قرآن کریمبه زبان فارسی

بسم اللّه الرحمن الرحیم

جوهر الذات (دفتر اول و دوم) — فریدالدین عطار نیشابوری
بنام آنکه نور جسم و جانستخدای آشکارا و نهانست
خداوندی که جان در تن نهان کردز نور خود زمین و آسمان کرد
فلک خرگاه تخت لامکان ساختزکاف و نون زمین و آسمان ساخت
ز یک جوهر پدید آورد اشیاز بود خویش پنهانست و پیدا
مه و خورشید هردو در سجودشطلبکار آمده در بود بودش
به هر کسوت که میخواهد برآیدبهر نقشی که می​خواهد نماید
زمین و آسمان گردان اویندکواکب جمله سرگردان اویند
خرد انگشت در دندان بماندستمیان پردۀ حیران بماندست
ز کنه ذات او کس را خبر نیست کهجز دیدار او چیز دگر نیست
همه دیدار یار است ار بدانیولی در عاقبت حیران بمانی
صفاتش عقل کی بتواند آراستاگرچه عقل از ذاتش هویداست
کمالش عقل و جان هرگز ندیدنداگرچه راه بسیاری بریدند
فرو شد عقلها در قطرۀ آبهمه در قطره پنهانست دریاب
همه در بحر این اندیشه غرقندز فکرت دایما پویان به فرقند
نمود خود نمودست او چنان بازکه نادانسته کس انجام و آغاز
همه حیران بمانده در جمالشنمی​یابد کسی اینجا کمالش
کجا داند خرد کو خود چه بودستکه او پیوسته در گفت و شنودست
همه جانها درون پرده پنهانستفلک از شوق او پیوسته گردانست
چو نتوانی که او را باز بینیسزد گر عین خاموشی گزینی
ز خاموشی همه حیران و مستندطلسم چرخ یکباره شکستند
اگر اسرار کلّی رو نمایدترا زین حسّ فانی در رباید
برد تا لامکان و سِدرَۀ رازببینی در زمان انجام و آغاز
کسانی کاندر این ره دُرفشاندندهمه در قعر بحرش باز ماندند
نمیدانی در این معنی چه گوئیکه گردان چون فلک مانند گوئی
همه گردان تست ای دوست دریابدرون خانه​ای اکنون تو دریاب
زهی صنع نهان و آشکارهکه جان اینجا بمانده در نظاره
اگر خورشید گویم هست گردانبماند در درون پرده حیران
اگر ماه است دائم در گداز استگهی بدر و گهی در عین راز است
کواکب نیز گردان وصالندگهی اندر هبوط و گه وبالند
قلم بشکافته از هیبت یاربسرگردان شده مانند پرگار
بروی لوح او بنوشته رازشکه تا اسرار بیند جمله بازش
اگر عرش است اندر قطرۀ آببمانده در تحیّر گشته غرقاب
اگر فرش است افتادست مسکیناز او پیداست این بازار تمکین
وگر کرسی است کرسی رفته از پایشده گردون او از جای بر جای
ز شوقش میزند آتش زبانهکه نامم محو ماند در زمانه
ز عزمش باد بی پا و سر آمدندید اسرارُ حیران بر درآمد
ز ذوقش آب هر جائی روانستکه او آسایش جان و روانست
ز رازش خاک، خاکِ راه بر سربپاشیدست و مانده زار بر در
ز عجزش کوه گشته پاره پارهبه هرجائی شده بهر نظاره
ندیده سرّ و بوده زار و غمخوارچه گویم جمله حیرانند و افگار
اگر بحر است دائم در خروشستز شوق دوست چون دیگی بجوشست
همو دارد یقین اندر وصالشوزین دریا دلان دانند حالش
چو جمله این چنین باشند ای دوستطلب کن مغز را تا کی در این پوست
به پرده همچو ایشانی تو ماندهاز آن اسرار کل حرفی نخوانده
رها کن این همه دریاب اوّلچرا ماندی تو چون ایشان معطّل
تو داری راز جوهر در درونتولی کس نیست اینجا رهنمونت
تو داری آنچه گم کردی در آخرفرو ماندی در این اسرار ظاهر
تو داری جوهر ذات و صفاتشولی دوری تو از دیدار ذاتش
تو داری جوهر بس بی نهایتنمییابی مرا او را حد و غایت
تو داری جوهری از جمله برتربسوی جوهر ذاتی تو رهبر
زهی دیدار تو افلاک و انجمدرونی و برون پیدا و هم گم
ندیده دیدۀ جان روی تو بازحجاب آخر دمی از جان برانداز
چو بنمودی جمالت را مپوشانکه ذرّاتند جمله حلقه گوشان
زهی اینجا نموده سرّ اسرارحقیقت نقطه و تو عین پرگار
گرفته ملک جان ودل سراسرتوئی هم مونس و هم یار و غمخور
توئی هم جان و صورت بیشکی توصفات جملۀ اندر یکی تو
توئی محبوب و هم مطلوب جانانتوئی اسرار پیدائی و پنهان
توئی ذرّات خورشید منیریچرا اندر کف صورت اسیری
توئی راه و توئی آگاه صورتیکی بنمای جمله بی کدورت
طلبکار تو و تو در درونیچو بیچونی چه گویم من که چونی
تو بیچون وز تو چون پیدا تمامتقیامت میکنی جانا قیامت
عجائب جوهری جانا ندانمکه چون شرح صفاتت را بخوانم
عجائب جوهری جانا چه گویمکه در شرح تو سرگردان چو گویم
نمودی روی خود در هفت پردهندیده هیچ چرخ سالخورده
چه داند چرخ سرگردان چه بودیکه دیدار خود اندر وی نمودی
توئی بنموده روی اندر دل و جانبگویم در حقیقت راز پنهان
توئی اندر صفات خود نمودارحجاب خود خودی از پیش بردار
چو مشتاقان همه حیران و مستندهنوزت بستۀ عهد الستند
چراشان این چنین افکار ماندیحزین و خسته و غمخوار ماندی
زمانی رویشان بنمای از رازحجاب چرخ و انجم را برانداز
چو یک را در یکی بنمودی از خویشزمانی مرهمی نه بر دل ریش
بهر وصفت که می​گویم نه آنیکه تو برتر ز وصف و داستانی
خرد طفلی است در وصف کمالتفرو مانده در این بحر جلالت
ولیکن عشق میداند صفاتتکه او مشتق شدست ازبود ذاتت
حقیقت عشق وصف سرنگویدکه جز دیدار تو چیزی نگوید
حقیقت عشق دید آن روی و نشناختاگرچه عقل کل در سیر بگداخت
حقیقت عشق توحید تو خواندکه همچون عقل او حیران بماند
حقیقت عشق میگوید ثنایتکه فانی نیستی دیده بقایت
حقیقت عشق می​بیند جمالتکه او دیدست اسرار کمالت
حقیقت عشق تو پرده برانداختکه در یکی ترا دیدست و بشناخت
حقیقت عشق در جان راه داردکه در هر دو جهان تو شاه دارد
حقیقت چون توئی چیزی دگر نیستکسی دیگر بجز ذاتت خبر نیست
حقیقت چون توئی ذات عیانیتو بنمائی بکل راز نهانی
تو بنمائی بکل راز نهانیحقیقت چون توئی عشق نهانی
توئی در پردۀ جان رخ نمودهتو گفتستی حقیقت تو شنوده
یکی می​بینمت در پرده باریکه جز جمله توانی کار سازی
تو دانی این زمان عین صفاتیز صورت در صفات جان و ذاتی
همه جویای تو اندر دل و جانز بود خویش پیدائی و پنهان