یکی از بایزید این باز پرسیدکه اینجاگه حقیقت حق توان دید
بچشم صورت او را میتوان یافتبگو تامن خبر یابم از آن یافت
جوابش داد سلطان حقیقتکه او را کی توان دید از طبیعت
به بیرون هیچکس او را ندیدستاگرچه با همه گفت و شنیدست
به بیرون کی توانی یافت جانانکه درتن ظاهر و بیرونست پنهان
به بیرون اندرون هردو یکی استحقیقت جان جانان بیشکی است
اگر باشد برون و هم دورنتحقیقت خود بخود او رهنمونت
اگر او را بصورت تو ببینیبنزد عاشقان باشد دو بینی
بمعنی بعض بین او را بدو بازکه اعیانت چنین باشد همه راز
بدو هم باز بین او را حقیقتکه او راکی تواند یافت دیدت
بدو هم ذات او در خویش یابیبوقتی کز خودت بیخویش یابی
به بیخویشی نماید رویت اینجااگر بشناسی از کل مویت اینجا
به بیخویشی جمال او بیابینبینی خود کمال او بیابی
به بیخویشی نمودارت شود دوستاگر اندر میانه ننگری پوست
به بیخویشی تو اندر عالم دیدمر او را بنگری در عین توحید
به بیخویشی جمالش میتوان یافتدرون نور جلالش میتوان یافت
چنان نورش درونِ دیده آمدکه از نورش رخ جان دیده آمد
چنان نورش درون دیده دیدمکه ازدیده بدیده دیده دیدم
ز دیده دیده هم دیده بیابیاگر در دید او را دیده یابی
درون دیده بنگر دیدۀ دیدکه جز از دیده او را کی توان دید
درون دیده هر کین راز یابدز دیده دید دید او باز یابد
درون دیده دیدارست بنگرکه او در دیده دیدارست بنگر
درون دیده او دردید آمداز آن در جمله نوردیده آمد
درون دیده دیدارست بیچونبَرِ او نقطۀ افتاد گردون
درون دیدهاش در دیده میبینتو دیدارش یقین دیده میبین
درون دیده جانانت هویداستحقیقت نقطۀ خالش چو پیداست
درون دیده رخسارش عیانستدر اینجا نقطۀ خالش عیانست
در اینجا نقطۀ خالست پیدایقین مستقبل و حالست پیدا
نظر کن خال او در نور تحقیقاز آن خالش در اینجا یافت توفیق
نظر کن خال در نور تجلّیز نور او درون دیده پیدا
حقیقت خال جانانست دیدهکه هم پیدا و پنهانست دیده
حقیقت خال جانانست بنگرکه در خورشید تابانست بنگر
حقیقت خال جانانست میداندرون او یقین اعیانست میدان
جمالش دیدۀ خود کن تماشاکه بنمودست کل در عین الّا
اگر در دیده دید دید بینیجمالش در نهان در دیده بینی
اگر در دیده دریابی وصالشعیان بینی تجلّی جمالش
اگر در دیده دریابی رخ یارنمودارست او در دید هموار
جمال یار اندر دیده بنگرعیان دید او دزدیده بنگر
جمال یار در دیده توان دیدحقیقت دیده در دیده توان دید
جمال یار اعیانست در دیدز دیده باز بین در عشق توحید
حقیقت نقطۀ خال از جلالستزبان در دیدن او گنگ و لالست
حقیقت نقطۀ خالش هویداستز بهر اوهزاران شور و غوغاست
اگر در دیده بینی راز جانانهم انجامست وهم آغاز جانان
نظر کن دیده را تا یار بینیحقیقت در اعیان اسرار بینی
نظر کن دیده را در هر دو عالمکه تا یکتا نماید راز این دم
نظر کن دیده را بنگر رخ یارکه از دیده است اینجاگه بدیدار
زهی نادان ندیده راز دیدهنظر کن این زمان از راز دیده
زهی نادان بخود گردیدۀ تواز آن اینجا نه صاحب دیدۀ تو
هر آن کز عشق صاحب دیده باشددر اینجاگاه صاحب دیده باشد
هر آنکو دیده دیدارش در این سِردرون دیده جانان یافت ظاهر
ترا در دیده خورشیدست دیدیحقیقت نور جاویدست دیدی
ز نور دیدۀ خود آشنا باشدرون دیدار دیدار لقا باش
ز نور دیده بنمود او لقایتهمی گرداند اینجا جابجایت
ز نور دیده بنگر روشنائیکه ازوی داری اینجا آشنائی
ز نور دیده بنگر هر چه بینیکه جز نورش دگر چیزی نبینی
ز نور دیده اینجا گرد واصلکز این نورست هر مقصود حاصل
ز نور دیده بنگر جمله اشیاکز آن نور است اینجا جمله پیدا
ز نور دیده بنگر نور خورشیدکه نور دیده خواهد ماند جاوید
ز نور دیده بنگر بر فلک ماهکه نور دیده هر جا میبرد راه
ز نور دیده بنگر در فلک بینکه این نور است پیدا یک بیک بین
ز نور دیده بیشک عقل یابیکه این تحقیق نی از نقل یابی
ز نور دیده بنگر عرش و کرسیحقیقت اینست بیشک نور قدسی
ز نور دیده بنگر جنّت و لوحکز این نور است هر لحظه ترا روح
ز نور دیده بنگر فرش آیاتکه پیدا شد مر این در جمله ذرّات
ز نور دیده بنگر هست در نیستمگر این سر ترا اینجاخبر نیست
ز نور دیده بنگر جسم و جانتکز این هر دو شود کلّی عیانت
ز نور دیده بنگر کوه و دریاحقیقت بحر جان در شور وغوغا
ز نور دیده بنگر کوه اجسامکه داری این زمان آغاز و انجام
ز نور دیده بنگر چار عنصرکه این نور است مر اسرار عنصر
ز نور دیده بنگر آتش و آبز خاک و باد این اسرار دریاب
ز نور دیده گر واصل شوی توحقیقت زین بیان بیدل شوی تو
بنور دیده عاشق گرد اینجاکز او یابی جمال فرد اینجا
جمال بی نشان در دیده دیدمحقیقت جان جان در دیده دیدم
جمال بی نشان در دیده دریاباگرچه این نۀ تو دیده در خواب
تو در خوابی کجا دریابی این رازکه در خوابت نباشد چشمها باز
تو درخوابی نیابی دیدۀ خویشکه هستی بی خدا ای مرد درویش
تو در خوابی و چشمت رفته در خوابکجا بینی تو خورشید جهانتاب
تو درخوابی جمال جان ندیدهحقیقت آن مه تابان ندیده
تو در خوابی نخواهی گشت بیدارکه دریابی درون دیده دیدار
تو در غفلت فتاده مست خوابیحقیقت نور دیده کی بیابی
تو در خوابی و چشم از خواب بردارحقیقت دیده را دریاب بردار
جمال دیدۀ جانت نظر کندلت از دیدۀ جانت خبر کن
جمال دیدۀ جان بین تو روشنحقیقت سیر کن در هفت گلشن
جمال دیدۀ جان مصطفی یافتکه اینجاگاه او دید خدا یافت
اگرچه نور دیده هست بر سرولی از دیدۀ جانت تو بنگر
ز نور دیدۀ جان یار دریابچو بیداری ترا آمد از این خواب
جمال دیدۀ جانت منوّربنور مصطفی پیداست بنگر
جمال دیدۀ جان او عیان یافتبچشم جان جمال حق از آن یافت
به چشم جان جمال جان جان دیدحقیقت از حقیقت او عیان دید
بچشم جان تمامت یافت ذرّاتکه چشم جان او بُد دیدۀ ذات
بچشم جان جمال بی نشان دیدحقیقت جملۀ کون و مکان دید
بچشم جان جمال دوست دریافتچنان کاینجا عیان اوست دریافت
جمال جان خبر دارد ز جُملهکه در روضه نظر دارد ز جُمله
نظر دارد کنون در جسم و جانهایقین میداند او راز نهانها
نظر دارد بدین گفتار عطّارکه او راکل همی بینم خبردار
بچشم جانِ خود چون ره نمودمدر اینجاگه جمال شه نمودم
بچشم جان خود اینجا یقین بازنمودم او عیان انجام و آغاز
حقیقت هرکه چیزی از لقا یافتحقیقت او زنور مصطفی یافت
ز نور مصطفی گر راز یابیدل وجانت در اینجا بازیابی
ز نور مصطفی بین هرچه باشدکه جز نورش دگر چیزی نباشد
ز نور اوست اینجا جان در اعیانکه میبیند جمال دوست پنهان
حقیقت مصطفی اندر دل ماستیقین کاینجایگه او حاصل ماست
از او خواهیم وز وی راز بینیماز او هم ذات او را باز بینیم
از او مقصودها حاصل شود هانکه از او یافتم این نصّ و برهان
دل عطّار از او آگاه آمدکه اینجاگاه دید شاه آمد
دل عطّار از او اینجا خبر یافتیقین مرنور پاکش در نظر یافت
دل عطّار از او اسرار برگفتحقیقت او حقیقت گفتگو گفت
دل عطّار اینجاگاه جان کرددگر جانش در اینجا جان جان کرد
دل عطّار از او گفتست اسرارحقیقت اوست از سرّم خبردار
دل عطّار در دریای خون استدر این دریا یقین او رهنمون است
دل عطّار از این دریای جانانبسی جوهر فشاند اینجاگه اعیان
دل عطّار زیندم واصل آمدکه مقصود از محمّد حاصل آمد
دل عطّار مقصودش همین بودکه احمد در درونش پیش بین بود
دل عطّار ایندم پیش بین استکه نور مصطفایش پیش بین است
دل عطّار از او افشاند جوهرحقیقت اندر این دریای اخضر
دل عطّار در سرّ جواهرمحمّد بود اندر جمله ناظر
محمّد در دل عطّار جانستاز آن عطّار اسرار نهانست
محمّد در دل عطّار بود استکه درجانش جمال جان نمود است
دل عطّار در بود محمد(ص)یقین اسرار منصور و مؤیّد
بنور اوشدم واصل بعالمکه گفتم در عیان سرّ دمادم
بنور او نمودم بر سرم تاجبنور او بَرِ من زد چو حلّاج
دم حلاّج او بخشید آخرمر اسرار جانان کرد ظاهر
دم حلاّج اینجاگه عیان شدجمال یار آنگه کل عیان شد
محمّد رخ نمودم آخر کارنمودم اندر اینجا سرّ اسرار
حقیقت هر که از احمد لقا دیددرون جان و دل کلّی صفا دید
ز صورت سوی معنی راه برد اوز معنی ره بسوی شاه برد او
حقیقت عقل کل اینجاست در توببین کاینجایگه پیداست در تو
بنور عقل کل کآن مصطفایستتمامت سالکان را رهنمایست
بیابی وصل از احمد حقیقتقدم را راست دار اندر شریعت
قدم را راست دار و راستی کنز احمد روز و شب درخواستی کن
بخواه از مصطفی راز دل خودکز او یابی حقیقت حاصل خود
دل وجان هر دو زو حاصل شود کلمراد جمله زو حاصل بود کل
مراد آنست سالک را در این راهکه ناگاهی رسد در حضرت شاه
مراد آنست سالک را در این سرکه حق یابد درون خویش ظاهر
مراد آنست سالک را در این دیدکه تا کلّی یکی گردد ز توحید
مراد آنست سالک را دل و جانکه اینجا کل ببیند روی جانان
مراد آنست سالک آخر کارشود در جزو و کل او جملگی یار
مراد عاشق از معشوق اینستکه آخر دید کلّی در یقین است
مراد عاشق اینجا حاصل آن شدکه چون صورت ز جان اینجا نهان شد
بوصل دوست اینجاگه رسد بازدر اینجاگه ابی صورت شود باز
ایا سالک طلبکاری تو در جانشده در راهی و طالب شده آن
نظر را باز کن بیچاره اینجاکه کردستی تو راه عشق تنها
نظر را باز کن در منزل تنکه خواهد شد ره تاریک روشن
نظر را باز کن آغاز و انجامکه خواهی یافت وصل کل سرانجام
سرانجام تودلدار است دریاببهر نوعی ز من مَردَم خبر یاب
خبر یاب ای دل و جان ز آشنائیتو در اعیان یکی و با خدائی
در این عین خدائی باز ماندهدر این اسرار صاحب راز مانده
تو در عین خدائی میندانیکه بیشک از خدا هردو جهانی
توئی ذات و خبر از خود نداریکه در دیدار جانان جمله یاری
توئی ذات وخبر از خویشتن یابخدا را در حقیقت خویشتن یاب
منزّه دان تو او را از طبیعتکه بنمایدترا کل دید دیدت
تو جزوی در تو کل موجود پیداستتو هستی بنده و معبود پیداست
درونت گرخبر دارد از آن دیدیکی بین هر دوعالم راز توحید
یکی بین هر دو عالم در درونتحقیقت شاه هر دو رهنمونت
یکی بین هر دو عالم را تو در دلاگر بینی یکی هستی تو واصل
یکی بین هر دو عالم را تو در جاندرون جان چو اعیانست جانان
یکی بین هر دو عالم تا بدانیچرا مرکب بهر جاگه دوانی
یکی بین هر دو عالم واصلانهحقیقت هم توئی کل جاودانه
یکی بین و دوئی از خود بیفکنخدا را یاب خود بی ما و بی من
یکی بین و دوئی بردار از پیشحجاب این دوئی انداز از خویش
یکی بین و دوئی اینجا رها کنعیان مر جسم وجان کلّی خدا کن
خدا کن بود او در بود خود بازحقیقت آنگهی شو صاحب راز
خدائی کن در اینجا خود فنا کنپس آنگاهی سر و پایت خدا کن
خدابین بود خود را بود او بینمبین بَد جملگی او رانکو بین
حقیقت همچو منصور یگانهانالحق زن تو در بود زمانه
حقیقت همچو منصور سرافرازنمود صورت از خود دور انداز
حقیقت همچو منصورت یکی بینهمه حق گرد و حق را در یکی بین
حقیقت ز آن دم هو راز مطلقز هو زن هم ز هو میگو اناالحق
حقیقت همچو او بردارِ شوق آیهمه عالم در اینجا راز بنمای
همه عالم چو خود تو پیش بین کناگر از سرّ او گوئی چنین کن
اگر از سر اوئی راز برگویهمه ذرّات اینجاگه خبر گوی
که بود جملهتان بیشک خدایستکسی داند که این راز آشنایست
تو گر منصور راه لامکانیچنین کن تا بقای جاودانی
بیابی اندر اینجا زانکه اینجاحقیقت نیست عشق و شور و غوغا
همه اینجاست و آنجا هیچ نبودحقیقت صورتی جز هیچ نبود
بصورت این معانی را ندانیز جان دریاب این راز نهانی
ز جان دریاب اینجا مگذر از جانکه جان پیوسته باشد ذات جانان
درون جانست جانانت سخنگویحقیقت مر ورا اندر سخن جوی
درون جانست اندر گفتگویتحقیقت خویش اندر جستجویت
درون جانست اسرار دوعالمترا بنموده دیدار دو عالم
درون جانست نی در پوست ای دلز جان کن عاقبت مقصود حاصل
درون جانست اندر پرده پنهانهمی گوید ترا اسرار جانان
که ای غافل چه گر عمری دویدحقیقت بود من اینجا ندیدی
خطابت میکند درجان یقین یارهمی گوید ترا این سر ز اسرار
خطاب دوست خواهم گفت اینجادُرِ اسرار خواهم سُفت اینجا
خطاب دوست خواهم گفت بشنوبدین اسرار منصوری تو بگرو
خطابت میکند هر لحظهات یارکه هان از بود خودکل گرد بیزار
خطابت میکند در روز و در شبحقیقت دوست را بی کام و بی لب
که ای اینجا کمال من ندیدهزهی اینجا جمال من ندیده
جمال من ندیده غافلاتودر اینجاگاه ای بیحاصلا تو
تو از من زنده و من از تو دیدارتراگویم حقیقت هر دم اسرار
تو از من زنده و من از تو پیدادرونِ جان تو اینجاگه هویدا
درون جانِ تو در گفتگویمنظر کن در دم عین تو هویم
درونِ جانِ تو اینجا جلالیمخود اندر خودهمه عین وصالیم
درون جان تو رخ را نمودیماز آن در دید تو یکتا نمودیم
نظر کن بنده در ما باز بین مادوئی منگر که ما هستیم یکتا
دوئی منگر که ما یکتا بدیدیمز پنهانی خود پیدا بدیدیم
دوئی منگر که ما یکتای ذاتیمترا اینجایگه عین صفاتیم
دوئی منگر که ما را هست دیدارز یکی مانگر ای صاحب اسرار
دوئی منگر که ما بیچون رازیمکه یک پنهان خود را مینوازیم
ز یک بینان خود واقف شدستیمکه هم از عشق خود واصف شدستیم
بیک بینان خود اینجا عیانیمحقیقت بیشکی جان جهانیم
جهان جان بما پیدا نمود استکه ما را انتها پیدا نمود است
اَزَل را با ابد پیوند ما دانحقیقت ذات ما را کل بقا دان
منم دانای بیچون و چرایمکه درجانها تمامت رهنمایم
منم اللّه و رحمن و رحیممابی صورت یقین حیّ قدیمم
بدانم راز موری در بُن چاهکه از سرّ همه دانایم آگاه
منم بر جمله و جمله ز من خاستحقیقت هرچه پنهانست و پیداست
همه ذات من است و غیر من نیستیقین جمله منم هم جان و تن نیست
مبین جان من و از من نگر توایا مؤمن اگرداری خبر تو
همه ذات من است و غیر هم نیستچو بشناسی بعشقم بیش و کم نیست
ترا اندر اَزَل بگزیدهام مندرون جان حقیقت دیدهام من
ز من پیدائی و پنهان شوی بازدگرباره بمن اعیان شوی باز
له الملک و مرا نبود زوالمکه در اعیان تجلیّ جلالم
تعالی مالک الملک قدیممکه بسم اللّه رحمن و رحیمم
یکی ذاتم که من اوّل ندارمز ذات خود همه جانی برآرم
یکی ذاتم که مانندم نباشدحقیقت خویش و پیوندم نباشد
مبین جز ذات من اینجا هواللّهتمامم شد صفات از قل هواللّه
تو ای عطار این سر میچگوئیچو بودت اوست اکنون می چه جوئی
تو ای عطّار دیدار لقائیحقیقت در عیان یار خدائی
تو اوئی او تو هر دو مر یکی رازحقیقت او بتو پیدا شده باز
تو اوئی واصل اسرار گردتدر اینجاگه بکل دیدار کردت
تو اوئی واصل اعیان نمودتحقیقت کل رخ اندر جان نمودت
ندیدی غیر او اکنون زاسرارتمامت سالکان کردی خبردار
خبر کردی همه ذرّات عالمکه هر ذرّات راگوئی دمادم
عیان گفتی حقیقت راز منصورنمودی سرّ تو بی سرباز منصور
حقیقت سر بخواهی باخت اینجاکه یکتائی تو یکتائی تو یکتا
تو یکتای تمامت سالکانیحقیقت در حقیقت جان جانی
تو یکتائی و جان جان ندیدهرخ او را چنین اعیان ندیده
تو یکتائی و در وصل تجلّیرسیدستی بکل اصل تجلّی
در اینجا یافتی و در یقین بازتراکل شد درِ عین الیقین باز
در عین الیقین بر تو گشادستترا گنج حقیقت جمله دادست
در عین الیقین بگشودۀ تویقین گنج عیان بنمودۀ تو
در عین الیقین راکردۀ بازنمود گنج کل را کردۀ باز
در عین الیقین جمله نمودندحقیقت در جهان برتو گشودند
همه راز جهان اینجا ترا فاششد اینجا زانکه دیدستی تو نقاش
همه اسرارها بخشید یارتکه او اندر ازل بُد دوستدارت
دل آگاه تو معنی جانانستیقین گنجینۀ اسرار رحمانست
دل آگاه تو تا جان بدیدستدرون جان تو جانان بدیدست
دل آگاه تو این جمله معنییقین بنمود از دیدار مولی
دل آگاه تو گنجیست بیچونکه این دُرها همی ریزد به بیرون
دل آگاه توهرگز نریزدکه جز جوهر از او هرگز نخیزد
دل آگاه تو گنجینۀ جانستیقین گنجینۀ اسرار جانانست
دلت گنجینۀ جانست اینجادر او خورشید تابانست اینجا
دلت گنجینۀ نور و صفایستکه در وی نورخاص مصطفایست
دلت گنجینۀ بود الهستکه جان بنموده ازدیدار شاهست
دل آگاه تو گنجیست از دیدکه میریزد چنین دُرهای توحید
دل آگاه تو گنج عیانستزبان تو از آن گوهر فشانست
دلت گنجینۀ بود خدایستکه مر بیچارگان را رهنمایست
دلت گنجینۀ معبود پاکستکه آن گنجینه در دیدار خاکست
از این گنجینه اینجا سالکانتیقین شد جوهر عین العیانت
از این گنجینۀ جوهر فشاندیبسر آخر در این حضرت نماندی
از این گنجینۀ تو خاص و هم عاممراد خویشتن یابند اتمام
از این گنجینه کاینجا داد شاهتفشاندستی تو اندر خاک راهت
ترا زیبد که این گنجینۀ شاهفشانی جملگی بر سالک راه
از این گنجینه اینجا سالکان راحقیقت دیده کردی جان جان را
زهی واصل که اینجاگه توئی توکه بیشک محو کردستی دوئی تو
زهی واصل که که کل دیدار کردیهمه ذرّات را بیدار کردی
زهی واصل که اصل کار داریکه در جانان دلی بیدار داری
زهی واصل که در یکی نمودارحقیقت دیدی اینجاگاه دلدار
زهی واصل که جان بشناختی توز جان در جزو و کل درباختی تو
دل و جانت منوّر شد حقیقتهمه ذرّات تو جان شد ز دیدت
دل و جانت لقای دوست دیدستچنان کاینجا لقای اوست دیدست
دل و جانت چنان ازوصل جانانخبر دارند کاندر اصل جانان
دل و جانت بکلّی جان بدیدندچو منصوراز حقیقت آن بدیدند
دل و جانت چو منصور از یقین بازیکی دیدند در عین الیقین راز
دل و جانت لقای یار دارندحقیقت نقطه و پرگار دارند
دل و جانت یکی اندر یکیاندحقیقت هر دوجانان بیشکیاند
دل و جانت ز ذات لامکان کلشده یکی عیان کون و مکان کل
دل و جان تو هر دو نور عشقندحقیقت بیشکی منصور عشقند
زهی منصور اعیان خراسانکه تو داری حقیقت همدم آن
دم او از تو پیدا شد در اینجافکندستی کنون توشورو غوغا
دم او از تو پیدا شد عیانیچو او گفتی همه راز نهانی
دم او از تو پیدا شد در اسرارحقیقت کردۀ بر جمله اظهار
دم او از تو پیدا شد که جانهانمودار تو یکتا شد چو یکتا
دم او از تو پیدای جهان استکه میدانی که جمله جان جانست
تو میدانی که دیدستی یقین توحقیقت در درونت بیشکی تو
تو میدانی حقیقت سرّ جاناندمادم میکنی بر جمله اعیان
تو میدانی حقیقت راز اوّلکه گفتی در عیان اعزاز اوّل
تو میدانی که اوّل آخر کاریکی دیدی حقیقت جمله دلدار
تو میدانی که سرّ لامکانیکه این دُرهای معنی میفشانی
تو میدانی که خود بشناختستیبآخر خویش در وی باختستی
تو میدانی حقیقت جوهر دوستدر این دنیا و دیدی مغز در پوست
تو دیدستی جمال بی نشانیکه امروز از حقیقت اونشانی
تو از او، او ز تو پیدا حقیقتتو عین دید او یکتا حقیقت
که عطّارست ذات بود اللّهدر اینجا بیشکی و گشته آگاه
تو آگاهی ز ذات اینجایگه تویقین دیدی عیان دیدار شه تو
تو آگاهی ز ذات و هم صفاتتکه میگوئی بیان ازنور ذاتت
که دانستست در این دنیای غدّارکه تو داری جمال طلعت یار
جمال طلعت جانان تو داریحقیقت در جان کل آن تو داری
جمال طلعت جانان نمودیدو عالم را یقین زینسان نمودی
جمال طلعت ز دیدارهمه ذرّات را کردی خبردار
جمال طلعت جانان در اعیاننمودی در یقین جمله بدیشان
که تو داری حقیقت دید دیداریقین خواهی شد اینجا ناپدیدار
حدیث وصل اینجاگه یقین استکه ذرّات حقیقت پیش بین است
تو مرد پیش بینان جهانیکه اسرار حقیقت را تو دانی
تو مرد پیش بینانی در اینجاحقیقت سرّ پنهانی در اینجا
حقیقت پیش بینان جهان رادر اینجاگه تو کردستی عیان را
حقیقت پیش بینان جمله دیدییکی اندر یکیشان جمله دیدی
همه ارواح دیدی انبیا رادراینجاگه تو دیدی آشکارا
همه ارواح صدّیقان این راهتو دیدی وشدی از جمله آگاه
همه ارواح صدّیقان اسرارترا اینجایگه آمد پدیدار
همه ارواح مردان جهان تودرون خویشتن دیدی عیان تو
همه ارواح اندر تست موجودکز اینسان یافتستی جمله مقصود
همه ارواح را اینجا حقیقتز یکی گشته اینجاگه پدیدت
پدیدارست در تو جمله ارواححقیقت انبیا و عین اشباح
پدیدارست در تو جمله مردانحقیقت انبیا و اولیا زان
تر اینجا پدیدارست در یککه احمد در حقیقت دید بیشک
ترا اینجاست زان زیشان ندیدیتو از آنسان بجانان کل رسیدی
ترا اینجاست وصل و روشنائیحقیقت نور دیدار خدائی
ترا اینجاست بود کل مسلّمکه دیدستی زخود دیدار آدم
ترا اینجاست آدم آشکارهتو در او او بتو اینجا نظاره
ترا اینجاست آدم تا که دیدیکه در دم دید آدم را بدیدی
ترا اینجاست آدم جنّت اینجاستحقیقت مر ترا این قربت اینجاست
ترا اینجاست آدم تا بدانیدم تست و یقین زاندم عیانی
ترا اینجاست نوح برگزیدهازآنی تو جمال روح دیده
ترا اینجاست آن دیدار نوحستازآنت این همه فتح و فتوحست
ترا اینجاست نوح و بحر و کشتیکه در دریای جانان برگذشتی
ترا اینجاست شیث راز دیدهجمال او درونت باز دیده
ترا اینجاست ابراهیم از آذرفتاده در درون در عین آذر
ترا اینجاست ابراهیم خلّتدر این آتش رسیده سوی قربت
ترا اینجاست ابراهیم در تنشود در عاقبت اینجا بت اشکن
ترا اینجاست اسمیعیل در جانکه خواهدکردش ابراهیم قربان
ترا اینجاست اسمیعیل تحقیقبخواهد گشت کشته زو توفیق
ترا اینجاست اسحق گزیدهکه اندر عشق گردد سر بُریده
ترا اینجاست اسحق وفادارز جانان زندگی یابد دگر بار
ترا اینجاست یعقوب جفاکشز عشق یوسف اندر صد جفا خَوش
ترا اینجاست یعقوب و یقین استکه یوسف او کنون کلّی بدیدست
ترا اینجاست یعقوب ازنموداربدیده باز یوسف را دگر بار
ترا اینجاست موسی بر سر طورحقیقت رازگویان غرقۀ نور
ترا اینجاست موسی رخ نمودهابا حق دمبدم پاسخ نموده
ترا اینجاست موسی صاحب رازحقیقت پرده کرده از رخ او باز
ترا اینجاست موسی راز دیدهجمال شاه اینجا باز دیده
ترا اینجاست موسی عشق جانانحقیقت یافته دیدار اعیان
ترا اینجاست ایّوب و شده خوبرسیده بیشکی در وصل محبوب
ترا اینجاست جرجیس عیانیز کشتن یافت او راز نهانی
ترا اینجاست جرجیس دمادمشده زنده یقین از عین آندم
ترا اینجاست صالح صاحب رازحقیقت یافته ناقه دگر باز
ترا اینجاست زکریا زنده گشتهدرون آن شجر تابنده گشته
ترا اینجا است خضر و آب حیوانحقیقت خورده دیده جان جانان
ترا اینجا است عیسی روحِ اَللّهحقیقت روح از اللّه آگاه
ترا اینجا است دیدار محمد(ص)حقیقت جمله اسرار محمد(ص)
ترا اینجا است مردیدار حیدرگشاده بر تو ای عطّار او در
ترا اینجا است فرزندان ایشانیقین دیدار حُسنت ای دُر افشان
ترا اینجا است دیدار همه دیدکه میبینی یکی زیشان ز توحید
ز توحید حقیقت جمله دیدیاز آن اینجا بکام دل رسیدی
ز توحید حقیقت وصل ایشانترا پیداست اینجا اصل ایشان
ز توحید حقیقت باز دیدیکه ایشان در درونت راز دیدی
درون تو کنون دیدار ایشانستحقیقت این همه اسرار ایشانست
درون تو بکلّی راز دریافتاز ایشان اندر اینجاگه خبر یافت
درون تو از ایشان یافت جانانکه ایشانند اندر جمله حیران
چو خورشیدند ایشان جمله در کلحقیقت بودشان برداشته ذل
چو خورشیدند ایشان سوی افلاکحقیقت در همه ذرّات افلاک
چو خورشیدند ایشان مر سر افرازحقیقت نور افکنده همه راز
چو خورشیدند ایشان نور عالمحقیقت جملگی منشور عالم
چو خورشیدند ایشان نور تابانحقیقت بر همه ذرّات انسان
چو خورشیدند اگر بینی تو این رازحقیقت همچو من اندر یقین باز
چو خورشیدند اگر دانستۀ توچگویم چونکه نتوانستۀ تو
برو خاموش شو تا سِرّ ندیدیحقیقت بودشان ظاهر ندیدی
برو خاموش شو چون میندانیکه بیشک خوار و سرگردان جانی
برو خاموش شو در سرّ اسرارکه تا گردی مگر روزی خبردار
برو خاموش شو وز این مزن دمکه تا یابی مگر بوئی از آن دم
برو خاموش شو تا راز بینیمگر آخر تو این سرّ باز بینی
برو خاموش شو اندر شریعتکه ناگاهی شود این سرّ پدیدت
برو خاموش شو اینجا بتحقیقکه درآخر ترا بخشند توفیق
برو خاموش شو در عالم ای یارکه تا آخر شوی زین سر خبردار
برو خاموش شو ای بیوفا توسَرِ اسرارِ شرع مصطفی تو
سرِ اسرارِ شرع مصطفی یابدر آخر از حقیقت وصل دریاب
سپر راه شریعت کآخر کاربرون آئی یقین از عین پندار
سپر راه شریعت همچو منصورکه ناگاهی نماید بیشکی نور
بنور شرع ایشان را بیابیدرون خویشتن زینسان بیابی
بنور شرع اصل ذات ایشانهمه در خود نظر کن بیشکی آن
همه در خود بیاب و زنده دل شودر اینجا بیحجاب آب و گل شو
همه در خود بیاب اینجا حقیقتکه در تست این همه یکتا حقیقت
همه در خود بیاب اینجایگه دوستکه تا چون مغز بیرون آئی از پوست
همه در خود بیاب اینجا بتحقیقکه در اینجا توانی یافت توفیق
همه در خود بیاب و آشنا شودر اینجاگاه دیدار لقا شو
همه در خود بیاب و گرد جانانکه تا یابی حقیقت فرد جانان
همه در خود بیاب و ذات بیچونحقیقت خویشتن بین بیچه و چون
همه در خود بیاب اینجا بیان توحقیقت بین در اینجا جان جان تو
همه در خود بیاب اینجا عیان ذاتحقیقت بیشکی خورشید آیات
همه در خود بیاب و گرد واصلکه مقصود است در تو جمله حاصل
ترا اینجاست مقصود ای خردمندحقیقت عین معبود ای خردمند
ترا اینجاست مقصود و ندیدیترا اینجاست معبود و ندیدی
ترا معبود اینجایست بنگرحقیقت بود پیدایست بنگر
ترامعبود اینجاست او نظر کنوجود و جان وخود را در خبر کن
ترا معبود اینجایست دریابز دیدار نمود جان خبر یاب
نمود جان ازو بین و دل خویشکه او معبود هردوحاصل خویش
از این هر دو در اینجاگه بیابیاگراینجا دل آگه بیابی
دل آگاه میباید در این رازکه دریابد وصال اینجایگه باز
دل آگاه میباید در اینجاکه این در بازبگشاید در اینجا
دل آگاه میباید در این سرکه اسرارش همه آمد بظاهر
دل آگاه میباید در اعیانکه در خود بازیابد بیشکی جان
دل آگاه میباید که دلداردرون او شود اینجا پدیدار
دل آگاه میباید که بیچوننماید رویش اینجا بیچه و چون
دل آگاه میباید چو عطّارکه بروی کشف گردد جمله اسرار
دل آگاه میباید ز توحیدکه یکی یابد اینجاگاه در دید
دل آگاه میباید چو آدمکه اینجاگه خبر یابد دمادم
دل آگاه میباید که چون نوحدر این دریا بیاید قوّت روح
دل آگاه میباید که در رازچو ابراهیم یابد سرّ او باز
دل آگاه میباید که ازجانچو اسمعیل گردد عین قربان
دل آگاه میباید در آفاقکه گردد سر بریده همچو اسحاق
دل آگاه میباید که محبوبشود در عاقبت مانند ایّوب
دل آگاه میباید چو موسیکه گردد سوی طور عشق یکتا
دل آگاه میباید در این راهکه بیرون آید و گردد یقین شاه
دل آگاه میباید چو یوسفکه شاهی یابد اینجا بی تأسّف
دل آگاه میباید چو ایّوبکه طالب آید و گردد چو مطلوب
دل آگاه میباید چو صالحکه گردد در یقین عین مصالح
دل آگاه میباید نظارهزکریاوار گشته پاره پاره
دل آگاه میباید چو عیسیکه در یابد حقیقت قرب اعلی
دل آگاه میباید چو احمدکه باشد در عیان کل مؤیّد
دل آگاه میباید چو حیدرکه دریابد حقایق را سراسر
دل آگاه همچون مرتضی کوکه تا بیخود شود گردد خدا او
دل آگاه میباید حَسَن وارکه جام زهر نوشد از کف یار
دل آگاه میباید حسینیشهید عشق گشتن بهر دینی
دل آگاه میباید چو اصحابکه دریابند خورشید جهانتاب
دل آگاه میباید چو منصورکه صورت محو گرداند سوی نور
دل آگاه منصور ار بدانیحقیقت بازدانی این معانی
دل آگاه او اسرار دیدستدر اینجا و در آنجا یاردیدست
دل آگاه او یکتا از آن شدکه ازمعنی ز صورت بی نشان شد
دل آگاه او اسرار جان یافتدرون جان خود او جان جان یافت
دل آگاه او اللّه دریافتحقیقت تخت دل آن شاه دریافت
دل آگاه او دم از خدا زدحقیقت عین صورت بر فنا زد
دل آگاه او دم زد ز بیچونحقیقت کار خود بستد ز بیچون
دل آگاه او دم زد ز دلدارز شوق یار آمد بر سردار
دل آگاه او اعیان ذاتستکه هم جانان و هم پنهان ذاتست
دل آگاه او اینجا اناالحقزد اندر دار و گفت او رازِ مطلق
دل آگاه او از صورت خویشحجابی یافت آن برداشت از پیش
دل آگاه میباید ز صورتکه تا این سر بداند بی نفورت
هر آنکواین حقیقت یافت سربازچو او بردار آمد گشت جانباز
هر آنکو این حقیقت یافت در خویشحجاب جسم و جان برداشت از پیش
هر آنکو این حقیقت در نظر یافتحقیقت جملگی اندر نظر یافت
هر آنکو عاشق منصور جان شدچو او اینجا ز صورت بی نشان شد
هر آنکو عاشق منصور جان استحقیقت دان که از خود بی نشانست
هر آنکو دم زد اینجا بازدید اوحقیقت درعیان این راز دید او
هر آنکو غیر از این چیز دگر دیدحقیقت هیچ بیشک در نظر دید
وصال اینجا است از منصور حلّاجنمیخواهی که اندر فرق جان تاج
نهی دم زین مزن در صورت خویشحقیقت فاش بشنو مرد درویش
چه به زین دوست میداری در اینجاکه مر این پرده برداری در اینجا
چه به زین دوست میداری که از یارشوی اینجا چو او بیشک خبردار
چه به زین دوست میداری بدنیاکه میبینی در او دیدار مولا
چه به زین دوست میداری حقیقتکه آمد بی نشان اینجا بدیدت
چه به زین دوست میداری که در دلعیان دلدار بینی دوست حاصل
چه به زین دوست میداری که در جانحقیقت یابی اندر روی جانان
چه به زین دوست میداری در این سِرکه مر دلدار خود در عین ظاهر
چه به زین دوست میداری تو رهبرکه مردلدار خود یابی تو در بر
چه به زین دوست میداری تو دریابیقین او تست اینجاگه خبریاب
چه به زین دوست میداری بگو بازکه روی جان جان بینی بجان باز
همه وصلست هجران رفت از پیشهمه جانست مر جان رفت از پیش
همه وصلست و دیدارست اینجادلت جانانه پندار است اینجا
همه وصلست ودیدارست بیچونولیکن تو شده اینجا دگرگون
همه وصلست هجران را رها کندرون جان و دل را با صفا کن
همه وصلست اندر خویش بنگرتو داری یار اندر پیش بنگر
همه وصلست اندر جان و در دلشده مقصود اینجا جمله حاصل
همه وصلست اینجا واصلی نیستکه دریابد که جمله جز بلی نیست
همه وصلست و یکی در یکی استبنزد واصلان آن بیشکی است
همه وصلست و واصل یافته دوستکه میداند که دید جملگی اوست
همه وصلست و واصل راه دیدهحقیقت دید جمله شاه دیده
همه وصلست و واصل در عیانستولیکن او ز کلّی بی نشانست
همه وصلست وواصل راز دیدستهمه در خویشتن او باز دیدست
همه وصلست وواصل عاشق خویشحجاب جسم و جان برداشت از پیش
همه وصلست و عاشق واصل یارنمیبیند بجز کل حاصل یار
همه وصلست در دیدار دیدهدر اینجا بود خود او یار دیده
همه وصلست اندر بی نشانیاز آن وصلست آن جمله معانی
همه وصلست اینجا گاه بنگرترا گفتم دل آگاه بنگر
همه وصلست و جانان رخ نمودهترا این جمله خود پاسخ نموده
همه وصلست و جانانست اینجابدان جان در تو اعیانست اینجا
همه وصلست و جانان راز بنمودترا انجام و هم آغاز بنمود
همه وصلست و جانان گفتگویستحقیقت چرخ سرگردان چو گویست
همه وصلست اشیا را یکایکهمه در وصل گردانند بیشک
همه در وصل گردانند نایافتمگر جان اندر این معنی خبریافت
همه در وصل اندر جستجویندنمیدانند و کل دیدار اویند
همه در وصل گردانند اینجامر این سر را نمیدانند اینجا
همه در وصل با دلدار خویشندنمیدانند عیان با یار خویشند
همه در وصل گردانند در رازهمی جویند وصل از جان جان باز
همه در وصل وصل اندر همه دیدحقیقت اصل اصل اندر همه دید
همه در وصل گردان الهندیقین در عشق سرگردان شاهند
همه در وصل میگردند از آن دیدحقیقت در عیان سرّ توحید
همه در وصل میگردند اینجاحقیقت جمله اندر شور و غوغا
همه در وصل بیچونند حیرانتو داری زانکه بیرونند حیران
حقیقت وصل کل در اندرونستنداند هیچکس کین سر چگونست
حقیقت وصل کل دریاب در جانحقیقت اندر اینجا یاب هر آن
زهی اسرار پنهان آشکارهکه شد چرخ فلک در وی نظاره
زهی اسرار کاینجاگاه پنهانستکه از شوقش حقیقت چرخ گردانست
زهی اسرار کاینجا روی بنموددر عطّار اینجاگاه بگشود
زهی عطّار کاینجا کس ندیدستکه مر عطّار را کلی بدیدست
حقیقت سرّ اسرار خدائیدرون ماست اینجا روشنائی
حقیقت سرّ او اینجا مرا روینمودارست اندر گفت و در گوی
چنان در سرّ اسرار عیانمکه هر دم جوهری دیگر فشانم
حقیقت سرّ او ما راست تحقیقکه گوئی مر مراد اوست توفیق
بسی گفتند از این اسرار هرگزکسی اینجا نگفت و عقل عاجز
شدست و سرّ این اسرار بیچونفروماندست عقل اینجای در خون
فروماندست عقل ره نبردهحقیقت ره بسوی شه نبرده
فروماندست عقل اندر جدائیندارد با حقیقت آشنائی
فروماندست عقل مانده حیراندر این اسرارهای جان جانان
فروماندست عقل و ناپدیدستحقیقت عشق در گفت وشنیدست
فروماندست عقل عشق گفتارمر این دُرها همی ریزد در اسرار
حقیقت عشق بشنفت این همه رازکه عشق اینجایگه دیدست کل باز
حقیقت عقل بشنفت و خبر یافتیقین دیدار آخر در نظر یافت
ز عشقی واصلی پیداست امروزولیکن در درون شیداست امروز
ز عشقش وصل پنهان و عیان شداز آن حیران و سرگردان از آن شد
ز عشقش گرچه بنمودست اسرارولیکن در عیان در عین پندار
بماندست آنچنان اینجایگه عقلنمیآید برون از دین نقل
نمیآید برون از پردۀ رازکه دریابد چو عشق اعیان کل باز
نمیآید برون تا راز بیندحقیقت همچو عشق او باز بیند
نمیآید برون از عین پندارکه تا بیند در اینجاگه رخ یار
نمیآید برون از عین هستیکه بگذارد در اینجا بت پرستی
نمیآید برون از دیدن خودفروماندست اندر نیک و در بد
نمیآید برون از پرده اکنونحقیقت خویشتن گم کرده اکنون
نمیآید برون ازوصل دلدارنیابد او بکلّی وصل دلدار
اگرچه وصل دارد زندگی اونبیند اندر اینجا بیشکی او
اگرچه وصل دارد در خدائینمیبیند تمامت روشنائی
اگرچه وصل دارد از رخ یارفرومانداست او در پاسخ یار
اگرچه وصل دارد از حقیقتفروماندست در عین شریعت
اگرچه وصل دارد در یقین اوندیدست از عیان عین الیقین او
حقیقت آنگهی او وصل یابداگر پرده بکل بیرون شتابد
درون اندرون گرداند از دیدگلی گردد عیان در سرّ توحید
یکی گردد چو عشق اندر نموداربه یکباره برون آید ز پندار
یکی گردد ز عشق از راز جانانشود ازدیدن خود عقل پنهان
زند خود را ابر عشق حقیقیکند با او حقیقت هم رفیقی
یکی گردد ابا عشق نظر بازشود تا باز بیند از نظر باز
ولیکن عقل در اعیانِ دیدستحقیقت درهمه گفت و شنیدست
ندارد زهره اندر پرده مانده استاز آن اینجای بی گم کرده مانده است
ندارد زهره اندر آخر کارکه برگردد حجاب از پرده یکبار
ندارد زهره تا دیدار گرددز دید عشق کلّی یار گردد
ندارد زهره در سودای جانانکه تاگردد عیان یکتای جانان
ندارد زهره تا اسرار بیندبرون آید زخویش و یار بیند
ندارد زهره تا جانان شود کلز دید خویشتن اعیان شود کل
حقیقت عقل اینجا بازمانده استاگرچه صاحب اندر راز ماندست
حقیقت عقل در نابود بود استکه اسرارجهان از وی گشود است
حقیقت وصل کل حاصل شود بازکه او را جملگی حاصل بود باز
حقیقت عقل وصل آنگه بیایدکه کل در سوی ذات خودشتابد
نگردد باز تا دیدار بیندنمود خویشتن را یار بیند
نگردد باز از آن سررشتۀ رازوصال خویشتن اینجایگه باز
نگرددباز اینجا تا زاعیانبیابد او نشان در قربتِ جان
وصال یار آندم باز یابدکه اندر ذات خود را راز یابد
وصال عقل در یکیست پیداچو اندر ذات کل گردد هویدا
وصال عقل در یکیست موجودچو اندر ذات یابد عین معبود
وصال عقل در ذاتست بیشککه اندر ذات بیند بیشکی یک
وصال عقل عقل در ذاتست اینجاولی در عین ذرّاتست اینجا
از این ذرّات بیرون شو تو ای دوستحقیقت مغز بنگر هم تو ای دوست
از این ذرّات بیرون شو تو ازعقلبگو تا چند مانی اندر این نقل
از این ذرّات بیرون یقین تووصال خویشتن را بازبین تو
از این ذرّات بیرون شو تو در رازحقیقت باز بین ز انجام وآغاز
از این ذرّات بیرون شو تو از دیدیکی بنگر ز جانان جمله توحید
از این ذرّات بیرون آی و ره کنز پردههان تو قصدبارگه کن
از این ذرّات بیرون آی و ره کنز دید روی خود در شه نگه کن
از این ذرّات بیرون آی و بشتابیقینِ بارگاه شاه دریاب
از این ذرّات بیرون آی آگاهنظر کن درحقیقت مر رخ شاه
چرا در عین ذرّاتی گرفتارحقیقت بشنو این معنی ز عطّار
همه در تست عقل و تو سوی جانحقیقت در دل اسرار پنهان
همه در تست و تو در دل بماندهچنین فارغ در آب و گل بمانده
همه در تست و تو در گفتگوئیحقیقت یار در تست و نجوئی
حقیقت یار با تست اندر این دیدتوئی اندر عیان سرّتوحید
حقیقت یار با تست اندر این راهتوئی اندر عیان سرّ اللّه
حقیقت یار با تست و ندانیچنین غافل زگفت او بمانی
همه گفتار تو گفتار یار استعیان دیدار تودیدار یار است
همه گفتار تو از یار بود استکه او درتو در این گفت و شنودست
همه گفتار تو زو هست پیداچرا تو ماندۀ در شور و غوغا
همه گفتار تو زو هست موجودچرا تو می نه بینی عین مقصود
همه گفتار تو سرّ اله استحقیقت در تو مر دیدار شاه است
همه گفتار تو اندر نهانستولیکن مر مرا راز نهانست
همه گفتار تو اینجاست در یابکه محبوبت عیان پیداست دریاب
اگرچه گفتۀ بسیار ازخودکه نیکی حقیقت گفتۀ بد
گهی در عین پنداری بماندهگهی در سرّ اسراری بمانده
گهی در عشق کلّی محو گردینمودخویشتن را در نوردی
گهی در خویشتن در تک و تازیز تست اینجایگه هم ترکتازی
گهی مستی گهی هشیار ماندهگهی درخانقه آوار مانده
گهی در لذّت حسنی گرفتارگهی اندر خراباتی تو در کار
گهی در علم و تحصیل داریگهی در عین خود تبدیل داری
گهی چون جبرئیلی مانده در رازگهی در عشقی و گه سوز در ساز
گهی اندر گمان گاهی یقینیحقیقت گرچه عقل پیش بینی
بهردم هر صفت داری دراینجااگرچه معرفت داری در اینجا
اگرچه معرفت داری جهانیحقیقت مینداری کل عیانی
نداری هیچ اگر بیرون کَوْنیکه هر دم ماندۀ در لَوْن و لَوْنی
بسی گفتی تو از هر معرفت بازبسی گشتی تو اندر هر صفت باز
نه آن بُد از چه بُد کین راز گفتیولیکن هر حقیقت باز گفتی
یقین دان عقل چندین گفتۀ توکه دُرّ راز اینجا سُفتۀ تو
اگرچه راه سالک را حجابیاز آن کاینجا تودر بند حسابی
کتاب صورتی بر ساختستیهمه ای عقل تو پرداختستی
کتاب صورتی اینجایگه توبسی تقریر کردی نزد شه تو
دوانی هر صفت در هوی رازیبرآنی هر صفت چون شاهبازی
بهرجائی روی بهر طلب توحقیقت آمدی عین ادب تو
ادب از تست و عزت از تو پیداستحقیقت نیز قربت از تو پیداست
نمود او پئی از اصل موجودتو پیدا آمدی اوّل ز معبود
از اوّل آمدی پیدا یقین تواز آن درکایناتی پیش بین تو
حقیقت حق تعالی میشناسیبقدر خویش اینجا ناسپاسی
یقین دانندۀ بسیار چیزیاز آن در عقل تو شیئی عزیزی
عزیزت کرد اینجا بهر دیدارتو آوردی یقین معنی بدیدار
عزیزت کرد از بهر جان توولیکن میشوی هر دم نهان تو
عزیزت کرد او را تا بدانیکنون درجوهر کل راز دانی
کنون ای عقل مر عطّار دیدیتو او را صاحب اسرار دیدی
حقیقت او بتو اینجا یقین یافتکه جان تو در اینجا پیش بین یافت
ز تو بنمود اسرار یقین بازز عشق اعیان شدش عین الیقین باز
اگرچه تو خلاف عقل بودیکنون چون سرّ کل از وی شنودی
خلاف از پیش خودبردار اینجانظر در سوی خود بگمار اینجا
بنور او ابا او آشنا گردابا او شو درین دیدار کل فرد
بنور او حقیقت خویشتن یابعیان خویشتن درجان و تن یاب
بنور عشق عقلا رهنمون شدحقیقت همچو او در کاف و نون شو
برون شو تا درون خود بدانیکه هستی در عیان سرّ نهانی
یکی شو عقل از پندار بگریزبنور عشق مر خود را برآمیز
یکی شو عقل اندر لامکان تورها کن این زمان عین ماکن تو
یکی شو عقل در دیدار بیچونیکی بین و مگو اینجا چه و چون
یکی بین و یکی دان اندر اینجاکه تا در جان جان گردی تو یکتا
یکی بین عقل در صاحب کمالیفراقت رفت اکنون در وصالی
یکی بین عقل محو آمد فراقتکنون از عشق کل بین اشتیاقت
یکی بین عشق اندر عقل جانانکه هستی تو کنون در عشق جانان
یکی بین عقل اندر عشق دریابنمود خویشتن نور جهان یاب
یکی بین عقل اندر نور هر چیزکه تا یکی شوی درعشق او نیز
یکی بین نور در عشق هدایتترا اینجاست اکنون این سعادت
چو در یکی عیان عشق دیدیتو خود میبین حقیقت صدق دیدی
ز عشق اینجا بمعشوقی سرافرازهمه تقلید از گردن بینداز
ز عشق اینجا بمعشوقی نمودارکه اکنون آمدی از خواب بیدار
ز عشق اینجا بمعشوقی حقیقتیکی اندر یکی در دید دیدت
یکی بودی یکی گشتی در آخرهمه از یک شدت دیدار ظاهر
یکی بودی دوئی برداشتی توکنون اینجا توئی برداشتی تو
یکی بودی دوئی رفت و یکی آیحقیقت ذات بیچون بیشکی آی
دوئی برداشتی در عشق یاریچه غم داری کنون با غمگساری
دوئی برداشتی از یک حقیقتکنون مکشوف شد بیشک حقیقت
دوئی برداشتی بر آستان توحقیقت یافتهای جان جان تو
دوئی برداشتی در کلّ اعیانز عشقی این زمان دیدار جانان
دوئی برداشتی ای بود جملهحقیقت یافتی معبود جمله
دوئی برداشتی و در وصالیکنون اعیان نور ذوالجلالی
دوئی برداشتی در اصل جانانحقیقت یافتی کل وصل جانان
دوئی برداشتی از اصل توحیدترا آمد مراد خویش تادید
دوئی برداشتی تا کل شدستیکه از اصلت حقیقت کل بدستی
دوئی برداشتی از ذات مستیبذات اکنون تو مر ذرّات هستی
معیّن شد کنون ای عقل اینجاکه در عطّار امروزی تو یکتا
معیّن شد کنون عقل از نمودارکه واصل گردد اینجاگاه عطّار
کنون چون واصل هردو جهانیحقیقت صاحب عشق و معانی
توئی اکنون حقیقت بیگمان توچو من بی نام گرد و بی نشان تو
چو من بی نام شو در آخر کارکه افتادستمان پرده بیکبار
برافتادست پرده از رخ دوستبرون شد عقل اکنون جمله از پوست
برون شد عقل تا محبوب آمدحقیقت طالب و مطلوب آمد
بلای عشق کل شد ازمیانهنمود اکنون وصال جاودانه
کنون ای عقل اینجا راز داریمیقین ما هر دو در دیدار یاریم
کنون ای عقل راز چند صورتیقین بادست بشنو این ضرورت
ضرورت صورت اینجا پایدار استدر او اسرار صنع کردگار است
ز تو پیدا شدست و تو ندیدیکنون در وصل در اعیان رسیدی
بتو اینجا مشرّف بود از اوّلشد اندر آخر کار او معطّل
بتو اینجا مشرّف بود ارکانحقیقت همچو تو گشتند کل جان
بتو اینجا مشرّف یار دیدنددگر از تو یقین هر چار دیدند
ز نوشان وصل دلدار است هرچاربرون رفتند از آن عین پندار
ز نوشان وصل پیدا گشت امروزز تو گشتند دیگر بار فیروز
ز نوشان خلعت نو دادۀ توکنون زیشان بکل آزادۀ تو
ز نوشان واصلی دادی یقین بازدگر گشتند در عزّت سرافراز
ز نوشان این زمان دیگر وصالستدگر اینجایگه نور جلالست
ز نوشان در تجلّی قربت یارحقیقت این زمان دیدست دیدار
ز نوشان در تجلّی درگرفتستحقیقت بیشکی پندار رفتست
ز نوشان در تجلّی بود پیداستدگرباره یقین مقصود پیداست
ز نوشان در تجلّی ذات آمدعیان عطّار در ذرّات آمد
ز نوشان میکنی واصل دمادمابا ذرّات خوداینجا تو هر دم
سرایت میکنی در کلّ اسرارکه تاگردند اعیانت خبردار
خبر دارند از دیداربودتهمی یابند کلّی مر نمودت
خبر دارند این اسرارت ای دوستچه جان ودل چه مغز و نیز هم پوست
خبر دارند از تو در عیانتچه دل چه صورت و چه مغز جانت
خبر دارند کاینجا واصلی توحقیقت در عیان نی غافل تو
خبر دارند جمله از نمودتیکی گشته همه در بود بودت
خبر دارند از بود فنایتکه خواهد بود آخر کل لقایت
خبر دارند آخر کل فنایستیقین بعد از فنا دید بقایست
بسی گفتی ابا ایشان بهر رازنمودی وصلشان در هر صفت باز
بسی گفتی ابا ایشان از آن سرّکه تا شد رازشان درعشق ظاهر
اگر عقلست واصل گردی اینجامرادش جمله حاصل کردی اینجا
وگر جسمست ذرّات وجودستدراعیانند اندر بود بود است
اگردل هست هم دلدار دارددر اینجاگه خبر از یار دارد
اگر جانست خود دیدار شاهستحقیقت عین دیدار الهست
اگر عقلت بُد اوّل محو شد بازحقیقت چون تو بودی صاحب راز
اگر جانست از وی این یقینستکه زو دیدار کل عین الیقین است
حقیقت عشق آمد رهنمونتیکی کرده درون را با برونت
حقیقت عشق اینجا راه بنموددر آخر کل عیانت شاه بنمود
حقیقت عشق این پرده بر انداختترا اینجا بجانان سر برافراخت
حقیقت عشق اینجاگفتگو شددر اینجا ذات جمله زو نکو شد
حقیقت عشق واصل کرد ذرّاتکه عشق اینجاست نی بی دیدن ذات
حقیقت عشق اینجا بود جانستحقیقت راز پیدا ونهانست
حقیقت عشق جانانست اظهاراگرچه جمله زو گشتست دیدار
حقیقت عشق با عقل آشنا شدکه تا مر عقل دیدار خدا شد
حقیقت عشق با عقلست در دیدکنون یکی عیان ذات توحید
حقیقت عشق ذرّات جهان رایقین بنمود اینجا جان جان را
حقیقت عشق جان در اوّل کاریقینِ اصل را کرد او پدیدار
حقیقت عشق دل را کرد آگاههمه ذرّات را بنمود او شاه
حقیقت عشق واصل کرد جملهکه تا گشتند اینجا فرد جمله
همه فردند اینجا از یقین بازهمه گشتند اینجا رازبین باز
همه عشقست اگر خود بازیابیز عشق اینجا حقیقت راز یابی
همه عشقست از اعیان پدیدارنموده روی خود اینجا بدیدار
همه عشقست کاینجا جمله بنمودحقیقت عشق را بیندید مقصود
همه عشقست و راز جمله داندحقیقت قصّهها مر عشق داند
همه عشقست اگر این باز دانیکه عشق آمد همه راز نهانی
همه ذرّات اندر او رسیدندولیکن اصل او کلّی ندیدند
ز عشق از ذرّۀ بر عالم افتدبیک ساعت دو عالم بر هم افتد
ز عشق از ذرّۀ در جان درآیدز یک ذرّه دو صد طوفان برآید
ز عشق ار ذرّۀ در جان نمودارشوداینجا نبینی لیس فی الدّار
ز عشق ار ذرّۀ پیدا نمایددو عالم در دلت یکتا نماید
ز عشقست اینهمه پیدا نمودهولیکن عشق جانان در ربوده
یقین اسرار عشق اینجا نهانستکه اندر ذات از یکی عیانست
حقیقت ذرّۀ عشقست اینجااز آن افتاده اندر شور و غوغا
حقیقت ذرّۀ در عالم افتداز آن پیدا نمود آدم افتاد
حقیقت ذرّۀ بود است بنگرکه آن دیدار معبود است بنگر
حقیقت ذرّۀ ز آن آشکار استچنین اینجا عجائب بیشمار است
نمودار است در نقش غرائباز آن یک ذرّه چندینی عجائب
از آن یک ذرّه اندر سوی افلاکفتادست و چنین کردست در خاک
از آن یک ذرّه در اشیا فتادستبسرگردان فلک بی پا ستادسات
فلک گردانست در عشق از معانیاز او پیدا شده راز نهانی
حقیقت ذرّۀ در آفتابستاز آن پیوسته اندر تک و تابست
حقیقت ذرّۀ در ماه و هر ماهفتد کوهی شود مانندۀ کاه
حقیقت ذرّۀ در ماه آیدحقیقت سالک خرگاه آید
یقین عشقست یک ذرّه ز حضرتدر اینجا گاه از دیدار قربت
چو یک ذرّه است چندین شور و غوغاحقیقت بود آن اینجا نه پیدا
حقیقت بود آن دریافت منصوراز آن زد در اناالحق ذات مشهود
حقیقت عشق کل او راست پیداحقیقت جزو و کل او راست شیدا
عیان عشق کل منصور دیدماناالحق زد حقیقت او از آن دم
اناالحق زد که عشق کل عیان شدیقین در عشق او کل جان جان شد
اناالحق زد از آن کل تا عیان دیدحقیقت راست گفت او جان جان دید
یقین او بود اینجا عشق کل رازکه دیده بود اندر خویشتن باز
کجا هرذرّۀ خورشید گرددسُها هرگز کجا ناهید گردد
حقیقت آفتابی باید اینجاکه ذرّهوار میبنماید اینجا
حقیقت آفتابی باید از نورکه بر ذرّات گردد جمله مشهور
حقیقت آفتابی بود تابانکه شد بر جملۀ ذرّات رخشان
گمان برداشت اینجا از یقین بازچودر جان رخ نمودش آن سرافراز
گمان برداشت اینجاگاه عطّاریقین چون دید و گوید جان ودلدار
گمان برداشت عطّار از جهانشچو اوشد در حقیقت جان جانش
بدو واصل شدست اندر خراسانبشد از جان در اینجاگه هراسان
سر خود را فدای روی او کردز دید اودر اینجا گفتگو کرد
ز دید او یقین بنمود اسرارچو از وی شد حقیقت او خبردار
ز دید او یقین شد همچو خورشداناالحق میزند تا عین جاوید
ز دید او اناالحق میزند بازحقیقت هردل او میکند باز
سر وجانم فدایش باد اینجاحقیقت خاک پایش باد اینجا
مرا وصلست از دیدارمنصورکه دارم در درون اسرار منصور
مرا وصلست از دیدار آن شاهکه او کردستم اینجاگاه آگاه
همه عشقست اگر خود بازیابیز عشق اینجا حقیقت راز یابی
همه عشقست از اعیان بدیدارنموده روی خوداینجا پدیدار
همه عشقست کاینجا جمله بنمودحقیقت عشق را بین دید مقصود
همه عشقست و راز جمله داندحقیقت قصهها مر عشق خواند
همه عشقست اگر این باز دانیکه عشق آمد همه راز نهانی
همه ذرّات اندر او رسیدندولیکن اصل او کلّی ندیدند
مرا وصلست از دیدار رویشاز آن افتادهام در گفتگویش
مرا وصلست از دیدار آن سّرکه اسرار دوعالم کرد ظاهر
مرا وصلست چون خورشید دارمحقیقت دید او جاوید دارم
مرا وصلست از او در هر دو عالماز اودم میزنم در هر دو عالم
مرا وصلست از او تا در عیانمحقیقت گفت او راز نهانم
مرا وصلست از او در آخر کارکه پرده برگرفت از رخ بیکبار
معائینه جمال خود نموداستابا عطّار در گفت و شنود است
معائینه مراکرد است واصلحقیقت بود او شد جان و هم دل
معائینه دل و جانم یکی کردز دیدارخود او اینجایگه فرد
معائینه دل و جانم ز اعیانبذات بود خود او کرد پنهان
معائینه مرا اودید دیدستبجز خود در جهان او کس ندیدست
بجز من این دم من کس نزد بازکه او کردم حقیقت صاحب راز
بجز من این دم او کس نداردکه دراین دم حقیقت پایدارد
نشان آنست کآخر سر ببازمز سرّ او در اینجا سر فرازم
نشان اینست کآخر باز بیندحقیقت سالکان راز بیند
نشان اینست کاندر آخر کاربریده سر شود در عشق عطّار
نشان اینست دادم تا بدانندبیان کردم بهرجان تا بخوانند
بهرجائی که اندر جوهر ذاتحقیقت وصف کردستم من از ذات
نشان دادم ز وصل سر بریدهکه خواهم گشت اینجا سر بریده
نشان دادم اگر دریابی اینجاچنین کن تا نوا دریابی اینجا
نشان دادم من از اسرار جانانکه خواهم کُشته شد در کار جانان
چو کردم فاش اینجا کشته گردمبخاک و خون همی آغشته گردم
چو کردم فاش مر اسرار منصورحقیقت من بپای دار منصور
شوم کشته که اندر پای دارمحقیقت عشق او را پایدارم
حقیقت پایدارم راز او منگذشتم من چو او ازجان وز تن
گذشتم از تن و جان آخر کارچو کردم سرّ جانان من پدیدار
گذشتم از تن و جان من حقیقتنخواهم آخر کار این طبیعت
گذشتم از تن و جان راز دیدمنمود عشق جانان باز دیدم
گذشتم از تن و جان من یقین استکه اندر کلّ اشیا بیش بین است
منم اسرار خود در خویش دیدهحقیقت کشتنم از پیش دیده
منم اسرار جانان کرده هان فاشمرا خواهد یقین گشتن از آن فاش