قرآن کریمبه زبان فارسی

از سر گرفتن قصّه ۱

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای مرغ پیش اندیش چالاكز دنیا چند خواهی برد خاشاك
غریبستان دنیا جای تو نیستقبای خاك بر بالای تو نیست
چو در بستان گل بشكفته داریچو در دریا دُر ناسفته داری
بسوی من ازان گل دسته​یی آرمرا زان درّ موزون رستۀ آر
اگر از قعر بحری،‌ بی نشان شواگر توحید داری دُرفشان شو
كه هر جانی كه از توحید پُر شدبدریا گر نگاهی كرد دُر شد
چو دُرداری زبان الماس گردانفلك گو بر سرما آس گردان
چنین گفت آنكه گفتش معتبر بودسخنگوی كزین حالش خبر بود
كه خسرو چون بدریا عزم ره كردجهان افروز و خسرو بود و ده مرد
همی گشتند در كشتی روانهچو تیری لیك پیدا نه نشانه
ندانستند یك تن كان چه رایستكجا خواهند شد مقصد كجایست
جزان چیزی ندانستند هر كسكه میرفتند سوی مغرب و بس
ازان خسرو بمغرب داشت امیدكه در مغرب شود پوشیده خورشید
ازان میشد بمغرب چون خرابیكه پنهان گشته میجست آفتابی
دو هفته بر سر دریا براندندبآخر جمله در دریا بماندند
یكی باد مخالف شد پدیداركه خلق امّید ببریدند یكبار
چنان آن باد كشتی را روان كردكه طوف شرق با غرب جهان كرد
مگر در سیر همچون برق میشدكه در یك دم بغرب و شرق میشد
گه از بالای مه برتر گذشتیگهی از زیر ماهی درگذشتی
هران گاهی كه در گرداب بودیبگردش شیوۀ لبلاب بودی
ز آب چشم چون باران بیكبارفرو شستند دست از جان بیكبار
سه شب در شور بود آن آب و سه روزبچارم چون برامد گیتی افروز
برامد آتش از خورشید ناگاهاز آن آتش سیه شد گردۀ ماه
چو یوسف رخ نمود از زیر خیمهترنج مه ز تیغش شد دو نیمه
بیارامید لختی آب دریاولیكن می نیامد راه پیدا
جهانی راه یكسو اوفتادندسركشتی سوی بیراهه دادند
یكی آب سیه در راه آمدوزو دود كبود آنگاه آمد
جهان افروز و همراهان هرمزاز آن آب سیه گشتند عاجز
چنان از آب میزد بوی ناخوشكه قطران را كسی سوزد بر آتش
نمیدانست كشتیبان دران راهكه راه بحر در پیشست یا چاه
بآخر در میان راه تیرهپدید آمد یكی هامون جزیره
زمین او همه سنبل ستان بودبگرد سنبل او زعفران بود
درخت جوز بویا سركشیدهانار و سیب را در بر كشیده
خوانمردان چونارو سیب دیدندبخوردند و بسی آسیب دیدند
همه در لرزه و در تب بماندنددر آن موضع دو روز و شب بماندند
پدید آمد یكی كوه سرافرازكه كردی تیغش از جوزا كمر باز
فرازش از اثیر اندر گذشتهسر تیغش ز تیر اندر گذشته
درختانی كه بودی بر سر تیغازو یك ماهه ره بودی فرو میغ
ز هر شاخش كه بر تیغ اوفتادیبماهی میوه بر میغ اوفتادی
همه حیران درافتادند ز اندوهكه تا رفتند بر بالای آن كوه
درختان بود سر در سر كشیدهبهم در رفته بر در بر تنیده
ز هر سو چشمه​یی چون آب حیوانبهشتی نقد در بگشاده رضوان
بنفشه رسته و سبزه دمیدهنسیم صبح جیب گل دریده
خروشان گشته گرد شاخسارانبصد آواز مرغان بهاران
بگرد كوه در درّاج و تیهوگوزن و گورخر نخجیر و آهو
ندیده بود چشم شهریاریاز آن خوشتر بگیتی مرغزاری
شدند آن سروران دلشاد ازان كوهدو اسبه در گریز افتاد اندوه
همه عزم كمان و تیر كردندشكار آهو و نخجیر كردند
زمانی بود آتش در گرفتندكباب صید را خوش درگرفتند
بسی خوردند و عزم خواب كردندغم دل بر زمین سیماب كردند
چو پیدا خواست شد از چرخ چارمدرفش دهخدای هفت انجم
ره خورشید از بهر نظارهگرفته بود از انبوه ستاره
برامد چاوش خورشید ناگاهكه تا خالی شد از نظّارگی ماه
چو شد دریای سیمین سر گشادهبرامد باززرّین پر گشاده
دران موضع بیاران گفت هرمزكه چندین صید نبود نیز هرگز
فراوان صید باید كرد ما راكه تا زادی بود در خورد ما را
چنان كردند یارانش همان گاهدوان گشتند صید افگن دران راه
بصحرا چون فرو رفتند از كوهدران صحرا درختان بود انبوه
پدید آمد ز هر سو مرغزاریبزیر هر درختی چشمه ساری
ببرد از مرغ دل امّید پروازز ذوق بانگ مرغان خوش آواز
زمین پوشید زیر سبزه زارانفلك بگرفته برگ شاخساران
درون چشمه​های همچو كوثرهزاران ماهیان سیم پیكر
چنان آن چشمۀ روشن نكو بودكه گفتی چشمۀ خورشید او بود
بسی خورشید در ماهی توان دیدكه در خورشید ماهی را روان دید؟
چو روزی چند آنجا در كشیدندبپیش بیشه گاهی در رسیدند
همه بیشه پر از شیر شكاریگرفته آهوان مرغزاری
چو چندان شیر میدیدند در حالزدند از بیم آن در ریك دنبال
بیاران گفت شه كاین بود تقدیروزین ره بازگشتن نیست تدبیر
كسی را نیست با تقدیر آویزز حكم رفته نتوان كرد پرهیز
چو حكمی رفته شد تن در قضا دهبهر حكمی كه حق راند رضاده
كنون با شیر مردم كار داریمكه ره بر شیر مردمخوار داریم
بگفت این و یكی آتش برافروختدرختی چند بر آتش فرو سوخت
درختان چون مشاعل در گرفتندكه میزد شعله آتش برگرفتند
بهم، هم پشت گشتند آن دلیرانفرو رفتند پیش روی شیران
چو چندانی درخت آتش فشان شدتو گفتی دوزخ آن ساعت روان شد
ز بیم آتش آن شیران سرمستخروشان راه میجستند در جست
بسی رفتند تا آن راه بگذشتنیاسودند تا یك ماه بگذشت
پدید آمد بهشتی بر سر راهدرختان سر كشیده بر سر ماه
همه روی زمینش درّ و مرجانصدف افگنده و ماهی بریان
ز بسّد گشته لالستان همه خاكنهفته دُرّ و گوهر زیر خاشاك
ز سبزه گرد او مینا گرفتهپس و پیشش كف دریا گرفته
بدریا بود پیوسته بر اوبریده زان نمیشد گوهر او
خوش آمد سخت خسرو را جزیرهچنانك از خوشی او گشت خیره
بیاران گفت هرگز مرغزاریچنین خرّم ندیدم در بهاری
ازین خوشتر ندیدم درجهان منشگفتم همچو گل زین بوستان من
سخن میگفت شه تا روز مه رویز شعر تیرۀ شب شد سیه روی
مگر گفتی دل فرعون بگریختز رود نیل بر رنگ شب آمیخت
شبی زانگشت، روی او سیه تربران انگشت اختر همچو اخگر
از انشب چون بسر شد نیمه​یی راستازان دریا خروش وناله برخاست
خروش و ناله​یی در بیشه افتاددل خسرو دران اندیشه افتاد
زمانی بود گاوی همچو كوهیازان دریا برامد با گروهی
دُری زان هر یكی را در دهن بودكه روشن تر ز شمع انجمن بود
نهادند آن گهر همچون چراغیكه روزی شد، شبی چون پرّ زاغی
چرا كردند گاوان گرد آن نورنمی​گشتند از نزدیك آن دور
ز نور آن گهر شد چشم خیرهتو گویی آفتابست آن جزیره
بلی آن آفتاب از نور میتافتكه آن مركز ازو تادور میتافت
چو شد روی هوا از صبح روشنبرامد روی دریا همچو جوشن
همه گاوان سوی دریا برفتندگهر بردند و از صحرا برفتند
ازان گوهر دل آن قوم برخاستكه هر یك را هوای آن گهر خاست
چو خسرو دید یاران را گهر خواهبفرمود او كه گل كردند در راه
گِلی كردند در ره نیكبختانزره بردند بر شاخ درختان
بیاسودند تا چون شب در آمدز عمر این جهان روزی سرآمد
نقاب عنبرین بر خاك بستندجواهر نیز بر افلاك بستند
فتاده شب بصد گمراهی آن شببیارامیده مرغ و ماهی آن شب
عروسان سپهر بوالعجب بازكشیده رویها در پردۀ راز
چونیمی شد ز شب گاوان بیكبارروان گشتند از دریا گهر دار
چو بنهادند آن لؤلؤی لالاروان كردند یاران گِل ز بالا
چو شد چندان گهر در گل گرفتاربترسیدند آن گاوان بیكبار
همه از روی آن تاریك صحرافرو رفتند سر گردان بدریا
جوانمردان گهر چون برگرفتندوزانجا راه هامون درگرفتند
یكی هامون هویدا گشت در راهدرو خر پشتها مانند خرگاه
همه خر پشتها ریگ روان بودبرنگ آن ریگ همچون آسمان بود
فرو ماندند یاران جمله بر جایكه نتوانست كس برداشتن پای
برنگ خون ز زیر ریگسارانز ماران گشت پیدا صد هزاران
همی پیچید هر یك چون كمندیولی كس را نكردندی گزندی
گهی گُم گشت زیر ریگساریگهی بر دیگری پیچید ماری
ازان سختی فرو ماندند یكسربزای جمله گریان بر فلك سر
بصد محنت چو زانجا درگذشتندبآب و مرغزاری برگذشتند
كشیده سر بسر در كوهسارشرسیده تا بگردون شاخسارش
نیاسودند آن شب تا سحرگاهچه آسایش، همه حیران و گمراه
چو مه شد سرنگون صبح پگه خیزبرین میدان میناكرد خونریز
هران گوهر كه شب در موی خود بافتز تیر صبح همچون موی بشكافت
برآمد چتر زراز كوه كشمیرفگنده در سر افلاك زنجیر
شدند آنگه روان یاران بیك راهكه تا رفتند چون ماران بیك راه
پدید آمد یكی كوه قوی سهمكهبر تیغش بده منزل شدی وهم
كنار چرخ تیغش را میان بودبرفعت از كمر جوزانشان بود
چو در صحرانگه كردند ازان كوهجهانی بود ز اشتر مور انبوه
ببالا هر یكی چون گوسفندیكزیشان پیل را بودی گزندی
اگر آهو و گور و شیر بودیاسیر زخم اشتر مور بودی
نبودی تیر و ناوك را چنان زوركه بودی در سر چنگ شتر مور
اگر یك دشت از اشتر شدی پراز اشتر مور گشتی مور از اشتر
زمین را ریگ زرّساو بودیزرشاخش زبان گاو بودی
نبود از راه روی بازگشتننه زانموران طریق بر گذشتن
شه خسرو بیاران گفت اكنونسر كوهست كم گیرید هامون
بپهنا بازگردیم از سر كوهكه تا ببریده گردد چنبر كوه
چنان كردند وبر پهنای آن تیغروان گشتند همچون ماه در میغ
مگر آن كوه اختر را محك بودكه گفتی كوه كوهان فلك بود
چو تیغش بود هم پهلوی گردونتو گفتی بود تیغی آسمان گون
از آن تیغی چو برگ گندنا بودكه سر سبزیش از چرخ دوتابود
نیام تیغ بود از چرخ دوّارشده آن تیغ از انجم گهردار
چو هرم زتیغ برّان دید آن رابپای خویشتن ببرید آن را
برید از پای خود آن تیغ هرمزبپای خود كه برّد تیغ هرگز
چنان كردند بر بالا گذارهكه بگرفتند بر گردون ستاره
گر آواز عجب برمیكشیدندصد از چرخ گردان می​شنیدند
تو گفتی از زمین رفتند بیرونكه سنگ انداختند از برج گردون
چو كردندی جهانی صید هر روزشدی بریان ز خورشید جهان سوز
نبود آرامشان چون تیر پرتابكه می​رفتند روز و شب چو مهتاب
شبی كافلاك بی مهتاب بودینبودی راه و وقت خواب بودی
دو مه خود را چو بر گردون فگندندبآخر خویش را بیرون فگندند
بناگاه از بر آن كوه خارایكی بحر عجب شد آشكارا
همه عالم تو گفتی آب داردجهانی رعشۀ سیماب دارد
بهر ساعت ز دریا موج میخاستكه میشد موج كژ با آسمان راست
چنان دریا ندیده بود هرمزچنان دریا نبیند چشم هرگز
بفرمود او كه كشتی ساز گردندبسوی چوب و تخته باز گردند
چو اوّل بار كشتی برگشادندهمه در كار كشتی سر نهادند
پس آنگه زود كشتیبان شهزادبساخت آن كشتی و بر آب ره داد
فراوان صید در كشتی نهادندطریق باد بر كشتی نهادند
روان كردند كشتی را چهل روزبمانده شاه سرگردان و دلسوز
دلش در غم پریشانی فزودهز كار خود پشیمانی نموده
ز گمراهی خود حیران بماندهمیان بحر سرگردان بمانده
دلش را گل چنان در خون نهادهكه زین بحر بر گلگون نهاده
بسی شبرنگ چشمش خون نمودههمه دریا از آن گلگون نموده
دلش در آتش سوزان چنان بودكزان، دریای آب آتش فشان بود
گهی از دیده خون دل فشاندیگهی بر خون دل كشتی براندی
چو ابری می​گریست و در عجب ماندكه در دریا، چو دریا خشك لب ماند
بدل میگفت كای دل كارت افتادفروده تن، چو تن دربارت افتاد
اگر دُر بایدت از خود برون شوبغوّاصی درین دریای خون شو
دل اوّل شو برهنه پس نگونسارچو غوّاصان، نفس آنگه نگهدار
چو اوّل این سه كارت كرده باشددو كار دیگرت در پرده باشد
اگر یابی گهر خورشید گردیوگرنه غرقۀ جاوید گردی
غم گل كان نه سردارد نه پاییبرون آرد سری آخر زجایی
چنانم آتشی در دل فتادستكه گر، دم میزنم چون تفّ و بادست
دل مسكین من مدهوش برخاستز سوز من ز دریا جوش برخاست
همه شب ناله و زاری همی كردجهان افروز دلداری همی كرد
زنی در عشق مردی مرد او بودز سر تا پای،‌غرق درد اوبود
قدم میزد ز مردان پیش در راهز خود میداد داد عشق دلخواه
چو روی خسروش پیش نظر بودز چندان راه وسختی بیخبر بود
كسی باور كند این حال روزیكه كاری افتدش با دلفروزی
جهان افروز را صد جان فدا بادكه داد عشق جانان نیك میداد
شه بیدل دران كشتی بماندهچهل روزه چنین كشتی برانده
چه كردی گر نكردی آن سفر شاهكه بود آبشخور و روزیش در راه
علی الجمله ز دریا بامدادیبروز چل یكم برخاست بادی
درامد گرد كشتی باد ناخوشبگردانید كشتی را چو آتش
گهی مانند قارون زیر در رفتگهی چون آتش نمرود بر رفت
سه روز و چار شب چون تیر پرتابنمیاستاد كشتی بر سر آب
بآخر با كنار افتاد كشتیفلك با شاه گفت آزاد گشتی
چو قیصر زاد از دریا گذر كردبسی شكر و سپاس دادگر كرد