کرد آدم گفت ابنا
شب آنست ای فرزند میمونکه آری جمله را ز اندیشه بیرون
یکایک در سلامش راز گفتندغم دیرینۀ خود بازگفتند
همه بشنفت از ایشان راز ایشاننهاد آنگاه رخ را سوی جانان
بسی می‌دید اندر ره عجایبگذر می‌کرد از چندان غرایب
چو رفرف سد ره را بگذشت از دورحقیقت جبرئیلش ماند مهجور
ازو جبریل معظم دور افتادمحمد در میان نور افتاد
همی شد تا بجائی کان نه جا بودکه آنجا گاه جای مقتدا بود
چو از نه پردۀ نیلی گذر کردورای پردۀ غیبی سفر کرد
به هر پرده که می‌شد راز می‌جستنمود بود خود را باز می‌جست
طلب می‌کرد طالب عین مطلوبکه کلی بازبیند روی محبوب
چو نور ذات آمد در صفاتشحقیقت کشف شد اسرار ذاتش
چو میم احمد آنجا محو آمداحد شد در میانه اسم احمد
حجاب صورت آنجامحو ماندهحقیقت مصطفی ز آن صحو مانده
خطابی کرد با وی صاحب رازچرا در خویش ماندستی چنین باز
منم تو تو منی داری ز من هانترا زیبد ز ذات حق برهان
بگو کامشب چه می‌خواهی بگویمکه بیشک سرور و شاهی چگویم
بگویم تا چه می‌خواهی کنون توکه کردم در میانه رهنمون تو
ترا من برگزیدم از مقامتبتو بخشم همه روز قیامت
ترا کردم کنون بر جمله سالارمر آن چیزی که می‌گویم نگهدار
خطاب ما شنو هر لحظه از جانمیان اهل دنیا خود مرنجان
تو از مائی وما از تو بدیدمحقیقت خلق از تو آفریدم
توی سلطان و هر جمله گدایتبر من بهتر آمد خاکپایت
در امشب حضرت ما یافتستیز ماهی تا بمه بشتافتستی
طلب کن تا ترا ای مهتر رازچه بایستت آن با ما بگو باز
جوابش داد آن شب شاه جملهچه گویم من توی آگاه جمله
تو میدانی که دانائی در اسرارتوی از خاطر موری خبردار
ترا زیبد که راز جمله دانیمراد ما بر آوردن توانی
تو دانائی که در خاطر چه دارمبنزدیک تو چون پاسخ گذارم
بفضل خود ببخشا امت منتو افزودی تو از خود حرمت من
ببخشی امتم چون پرگناهنددرین حضرت ستاده عذر خواهند
چه باشد گر ببخشائی کف خاککف خاکند پیش صانع پاک
گناهانشان بمن بخشی سراسرنیندازی مر ایشان را در آذر
چو فضل و رحمت تو بیشمار استترا بخشایش بیچاره کار است
چه باشد گر برحمت دست گیریکه تو افتادگان را دستگیری
نه چندانست فضل و رحمت توکه داند هیچکس از قربت تو
توی اول توی آخر چه گویمکه در میدان حضرت همچو گویم
همه امت بتو دارند امیدکه ایشان را کنی رحمت تو جاوید
بیامرزی مرایشان آخر کارنگردانی بدوزخ شان گرفتار
بمیرانی بایمانشان تو جملهنگهداری ز شیطانشان تو جمله
ترا دانند چیزی می‌ندانندترا از جان و دل دانی که خوانند
خطاب آمد بدو از حضرت پاککه شد آخر حقیقت زهر و تریاک
مخور غم سیدا اندیشه بگذارکه بخشایم گناهانشان بیکبار
بتو بخشیدم ایشان را که دانندز بهر تو سوی جنت رسانند
لقای خود کنم روزی ایشاندهم من بخت و پیروزی ایشان
محمد شاد شد از وعدۀ دوستخوشا آن وعدۀ کان وعدۀ اوست
نودالف سخن با حق بیان کردنودالف دگر نقش بیان کرد
حقیقت سی هزارش گفت بر گوتو با این دوستان راهبر گو
مگو این سی هزار دیگر ای دوستکه یکسان باشد آنگه مغز با پوست
دگر سی گفت اگر خواهی بگو تودگر خواهی مگو و راز كم گو
حقیقت وعدۀ او راست آمدترا امشب ز ما درخواست آمد
چو احمد رازها بشنید از یارحقیقت سجده کرد از جان بیکبار
چو نزد دوست صاحب راز گردیددرآنجا سجده کرد و باز گردید
چنان در سیر عزت با خبر بودکه جانانش بکلی در نظر بود
به هر پرده که دیگر در نظر بودز جانان باز صاحب رازتر بود
حقیقت ذات پاکش بیشکی بودنزولش با دخول آنجا یکی بود
چو باز آمد سوی دنیا حقیقتیقین روز دگر شاه شریعت
همه یاران بر احمد شده بازیقین هر یک چو بازی او چو شهباز
بعزت نزد احمد خوش نشستندحقیقت بهر تسلیمی به بستند
زبان بگشود شاه آنگاه آنجاکه گرداند همه آگاه آنجا
بگفت آن سرّها کو بود دیدهبجز او هیچکس آن سر ندیده
امیرالمؤمنین حیدر که جان بودرموز آشکارایش عیان بود
چنین گفتا مبارک بادت ای جانکه می‌بینم دل آبادت ای جان
از این پس هم توی هم میرو هم شاهکه هستی از کمال عشق آگاه
ترا این لحظه باید سوی دولتگرائیدن که داری عز و قربت
ز درد امت خود یاد میدارچو شه با تست جانت شاد میدار
منه بیرون زحد شرع خود پایچو جنت عرصۀ عالم به پیمای
سر بدخواه خود را کاستی تومکن هیچ دگر جز راستی تو
ترا بخشند اینجا راستی بازکجا بازار حق آراستی باز
زهی مهتر که قرب تو فزونستز جمله انبیا این رهنمونست
ترا بر رهنمونی حق فرستادیقین این عزت و تمکین ترا داد
ترا عطار بیچاره غلام استتمامش کن که مسکین ناتمام است
بتو امید دارد در شفاعتکزین رنجش تو بخشائی براحت
نخواهد شد ترا بیرون ازین باببحق گیسویت کو بود در تاب
امیدی داشتم هست آن امیدمکه دل گشته سیاه و مو سپیدم
ضعیف و مبتلا و خوارماندهعجایب خسته و غمخوار مانده
امید من توی در هر دو عالمنظرها می‌کنی بر من دمادم
چنانی در میان جان عطارکه همچون نقطۀ در عین پرگار
بتو نازانست اینجا انبیا کلحقیقت بی شکی هم انبیا کل
دمی ای صدر دین عطار بنوازورا کلی تو از خاطر نینداز
دگرکز شاعرانم نشمری توبچشم شاعرانم ننگری تو
تو میدانی که این مسکین درویشهوای روضه‌ات دارد فراپیش
چو بیشک در میان جان نهانیهمی دانی همه راز نهانی
طلبکار تو بودم در جهان منکنونت یافتستم رایگان من
چنانت عاشقم ای ماه اینجاکه بر گردون زنم خرگاه اینجا
تو میدانی که راز جان ما چیستدرین درد و بلا درمان ما چیست
بکن درمان درد ما حقیقتکه قوت یافت از هر سو طبیعت
فنا گردان مرا از بود خویشمکه دیدم در فنا معبود خویشم
فنا خواهد بدن اول بقااماز آن پیوسته در عین فناام
در آخر این بود ما را سرانجامبیاید خوردن آخر جمله آن جام
همه اینجام باید خورد آخرکه تا جانان شود آخر بظاهر
همه آنجام باید کردنت نوشكه گردانیم غمها را فراموش