قرآن کریمبه زبان فارسی

سؤال کردن سلطان بایزید از منصور از جان و جانان

هیلاج‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
حقیقت با یزید آن پیر عشاقکه بی‌شک اوست در جان و جهان طاق
زبان بگشاد زیر دار منصورکه بد از جان ارادت دار منصور
بدو گفت ای جهان و جان معنیکه هستی بی‌شکی قربان معنی
تو شاهی بر سر دار حقیقتز بهر جان نمودار حقیقت
توشاهی اینهمه چاکر درین راهفغان دارند ای خورشید درگاه
زدست تو کنون بر سر زنانندکه تو مرد رهی ایشان زنانند
همه از دست تو دارند فریادز وصل تو همی دارند فریاد
ز عشقت جان جمله سوخت شاهاترا دیدند اینجا جان پناها
همه درماندگان بودند اینجاچونامت جمله بشنودند اینجا
همه دیوانه‌اند امروز میدانتمامت جانها در سوز میدان
ز عشق روی تو دیوانه هستندعجب دیوانگان نیم مستند
که از امر تراهم واصل اینجاکه عشق تست ازوی حاصل اینجا

اگرچه پیر راه رهبرانی

تو سر جمله اینجا نیک دانی

ترا زیبد که گوئی سرّ اسراربرآئی از وصال خود تو بردار
ترا زیبد که پیر راه باشیکه امروز از اعیان آگاه باشی
اناالحق می‌زنی بر کل عشاقکه تا سوزان کنی اینجای مشتاق
جهانی خلق دیدار تودارنددرین بازار آزار تو دارند
تو اینجا می‌کنی راز عیان فاشتو داری جان جان اینجای درباش
تو رازی خود چو کردی فاش عالمتو دانی چون بوی نقاش عالم
بجز تو هیچ نقاش دگر نیستکسی را از تو اینجاگه خبر نیست
کنونت بایزید اینجا غلام استورا دیدار تو اینجا تمام است
غلامت از دل و جانم حقیقتیقین دیدار تو عین شریعت
چنان از شوقت اینجا بی‌نیازمکه می‌خواهم که با تو عشق بازم
در این معنی خبردارم من اینجاکه گوئی چون تو من بردارم اینجا
توئی بردار گوئی بایزید استز تو پیوسته گویا بایزید است
توئی بامن بجان جانا در اینجاتوئی با ما یقین جانا در اینجا
مرا مقصود آنست ای سرافرازکه پرسم از تو ای جان یک سخن باز
مرا مقصود گردان حاصل ای جانکه تاگردم ز تو من و اصل ای جان
بگود با من حقیقت زود ای دوستبرون آور چو شبلی زود ای دوست
بگو اینجایگه ای جان ودلدارکه باتو جانم اینجاهست بردار
من و تو هر دو اینجا در یکی گمتو همچون قطرۀ ما عین قلزم
و یا ما قطره‌ایم و عین دریاوگرنه از همیم اینجای پیدا
تو یاری در حققت مات یاریمتو برداری و مایت پایداریم
سؤال این است جانان بازگویمکه تا جان چیست اینجا راز گویم
چه باشد جان بگو تا باز دانمکه از دل خوار و سرگردان چوجانم
بلای جان کشیدستم در اینجازدل غوغا بدیدستم در اینجا
گهی چون قطره‌ام پیدا نمودهگهی چون بحرم وغوغا نموده
ز جان اندر بلای دل فتادمچو تو این راز من مشکل فتادم
مرا این راز در جانست منصورنمی‌یارم در اینجا کرد مشهور
ز دست این عوام الناس اینجاکه در شورند و در وسواس اینجا
در این شور و شعب چون راز گویمکه سر عشق با تو باز گویم
عوام الناس ما را دوست دارندحقیقت جمله مغز و پوست دارند
تو مغزی در میان جان ایشانتوئی پیدا و هم پنهان ایشان
حقیقت چون حقیقت اصل آمدترا این شور عشق از وصل آمد
کجا بتوانم این پاسخ نمودنبجز در حضرتت خاموش بودن
تو میدانی ندانی بایزید استولی می‌گویم این هل من مزید است
تو دیدی آنچه اینجا کس ندیده استغلامی از غلامان بایزید است
جنید راهبر هم پیر معنی استز تو امروز با تدبیر معنی است
ولیکن کی چو من باشند با تواگرچه جان و تن باشند با تو
همه خلق جهان را راز دارمولیکن عشق تو شهباز دارم
منم با عشق جانی مانده بر توکتاب مجرمم برخوانده بر تو
سؤال من ز دریا بود جاناکه عقلم باز شیدا بود جانا
سؤال قطره بود از راز جانمبگو تا کل شود عین روانم
بگو تا کل شود جانم ز اسرارز بود تو شود اینجا خبردار
اگرچه در خبر هم راه داردز تو جانا بتو همراه دارد
ره او در تو مکشوف و عیانستکنون با تو درین شرح و بیانست
بگو تاجان فشانم در ره توبکل جان گرددم ز آن آگه تو
اگر جانم کنی در عشق آگاهفشانم جان و خون خود درین راه
بده جامی بگو با بایزیدتچودید اینجایگه این دید دیدت
بده جامی بدین شوریدۀ توکه او اینجاست صاحب دیدۀ تو
بده جامی بدین مسکین درویشکه تا مرهم نهد او بر دل ریش
بده جامی تو از جام هدایتکزو پیداست کل راز هدایت
بده جامی کنون تا جان فشانیمغباری بر سر میدان فشانیم
بده جامی چو در جام حقیقتهم آغازی و انجام حقیقت
بده جامی که وصلت در نمود استکه جانم با تو اینجا بود بود است
اگر واصل کنی جان من امروزز بخت من شود دل نیز پیروز
دل وجان هر دو مر داغ تو دارنددو چاکر نزد حکمت پایدارند
چه باشد جان بگو تا سر اسرارکنی با بایزید خود پدیدار
مرا چون سرجان مشکل فتاده استحقیقت خواستم در دل فتاده است

مرا از جان کن اینجا گاه واصل

بکن مقصود این درویش حاصل