قرآن کریمبه زبان فارسی

در خطاب کردن با دل در اعیان کل و گذرکردن از تقلید فرماید

جوهر الذات (دفتر اول و دوم) — فریدالدین عطار نیشابوری
دلا بگذر ز خود وندر فنا شوعیان انبیا و اولیا شو
ز دیده گوی وز تقلید مگرودگر اسرار آدم نیز بشنو
توئی آدم بحوّا بازماندیعجب در عزّت و در ناز ماندی
بحوّا گر بمانی باز اینجایقین چون او تو جان درباز اینجا
چو میدانی که خواهی رفت آخردمی مگذر تو از معنی ظاهر
ز حق یک دم مشو دور ای دل و جانوگرنه از بهشتت زود جانان
کند بیرون بیک ره همچو ابلیسبگو تا چند خواهی کرد تلبیس
چو بیرون گرکند اینجا بزاریسزد گر این زمان شرمی بداری
بدان میگویمت تا گوش دل توگشائی این حجاب آب و گل تو
نمودِ آدم و حوّا بخوانیز تفسیر عیان اسرار خوانی
چوآدم آن چنان صورت عیان دیدز شادی در میان یک دم بنازید
چو حوّا دید پیش خود نشستهدر غمها بروی او ببسته
که پیش و پس همه خیل فرشتههمه از فیض ربّانی سرشته
ستاده جبرئیل و جمله حورانهمه در پیش آدم با قصوران
خطابی کرد حق آنگه ابا اوکه چون می​بینی آدم گفت نیکو
توئی دانا و رحمانی چگویمدر این میدان که سرگردان چو گویم
صفات تست اینجا آشکارهمرا اینجا رسد عین نظاره
تو بینائی و راز جمله دانیتو پیدا کردۀ راز نهانی
همه مانده عجایب اندر این حالزبانم گشته اندر صنع تو لال
تو آوردی در اینجا سرّ بیچوننمیدانم که این احوال مر چون
نه خوابست اینکه می​بینم عیانیو یا پندار این سرّ نهانی
منم اندر بهشت لایزالتشده اندر تجلّی جمالت
ز وصفت واله و شیدا شدستمز جام عشق تو حیران و مستم
ز صنعت عقل من حیران بماندستخرد انگشت در دندان بماندست
ز صنعت مانده​ام در عین خوابیکه در پهلوی من یک آفتابی
نشاندستی کنون این از کجا بودکه ما را اندر این پیدا لقا بود
کجا بد اول و این از که آمدکه عقل و هوش آدم جمله بستد
مرا برگوی تا خود این چه بود استکه صنع تو مرا پیدا نمودست
تعالی اللّه زهی دیدار یکتاکه گردی اندر این جنّت هویدا
تعالی اللّه زهی قدرت نمودیدر این صنعت چنین نمودی
تعالی اللّه زهی انوار بیچونکه پیدا کردۀ از کاف وز نون
تعالی اللّه زهی نقاش مطلقترا باشد چنین راز اناالحق
تعالی اللّه که آدم گشت حیرانجلالش را در اینجا وصف نتوان
تعالی اللّه که آدم آفریدیورا در عین جنّت آوریدی
نمودی این زمانش جوهر خویشحجابم بر گرفتی جمله از پیش
حجابم این زمان برداشتی بازکه دیدم من در این انجام و آغاز
حجابم این زمان رفته بیکبارکه آمد راز جانانم پدیدار
حجابم این زمان شد جملگی دورکه می​بینم ورا نور علی نور
حجابم دور شد از روی دلدارچو دیدم گشته​ام از جنگ بیزار
حجابم دور شد تا راز دیدمنمودش اندر اینجا باز دیدم
حجابم دور شد تا روی یارمحقیقت گشت اینجاگه شکارم
حجابم دور شد می​بینمش روینشسته این دمم جانان بپهلوی
حجابم دور شد از عین جنّاتکه می​بینم کنون مستور ذرّات
جمال یار رویاروی دیدمنمود دوست در پهلوی دیدم
جمال یار آنگاهی چنانمندانم تا که وصفش من چه خوانم
جمال یار این حوران که باشندبه پیش رویت اینان خود که باشند
جمال روی ما حور و قصورستجمال جان آدم پر ز نورست
جمال یار عین جاودانستکه این از پیش آدم رایگان است
جمال یار و دیدار نکوئیکه وصفش می​نگنجد از نکوئی
جمال یار آنگه پرلقایستکه درد جان آدم را دوایست
جمال یار می​بینم کنونمدر این جنّات اندر رهنمونم
جمال یار می​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​بینم بشادیمرا این عین جاویدان تو دادی
جمال یار می​بینم عیانیتوآوردی تو کردی و تو دانی
جمال یار بی برقع پدیدستولی اندر لطافت ناپدیدست
جمال یار روح جان فروزستکه در جنّات جانم رخ نمودست
جمال یار دیدم رایگانیتو گویائی در این شرح و معانی
جمال یار بس زیبا و خوبستولی در ذات ستّار العیوبست
نمودی این زمان از پردۀ رازمرا پیدا شده انجام و آغاز
نمودی این زمان دیدار خویشتعجب برداشتی ای جان زپیشت
چو برقع برگرفتی ای دل و جانندارم طاقت خورشید رخشان
ندارم طاقت خورشید رویتاز آن چون ذرّه​ام حیران ببویت
ندارم طاقت عکس جمالتاگرچه دیده​ام عین وصالت
وصالت رخ نمود اینجامرا بیندل شیدای ما از جان ما بین
وصالت می​رباید جان آدمکه بنمودی چنین اعیان آدم
وصالت می​رباید جوهر جاننمی​یارم که بینم رویت ای جان
شدستآدم در این جنّات بیهوشزبان اینجا نیارم کرد خاموش
دل و جان واله و حیران چه گویمدر اینجا گاه ای جانان چه گویم
توئی صانع درون جان آدمتو هم حوّائی و جانان آدم