قرآن کریمبه زبان فارسی

در صفات جزو و کل بهر نوع بر اسرار حقیقت فرماید

جوهر الذات (دفتر اول و دوم) — فریدالدین عطار نیشابوری
وجودت در صفات نور گردانستاگر یابی حقیقت جان جانانست
صفات هرچه یابی اندر اینجاز تقوی جمله را بینی مصفّا
صفات جسم یابی قوّت دلمراد دل شده ازوی بحاصل
صفات جان نظر کن معنی ذاتفتاده نور او بر جمله ذرّات
صفات جمله اشیا بر تو پیداستحقیقت ذات در جانت هویداست
صفات آفتاب روح می​بینکه آغازت از این بُد در نخستین
صفات ماه بنگر در درونتکه نور اوست در جان رهنمونت
صفات مشتری بنگر ز باطناگر مرد رهی بگذر ز باطن
صفات زهره در شمس و قمر بینحقیقت کوکبان را سر بسر بین
صفات جملگی اندر تو موجودبود بیشک توئی دیدار معبود
صفات هرچه یابی سوی افلاکهمه پیداست در تو خفته برخاک
صفات روح رادر دل نظر کندر او پیدا حقیقت سر بسر کن
صفات خویش را اندر قلم بینوجودت بیشکی عین عدم بین
صفات عرش در جانست و در دلشده نورش یقین در جمله حاصل
صفات عرش جسمست تا بدانیدر او پیدا همه راز معانی
صفات جنّت و حوران یقین بینصفات دوزخ از بین القرین بین
صفات آتش از نورست بنگرمر این سر جمله مشهورست بنگر
صفات باد موجود است در تویقینِ روحِ معبود است در تو
صفات آب بنگر در رگ و پوستگرفته در درونت توی بر توست
صفات خاک چون پیداست در تنکه خود در خاک داری عین مسکن
صفات کوه بنگر جسم خود بینمشو ای دوست اندر راز خود بین
صفات بحر بنگر در درونتصدف در جوهر اینجا رهنمونت
صفات این همه چون یافتی بازحجابست این همه از خود برانداز
چو در خلوت ندانست او که چونستحقیقت عشق بین کو رهنمونست
چو در خلوت ندیدی راز جانانتوئی انجام با آغاز جانان
در این خلوتسرای جان و دل خودفنا شو تا بیابی حاصل خود
در این خلوتگه جانان که هستیبت نفس و هوا بشکن که رستی
مصفّی کن دل و جان همچو وی نیزنظر که جمله را ارواح وحی نیز
نظر کن در دل و دریاب بیچوندرون را با برون بگرفته در خون
در آن خونست بیشک جوهر دوستنموده نور خود در مغز و در پوست
صفای دل بهست از نور خورشیدکه خواهد بود مر این نور جاوید
صفای دل طلب کن از معانیاگرچه قدر این جوهر ندانی
چو حصن قلب دیدی سوی جان شدندای سرّ ربانی تو بشنو
وصال دل طلب کن در درون توکه جان خواهد شدن این رهنمون تو
حقیقت جان شناس و یار بنگرکه از جان باز یابی سرّ اکبر
توئی در خلوت دل بازماندهندیده راز در دل باز مانده
در این خلوت اگر کژ بین شوی تونیابی مر چنین سرّ قویتو
ایا سالک که داری خلوت دلچه کردی عاقبت اینجای حاصل
ایا سالک که داری خلوت جانوجود خویشتن دیگر مرنجان
فنا شو تا بقا آید به پیشتچرا تو ماندۀ در کفر و کیشت
فنا شو تا بقا یابی سراسراگر مرد رهی از خویش برخَور
ز خود آسوده شو بی رنج مر کسدر اینجا یک زمان فریاد خود رس
ز خود آسوده شو ای مرد درویشحقیقت مرهمی نه بر دل ریش
ز خود آسوده شو در کل احوالرها کن زهد با سالوس افعال
ز خود آسوده شو تا کام یابیرها کن ننگ تا مر نام یابی
ز خود آسوده شو اندر فنا کوشمگو بسیار در جان باش خاموش
ز خود آسوده شو بیرنج اینجانظر کن بیشکی مر گنج اینجا
ز خود آسوده شو وز نار برخَورکه داری هم تو ماه و هم تو اختر
ز خود آسوده شو مانند مردانخود از این رنج تن آزاد گردان
تو خود آسوده شو ای راز دیدهکه گم کردی دل اندر باز دیده
بجز جانان مبین در پردۀ دلکه او بُد بیشکی گم کردۀ دل
در این منزل چو تو با جسم گردیدوئی برداری آنگاهی تو فردی
در این منزل یکی بین و یکی شومر این گفتار از یکّی تو بشنو
همه مردانِ ره اندر برِ تستندانی اینکه عشقت رهبرِ تست
رموز این بیان نز عقل و تقلیدمر این معنی بچشم سر توان دید
توانی دید این معنی تو ازجانبصورت می​نیاید راست این دان
بمعنی هر که اینجا رازِ ره بردرهِ معنی ز عشق دوست بسپرد
بخلوتگاهِ جان بنشست اوّلکه تا شد جسم با جانت مبدّل
چو جسمت جان شد و جان راه برشدحقیقت جسم بی خوف و خطر شد
ترا تا خوف در جانست پیداتوئی همچون یکی دیوانه شیدا
برسوائی در افتی آخر کارمر این گفته که من گفتم نگهدار
بخود این سر ندانی تا بدانییقین بشناس در سرّ معانی
یقین از پیش دار ای دل در اینجابکن مقصود خود حاصل در اینجا
یقین را پیش دار و راه او کنهمه ذرّات او درگاه او کن
بگو با جملۀ ذرّات این رازنماشان جملگی انجام و آغاز
صفات خویشتن کن ذات اوّلمر این صورت در اینجا کن مبدّل
تو باشی لیکن اینجا تو نباشیچو توبی تو شدی کلّی تو باشی
تو باشی اوّل و آخر نگهدارمرا این معنی تو از ظاهر نگهدار
تو باشی هرچه بینی در صفاتتبیان می​گویم از اسرار ذاتت
تو باشی آن زمان در عین خلوتحقیقت هرچه آید عین قربت
تو باشی جملۀ پنهان و پیداهمه در تو تو اندر کل هویدا
تو باشی آفتاب و ماه بیشکنموده نور تو در جملگی یک
تو باشی مشتری و زهره​ای پیربیان را گوش کن ای سالک پیر
تو باشی عرش و فرش و لوح و کرسیحقیقت دان و دیگر می چه پرسی
از این معنی اگر اسرار جوئینکردستی تو گم دلدار جوئی
شنو دلدار دلدارست دلدارازین بیهوشی و مستی خبردار
زهی نادان زخود بیرون فتادیاز آن افتاده چون مجنون فتادی
توئی مجنونی و لیلی در بر تستحقیقت اندر اینجا رهبر تست
توئی مجنونی و لیلی رخ نمودستترا آدم بدم پاسخ نمودست
توئی مجنونی کنون از شوق لیلیهمی یابی در اینجا ذوق لیلی
توئی مجنونی و لیلی در درونتویت در سوی خود چون رهنمونت
توئی مجنونی و لیلی باز دیدهیقین بگشای ای شهباز دیده
توئی مجنونی و لیلی حاضر تستگمان بر بیشکی او ناظر تست
توئی مجنونی و لیلی باز بین هاندرون چسم و جان می راز بین هان
توئی مجنونی و غم بسیار دیدهوصالی جز غم جانان ندیده
ترا لیلی است پیدا و توپنهانبهرزه میدهی از عشق او جان
ترا لیلی درون جان شیرینتو داده از فراقش جان شیرین
ترا لیلی درون و بنگر اسرارتو را بیرون شده لیلی طلبکار
جمال خوبِ لیلی در درونستچگویم من که این معنی چگونست
جمال خوبِ لیلی آفتابستدل مجنون از آن در تک و تابست
جمال خوب لیلی هست بیچونفکنده نور خود بر هفت گردون
تو لیلی را ندیدستی دل مستاز آن مجنون صفت رفتی تو از دست
یقین دیوانۀ از عشق لیلیزیادت میکنی هر لحظه میلی
یقین دیوانۀ و تو ندانینشاید کاینچنین دیوانه مانی
در این دیوانگی ای دل چه دیدیدمی در صحبت لیلی رسیدی
ندیدی روی لیلی ای دل ریشحجاب آورده اینجاگه تو در پیش
نمی​داند مگر لیلی در اینجاکه مجنون می​کند هر لحظه غوغا
نمی​داند مگر لیلی در این رازکه خواهد گشت مجنون جان و سرباز
نمی​داند مگر لیلی که مجنونفتادست این زمان اندر گوِ خون
چنان مجنون اسیر و مستمندستبدست خود سر خود را فکندست
چنان مجنون فتاده در دل خونستکه اندر وی نظاره هفت گردونست
عجب لیلی درون جان بماندهمیان خاک ره در خون بمانده
ابا لیلی و لیلی گشته مجنونکه می​دانید که این اسرار خود چون
چنان عطّار مجنون وصالستکه گوئی در غم و رنج و وبالست
دمادم می​شود دیوانۀ عشقهمی گوید یقین افسانۀ عشق
چو لیلی دارد اندر بر چگویدنکرده هیچ گم دیگر چه جوید
چو لیلی با منست و راز دیدمحقیقت روی لیلی باز دیدم
مر این دیوانگی از عشق محبوبمرا باشد که پیدا گشت مطلوب
حقیقت طالبم مطلوب آمدوز اینجا یوسفم یعقوب آمد
منم مجنون منم لیلی در اینجامنم یعقوب و یوسف در هویدا
وصال لیلی​ام حاصل شده کلچو یوسف جان من واصل شده کل
چنان دیدم جمال روی جانانکه چون مجنون شدم در عشق پنهان
چنان لیلی صفت مجنون شدستمکه گوی از خودی بیرون شدستم
چنان بیخود شدم اندر خودی منکه یکسان شد برم نیک و بدی من
چنان مستم که با خود می​نمایمکه در هستی بکل عین بقایم
چنان در جان من بنشسته محبوبکه طالب را بیک ره دید مطلوب
دلم چون یار دید و با خود آمددر آخر فارغ از نیک و بد آمد
در آخر فارغست و عین گفتاردمادم مینماید دیدن یار
منم امروز اعجوب زمانهکه معشوقست حاصل بی بهانه
منم امروز بنموده در این رازابا عشاق خود انجام و آغاز
جمال طلعت لیلی بدیدماز آن مجنونی اکنون آرمیدم
جمال روی لیلی بس عیانستاز او شوری فتاده در جهانست