قرآن کریمبه زبان فارسی

پسر در قطع علایق این جهان فانی گوید

جوهر الذات (دفتر اول و دوم) — فریدالدین عطار نیشابوری
در این دریا همه ترسست و بیمستعذاب صورت و عین الجحیم است
در این دریا همه خوف و رجایستعذابست و نمودار بلایست
در این دریا همه سرگشتگی داندل خود زین بلا و رنج و برهان
در این دریا تو منشین یکزمان هموگرنه گم کنی جان و جهان هم
در این دریا که کشتی سرکشیدستزهر لحظه ز جائی در رسید است
چو سرگردانی اندر عین دریاکجا هرگز رسی در منزل ما
ز دریای منت گر قطرۀ بازرسد در مغز جان انجام و آغاز
شود پیدا و کشتی بشکنی تونمود خود بدریا افکنی تو
ببینی آن زمان دیدار بیخودنگنجد پیش تو هر نیک و هر بد
گذر کن چند گویم از حقیقتنشستی تو به کشتی طبیعت
ز کشتی طبیعت هیچ نایددر این دریا ترا جز هیچ ناید
در این دریا دری مانند ماهیکه جز آبی در این دریا نخواهی
تو دریائی و بالا دود داریببین تو این زمان چه سود داری
تو در آبی و همراهان خسیسندچگویم چون ترا نی هم جلیسند
تو در آبی و خوابت برده فارغبگو تا کی شوی ای طفل بالغ
درون بحر پر مار و نهنگستتو درخوابی نه​ات هوش و نه حس است
همه در آب و کشتی شد روانهچو تیری میشوی سوی نشانه
تو در آبی و خوابت برده بیخودشدی فارغ ز مکر و دیو و هم دد
ز کشتی بی خبر وز رفتن اوخبر داری تو از آشفتن او
ز کشتی بیخبر حیران بماندیعجائب زار و سرگردان بماندی
در این دریا اگر موجی برآیدترا کشتی بیک دم در رباید
زند بر کوه و گردد پاره پارهبگو تا خود چه خواهی کرد چاره
چو کشتی بر شکست و غرقه گشتیببینی عین دریا نیز و کشتی
چو کشتی غرقه شد جمله زیانستکه نامت بعد از این کل بی نشانست
مران کشتی زمانی گوشِ دل دارکه تا با تو چه​ها گفتست دلدار
مران کشتی زمانی کن توقفجماعت را نگه میدار از تف
که موج و باد وکشتی درخلافنددر این دریا همه عین گزافند
مران کشتی و فارغ شو زمانیاگرچه نیست دریا رامکانی
مران کشتی و جوهر را طلب کنوجود خویشتن عین سبب کن
بهر نوعت که گفتم سرّ اسرارنخواهی شد تو از این خواب بیدار
میان بحر و کشتی عین خوابیدر این کشتی عجائب می​شتابی
همی ترسم که اندر خواب مانیدر این گرداب تن غرقاب مانی
دمی بیدار باش و گوش دل بازبسوی من کن ای باب سرافراز
تو و این قوم جمله غافلانیددر این دریا عجب بی حاصلانید
تو و این قوم در غرقاب هستیدز ترس و خوف اندر خواب هستید
میانه من شدم بیدار اینجاکه پاکم از نمود مال اینجا
ندارم هیچ و فارغ در جلالمنه چون ایشان در اینجا پایمالم
مرادنیا همی یک قطره آبستکه کشتی وجودم در شتابست
برم دنیا و عقبی همچنانستکه شخصی یک نفس در بوستانست
برم دنیا و عقبی هیچ آمدکه چون سر موئی جمله هیچ آمد
برم دنیا و عقبی ناپدید استکه دائم جان جانان کل پدیدست
برم دنیا و عقبی در زوالستکه آن حضرت همه عین کمالست
برم دنیا و عقبی نیست چیزینیرزد نزد عاشق یک پشیزی
برم دنیا و عقبی چون خیالستکه بیشک خانۀ رنج و وبالست
برم دنیا و عقبی محو شد پاکنه باد و آتش ونی آب و نی خاک
ندیدم جز یکی و در یکی​امخدای پاک بیخود بیشکی​ام
از این دنیا همه رنج است ومحنتکه در این خانه هم ناز است و دولت
د راین دنیا همه درد و بلایستدر آنجا جملگی عین بقایست