قرآن کریمبه زبان فارسی

از سر گرفتن قصّه ۲

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای طوطی طوبی نشین خیزدمی طوبی لك از طوبی شكرریز
چو هستی قرّة العین معانیكه قوت القلب و عین الشمس جانی
چو تو در اصل فطرت آفتابیبیك یك ذرّه تا چندین شتابی
برای ذرّه، خورشیدی ز میغیاگر آید برون باشد دریغی
بیك ذرّه اگر مشغول باشیبدان یك ذرّه خود را غول باشی
چو هر چیزی كه در هر دو جهانستهمه ذرّات تست و این عیانست
همه اجزا برافگن ره بگل جویبهانه ساز گل را، حال خود گوی
چنین گفت آن سخنگوی دل افروزكه گلرخ بود در صندوق ده روز
فتاده در میان آب دریاگهی شد تاثری گه تا ثریا
گرفتار آمده در آب و صندوقگهی در قعر دریا گه بعیوق
گهی رفتی ببُن چون گنج قارونگهی رفتی بسر مانند گردون
زهی بازی چرخ بوالعجب بازكه گل را چون فگند از پردۀ ناز
دران صندوق گلرخ ماند ماهیمهی بر ماه و ماهی گرد راهی
مهی آورده با ماهی بهم پشتنبود از ماه تا ماهی دو انگشت
بمانده ماه در زیر سیاهیگرفته آب از مه تا بماهی
ز تُركی كردن باد جهندهبتركستان فتاد آن نیم زنده
چو كرد آن آب دریا را گذارهفگندش آب دریا در كناره
لب دریاستاده بود مردیكه ماهی را ز دریا صید كردی
كنون صیدش نه ماهی بود مه بودچنین ماهی،‌ز صد ماهیش به بود
یكی صندوق را میدید بر آبكه میآمد سبك چون تیر پرتاب
چوآن صندوق تنگ او درآمدازان دریا بچنگ او درآمد
ازان دریا برون آورد بر سرنهاده دید قفلی سخت بر در
بدل گفتا ندانم تا چه چیزستولی دانم كه چیزی بس عزیزست
اگر این هست صندوق خزینهدلم خوش باد در صندوق سینه
ز دریا كردمی باید كرانهبباید برد این را سوی خانه
بگفت این و بسوی خانه برد اوبزرگی كرد و قفلش كرد خرد او
چو سر برداشت دروی مرده​یی دیدجهان بر خود بسر آورده​یی دید
رخی چون ماه گشته زعفرانیبری چون سیم گشته پرنیانی
دهانی خشك و رویی زرد گشتهنفس بگسسته و دم سرد گشته
سیاهی باسفیدی رفته در هملبش از تشنگی بگرفته بر هم
كه داند كو ز زاری برچسان بودز بی برگی چو برگ زعفران بود
چو چوگانی شده پشتش بخم درچو گویی بسته پا و سر بهم در
مهش با مشك تر درهم گرفتهچو ماه نو قد او خم گرفته
ز سرو و ماه بسیاری شنیدیمولی سروی چو ماه او ندیدیم
ز دریا و زماهی رسته بود اومهی از دست ماهی جسته بود او
چو بر گل محنت دریا سرآمدچو ماهی حوت از دریا برآمد
سبك روح جهان پیرایه برداشتدو گوش او گرانباری ز درداشت
شكست آن مرد آن صندوق را پسبلندی یافت چون صندوق كرگس
چو آن دلبند را برداشت ازجاینهاده بود آن بت بند بر پای
درامد مرد و سنگ سخت بردستنگار سنگدل را بند بشكست
ز درد آن شكستن زود از جایبجنبانید آهسته سر و پای
چنان خوش گشت ماهیگیر ازان ماهكه گفتی شد ز ماهی تا بمه راه
برفت و ماهیی برآتش افگندچو بریان شد برو بوی خوش افگند
برآورد و بپیش روی او داشتبت مهروی بیخود، سر فرو داشت
چو مشك آورد در پیش مشامشگشاد از بوی آن حالی مسامش
بعطسه شد دماغ او گشادهدو چشم چون چراغ او گشاده
چوچشم دلفریب از هم گشاد اوز دست دل بدست غم فتاد او
ز عالم نیم جانی دید خود رامیان آشیانی دید خود را
عجب درمانده زان صیادخانهبجوش آمد ز درد او زمانه
بدل گفتا ندانم كاین چه جایستز سر در این چه دوران بلایست
اگر این جان من سنگین نبودیمرا تاب بلا چندین نبودی
اگر من بوده​ام ازسنگ خارهچگونه كرده​ام دریا كناره
اگر دریا بدیدی دُرّ اشكمفرو بردی بقعر خود ز رشكم
وگر باران بدیدی آب چشممچو برقی در من افتادی بخشمم
مگر درخواب می​بینم من اینجایكه نتوان راست كردن بر زمین پای
چو صد غم بر دل ناشادش آمدبیك ره مكر حُسنا یادش آمد
ازان سگ گربه برگلزارش افتادیقین دانست كز وی كارش افتاد
بدل میگفت خسروشاه هرگزز حسنا كی شود آگاه هرگز
كه داند كو بجان من چه بد كردبرای شهوتی ترك خرد كرد
ز رشك خود مرا در خون جان شدچنین در خون جانی كی توان شد
ولی چون بگذرد از فرق آبشدهد دوزخ بیك آتش جوابش
كنون چون مرغ بی آرام ماندمبجستم دانه​یی در دام ماندم
اگر بینم رخ یارم دمی نیزاگر مرگم رسد نبود غمی نیز
كجایی خسروا تا یار بینیبیا ای بیخبر تا كار بینی
اگر یاری مرا یاری كنون كنچو یارانم وفاداری كنون كن
مرا خود ساقی حسن وفا مُردكه صاف آمد ترا قسم و مرا دُرد
مگر انصاف شد كلّی فراموشكه زهر آمد مرا حصّه ترانوش
ز عشقت كیسه​یی بردوختم منكه برجانت جهان بفروختم من
چنان در پردۀ غم زار گشتمكه گرد عنكبوتان تار گشتم
تنم چون زیر پیراهن بدیدندهمه پیوستگان از من بریدند
ز من پیوستگان رفتند یكسوز من زان طاق شد پیوسته ابرو
دو چشمت جادوان دلفروزندكه در آنجا مرا جان درتو دوزند
مرا چون درتو میدوزند هر دمچرا از هم جدا ماندیم در غم
مرا چون درتومیدوزند از آنستكزان زخم از دل من خون روانست
چولختی راز گفت آن ماه مهجورفرو بارید بر مه دُرّ منثور
شده صیاد سرگردان ازان كاركه تا آن بت چرا گرید چنین زار
زبان پارسی را می ندانستسخنها فهم كردن كی توانست
سمنبر بود تركی گوی آفاقبسی زو تركتازی دیده عشّاق
چنان بگشاد در تُركی زبانشكه شد آن ترك چین هندو بجانش
بدان صیاد گفتا راز بگشایكه چون دربندم آوردی درین جای
كدامین كشورست و نام آن چیستدرین اقلیم شاه این زمین كیست
جوابش داد صیاد زمانهكه هست این آشیان صیادخانه
روان گشتم بدریا بامدادییكی صندوق میآمد چو بادی
چو پیشم آمد از جیحون گرفتمبیاوردم ترا بیرون گرفتم
دگر این كشور تركست و چینستسراسر حدّ تركستان زمینست
شه فغفور شاه این دیارستز عدل او همه چین پرنگارست
چو گل القصّه واقف شد ز اسرارشد او از گشنگی خود خبردار
طعامی خواست او و مرد برخاستبسی ماهیش آورد و دگر خواست
زماهی قوّت آن مه دگر شدمهش لختی ز ماهی تازه تر شد
ز بیماری ازان صیادخانهنیامد بر در آن شمع زمانه
بآخر چون برامد بیست و شش روزچو شهدی شد گل چون شمع خوش سوز
ز رنجوری كدویی بود بی شهدكدو را شهد میگفتی ولی عهد
چوشهدی شد لب گلفام او راچو مومی گشت نرم اندام او را
چنان خوش گشت و شیرین گشت و ترگشتكه چون پر مغز حلوای شكر گشت
ز رویش بار دیگر شور برخاستببویش مرده هم از گور برخاست
دگر ره غمزۀ او شد جگر دوزدگر ره مشك زلفش شد جهانسوز
نكوتر شد ز چینش زلف مشكینكه نیكوتر نماید مشك در چین
چو بنهاد آن نگارین شست بر راهچو ماهی صید شد صیاد از آن ماه
دلش از عشق آن دلخواه برخاستبقصد وصل او ناگاه برخاست
دماغش از گل نخوت بجنبیدجوان بود آتش شهوت بجنبید
دلش چون چنگ از بر تنگ برخاستنهاد او بر گنه چون چنگ ره راست
چو گلرخ آن بدید از جای برجسترگ شریان او بگرفت بر دست
چنان افشرد كز وی جان برامدجهان بر جان آن نادان سرامد
ندارد كار نادان هیچ سامانكه نادانی ندارد هیچ درمان
چو شد از جان جدا صیاد بی باكبت سیمینش پنهان كرد در خاك
گل آن شب بود تا وقت سحرگاهكه تا شد سرنگون سوی سفرماه
فغان برداشت مرغ صبحگاهیمنادی كرد از مه تا بماهی
فرو كوفت از سر درد و نیازیبگوش خفتگان بانگ نمازی
چو گل از كار آن صیاد پرداختخدا را شكر كرد وحیله​یی ساخت
بدل گفتا اگر زینسان كه هستمبرون آیم شود كارم ز دستم
چو بینندم بتی سیمین سمنبرهمه كس را طمع افتد بمن بر
مرا آن به كه بر شكل غلامانهمه آفاق میگردم خرامان
چو خود بر صورت مردان كنم منكرا صورت بود كاخر زنم من
روان گردم سوی هر شهر و هر بومروا باشد كه بازافتم سوی روم
دلم را محرمی درخورد یابمدمی درمان چندین درد یابم
شنودستم من از گویندۀ راهكه یابنده بود جویندۀ‌راه
بآخر خویشتن را چون غلامانقبا در بست و شد سرو خرامان
كُله بر ماه مشكین طوق بشكستقبا در سر و سیم اندام پیوست
كلاهی همچو تركان از نمد كردقبا و پیرهن در خورد خود كرد
كه داند این چكارست و چه راهیمگر هم زان نمد یابد كلاهی
چو مردان پیرهن یكتاییی ساختز خود یكبارگی سوداییی ساخت
قبا پوشید و پیراهن رها كردوزان بت، عقل پیراهن قبا كرد
همه پیرایه و زرّینه برداشتدو گوهر زان همه در گوش بگذاشت
برامد از گهرهای فلك جوشكه گوهر گشت گل را حلقه در گوش
نرسته بود دو پستان تمامشفرو بست آن زمان چون سیم خامش
مگر بایست آن سیمین صنم راكه لختی كم كند زلف بخم را
ز زلف خود شكن گر دركشیدیبجای هر یكی صد در رسیدی
بآخر چون غلامان خویشتن رایكی كرد آن دو زلف پرشكن را
چو در هم بافت آن دو موی چون شستز زفتی در نمیآمد بدو دست
ذوابه چون بپشت افتاد بازشجهان بگرفت روی دلنوازش
كجا بود آن زمان خسرو كه ناگاهبدیدی روی آن خورشید، چون ماه
بآخر سرو سیمین شد روانهچو تیری كورود سوی نشانه
چگونه مه رود زیر كبودیچنان میرفت آن مهرخ بزودی
چو صبح آتشین از كوه دم زدرخ خورشید از آتش علم زد
بوقت صبح بادی خوش برامدچو صبح اندر دمید آتش برآمد
برامد آفتاب از كوه ناگاهچو آتش از میان خرمنی كاه
چو روشن گشت روز،‌آن ماه دلسوزدو روز و شب قدم زد تا سوم روز
چو مرغ صبح در فریاد آمدفلك را بازیی نو یاد آمد
عذابی، دیده از ره بر وی انداختبلای دیگرش حالی برانداخت
غم كاری دگر در پیشش آوردبپای خود بگور خویشش آورد
بوقت صبح ازانجا راه برداشتدو روز و شب چهل فرسنگ بگذاشت
چو هنگام زوال آمد، دران راهزمین میتافت همچون زلف آن ماه
جهان را روشنی سوراخ میكردزمین پر زعفران شاخ میكرد
یكی ده بود در نزدیك آن راهچو بادی سوی آن ده رفت آن ماه
چنان ده در جهان دیگر نبودیبتركستان ازان خوشتر نبودی
بهر سویی و هر كوییش آبیز بالا بسته هر سویی نقابی
هزاران مرغ گوناگون گستاخبسوی آشیان پرّان بهر شاخ
همی چون نوحه دردادی یكی زارجداافتاده بودی چون گل از یار
بپیش ده پدید آمد یكی كویمیان، آب و درختان روی درروی
كنار جوی نرگس رسته بیروننشسته سبزه در نم لاله درخون
دمیده شعلۀ آتش ز لالهزده بر شعلۀ او ابر ژاله
یكی منظر بپیش كوی كردهدو دكّانیش از هر سوی كرده
ز بس گرمای راه و ناتوانیبخفت آن ماه دلبر در دكانی
تو گفتی در بهشتی حور خفتستو یا در نرگس تر نور خفتست
چو گل در خواب رفت از بوی گلزارز رویش فتنه شد درحال بیدار
قضا را باغ باغ شاه چین بودكه خوشتر از همه روی زمین بود
بزیر پرده ماهی داشت آن شاهكه ننمودی بپیش روی او ماه
بلورین ساق بود و سیمتن بودنگار چین و خورشید ختن بود
ببالا سرو را تشویر دادیبشكّر گلشكر را شیر دادی
شكر وقف لب گلرنگ او بودخرد را دست زیر سنگ او بود
چو بگشادی دو لعل ارغوان رنگفراخی یافتی شكّر ازان تنگ
اگر دندان زدی بر لعل خندانبماندی لعل ازان لب لب بدندان
چو چشم جادویش خونریز كردیسر زلفش ز پی پس خیز كردی
قضا را بر دریچه بود كز راهرخ گل دید چون خورشید و چون ماه
ز درد عشق جانش بر لب آمدفرو شد روزش و دور شب آمد
سمن در حلقۀ سنبل فگندهصبا مشگ ترش بر گل فگنده
چو دختر دید موی مشك بیزشگل تر كرده از لبخشك خیزش
رخی چون روز و زلفی همچو شب داشتبخوبی سی ستاره زیر لب داشت
رخ گل را بشب در روز بودیبروز اندر ستاره مینمودی
چو دید آن روز و شب دختر، نهانیشبش خوش كرد روز شادمانی
چو گلرخ روز و شب بنمود با اوبروز و شب تو گفتی بود با او
عرق بر رخ چو شمع از شوق میریختچو باران شبنمش از ذوق میریخت
بدكّانی ببر باز اوفتادهدل دختر بپرواز اوفتاده
چو مردان خویشتن آراسته بودبدستی دیگر از نوخاسته بود
عرق بر روی آن دلبر نشستهچو مروارید بروی رسته بسته
سر زلفش ز پیچ و تابداریلب لعلش ز لطف و آبداری
یكی گفتی ز جانم تاب برده​ستدگر گفتی زچشمم آب برده​ست
چنان شد دختر از سودای آن ماهكه از منظر بخواست افتاد بر راه
دلش در عشق گل دریای خون شدبزیر دست عشق او زبون شد
رخش از خون دل گلگون برامددلش چون لاله​یی ازخون برامد
كنیزی را بخواند و گفت آن ماهبجان آمد دلم زین خفته در راه
ازین برنای زیبا، جان من شددلم خون گشت و از مژگان من شد
چو دیدم زلف او چون مارپیچانبزد مارم، شدم زان مار بی جان
چو مشكین بند زلفش دلستانستدل مسكین من دربند آنست
مرا در عشق او از خود خبر نیستنكوتر زو بعالم در، پسر نیست
به چین گرچه بسی دلخواه باشندبر این ماه خاك راه باشند
ازو گر كام دل حاصل نیایدمرا شادی دگر در دل نیاید
دلم از پستۀ او شور داردازان از دیده آب شور بارد
مرا با او بهم بنشان زمانیكه بستانم ازو داد جهانی
كنیزك چون سخن بشنود برجستبر گل رفت چون بادی و بنشست
ز خواب خوش برامد سیمبر ماهكنیزك را برخود دید بر راه
بتركی گفت كای هندوت خورشیدتویی زنگی ولی در چین چو جمیشید
قدم را رنجه كن با چاكر خویشكه می​خواند ترا خاتون برِخویش
اگر فرمان بری جانت بكارستوگرنه جای تو زندان ودارست
كه گر تركی نه در فرمانش آیدچو پیلی یاد هندستانش آید
مگر بختت براه آمد كه آن ماهبمهر دل ترا گیرد بجان شاه
چو خاتون درجهان یك سیمبر نیستبعالم در، چنین باغی دگر نیست
تراست این باغ و خاتون هر دو باهمشمادانید اكنون هر دو با هم
چو بشنود این سخن گلرخ فروماندبجای آورد و تا پایان فرو خواند
بدل گفتا نبود این هیچ سامانكه بیرون آمدم شبه غلامان
اگر همچون ز نان میبودمی منازین دیگر زنان آسودمی من
ولیكن گر زن و گر مرد باشممحال افتد كه من بی درد باشم
نداند دید بی دردم زمانهازین در درد ماندم جاودانه
هنوز اندوه خود باسر نبردمرهی دیگر بنو باید سپردم
دل مسكین من گمراه افتادبرون آمد ز گو در چاه افتاد
زهی گردنده چرخ كوژ رفتاربدرد دیگرم كردی گرفتار
پیاپی غم مده كز جان برایممكن تعجیل تا با ن برایم
جهانا هر زمان رنگی براریكه داند تا تو در پرده چه داری
چو گل پاسخ شنید از وی خجل شدز گفت آن كنیزك تنگدل شد
بدو گفت ای مرا در خون نهادهقدم از حدّ خود بیرون نهاده
چو تو كار غریبان دانی آخرغریبی را چرا رنجانی آخر
مكن بد نام خاتون جهان راترا به گر نگهداری زبان را
كه باشم من، كه جفت شاه باشمنیم خورشید تا با ماه باشم
برو بریخ نویس این گرم كوشیز سردی چون فقع تا چند جوشی
منم مردی غریب از پیش من دورگدایی را نباشد هیچ منشور
منم اینجا غریبی دل شكستهچه می​خواهی ازین در خون نشسته
بگفت این وز خون دل چو بارانفرو بارید از نرگس هزاران
كنیزك چون سخن بشنید ازان ماهبر خاتون خودآمد همانگاه
همه احوال با خاتون بیان كردسه بار دیگرش خاتون روان كرد
چو نگشاد از كنیزك هیچ كاریخود آمد پیش گلرخ چون نگاری
بگلرخ گفت ای سرو سمنبوینگو داری همه چیزی بجز خوی
منم دل در هوایت ذرّه كرداركه تا چون آفتاب آیی پدیدار
منم پروانه​یی دل در تو بستهطواف شمع رویت را نشسته
چودل بردی بجانم رای داریكه الحق دلبری را جای داری
هوایت را دل من گشت بندهكه دلها از هوا باشند زنده
چو دیدم در بساطت نقد عینیبگردانیم با هم كعبتینی
چرا در باغ شاه چین نیاییچو خسرو در برِ شیرین نیایی
تویی شمع و دلم پروانۀ تستدمی تشریف ده كاین خانۀ تست
چو آتش تند خو افتاده​یی تومگر ازتخم شاهان زاده​یی تو
بیا تا خوش بهم باشیم پیوستبزیر گل گهی خفته گهی مست
گل تر گفت میباید مرا اینولی در روم با خسرو نه در چین
چو بسیاری بگفت آن سرو چینیپدید امد ز گلرخ خشمگینی
برابروزد گره از خشم آن ماهگریزان شد ز پیش چشم آن ماه
چو برنامد ازان گل هیچ كارشنه صبرش ماند در دل نه قرارش
برآن دلبر دل او كینه ور شدز نافرمانیش زیر و زبر شد
میان باغ در شد آن فسونگراِزار پای كرد آنجا بخون در
برآورد از جهان بانگ خروشیز خلقش در جهان افتاد جوشی
فغان میكرد، دل پرخون و رخ تركه ای دردا كه رسوا گشت دختر
كنیزك بود گر باغ بسیارچو عنبر خادمان نام بردار
ز بانگ او همه از جای جستندچو دل آشفتگان بر پای جستند
فتاده بود آن دختر بخواریچو می جوشان چو نی نالان بزاری
بدیشان گفت جایی خفته بودمبپیش بادگیری رفته بودم
خبر نه ازجهان درخواب رفتهچسان باشد میان مرگ و خفته
غریبی آمد و با من چنین كردبرسوایی ز من خون بر زمین كرد
چو حاصل كرد كام خویش ناگاهنهاد از قصر بیرون، سرسوی راه
دویدند و گرفتندش بخواریدرافگندند در خاكش بزاری
یكی مشتش زدی دیگر تپانچهیكی مویش برآوردی بپنجه
چو بردندش بپیش دختر شاهبیستاد آن سنمبر بر سر راه
چو دختر روی آن ماه زمین دیدرخش چون گل لبش چون انگبین دید
بدیشان گفت كاین را باز داریدبر شاه این سخن را رازدارید
كه تا لختی بیندیشم درینكاركه كار افتاد و من مُردم ازین بار
بزودی خانه​یی را در گشادندبسان حلقه، بندش بر نهادند
گل تر در میان خاك و خون ماندبزیر پای محنت سرنگون ماند
ز خون دیده خاك خانه گل كردزمژگان ابر و دریا را خجل كرد
نه چندان اشك ریخت آن عالم افروزكه باران ریزد آن در یك شبانروز
فغان میكرد كای چرخ دوندهنگونسارم چو خود در خون فگنده
مرا از جور تو تا چند آخركنی هر ساعتم در بند آخر
فرو ماندم ندیدم شادمانیبجان آمد دلم زین زندگانی
بگو تا كی دهی این گوشمالمكه از جورت درامد تنگ، حالم
ز من برساختی بازارگانیچه میگردانیم گرد جهانی
گهی آغشتۀ دریام داریگهی سرگشتۀ صحرام داری
بكن چیزی كه خواهی كرد با منكه من بفشاندم از تو پاك دامن
چو سوزی باره باره هر زمانمبیكباره بسوز و وارهانم
ز سوزم نیك سودی برنخیزدكه گر سوزیم دودی برنخیزد
ز مرگم گرچه تیماری نباشدگلی را سوختن كاری نباشد
دلم در عشق خسرو آن بلا دیدكه هرگز هیچ عاشق آن كجا دید
اگر اندوه من كوهی بیابدبیك یك ذرّه اندوهی بیابد
مرا درد فراق از بسكه جان سوختازان تف مردمم در دیدگان سوخت
سزد گر دل ازین تف می بسوزمكه گر بر دل نهم كف می بسوزم
مرا چندانكه از رگ خون چكیدستز زیر پای من بر سر رسیدست
ز بس خونابه كافشاندم ز دیدهچو چوبی خشك برماندم ز دیده
دریغا كاین زمانم گریه كم شددلم مستغرق دریای غم شد
چو جانم آرزومندی گرفتیدلم از گریه خرسندی گرفتی
بسی غم از اشك چون باران بدر شدكنون چشمم ازان باران بسر شد
بخوردم خون دل دیگر ندارمكنون بی رویش از چشمم چه بارم
چه میگویم كه چندانی بگریمكه از هر مژّه طوفانی بگریم
ازان از دیده بارم نار دانهكه دل پرنار دارم جاودانه
منم كاهی چنین دلخسته از توچو كوهی سنگ بر دل بسته ازتو
تن من طاقت كاهی ندارددل من قوّت آهی ندارد
مرا گر هیچ گونه تن پدیدستازان دانم كه پیراهن پدیدست
ز زاری خویش را من می​نبینمدرون پیرهن تن می​نبینم
رخ آوردم بدیوار از غم توشدم سرگشتۀ كار از غم تو
چو نه دل دارم ونه یاردارمسزد گر روی در دیوار دارم
بهم بودیم چون موم وعسل خوشجداماندیم از هجران چو آتش
گل تر را، چو بلبل قصه دارستغراب البین اینجا برچه كارست
تویی جان من و من مانده بی جانبگو تا چون بود تن زنده بی جان
چه خواهم كرد بی جان تن بماندهعجب دارم توبی من، من بمانده
نیم من مانده كز من آنچه ماندستسر مویست ازتن آنچه ماندست
سر مویی چه خواهد كرد بیتوكه جانم نیست و تن درخورد بیتو
دلی دارم درین وادی هجرانبحكم نامرادی كرده قربان
گلم، باعمر اندك، چون بگویمغمی كز هجر تو آمد برویم
غم و اندوه من از كوه بیشستچه دریا و چه كوه اندوه بیشست
مرا چون خورد غم، غم چون خورم منمگر تا جان سپارم خون خورم من
منم خاكی بسر خون خورده بیتوچو خاكی روی در خون كرده بیتو
گر از من سیر گشتی نیست زین باككم انگار از همه عالم كفی خاك
اگر در راه مشتی خاك نبودز مشتی خاك كس را باك نبود
ز هر نوعی سخن میگفت آن ماهز چشم او شفق بگرفته آن راه
چو بحر شب برامد از كناریهمه چین گشت همچون زنگباری
چنان شد روی گردون از ستارهكه گفتی گشت گردون پاره پاره
در آن شب دختر افتاده در دامبخون میگشت ازان مرغ دلارام
چو از شب نیمه​یی بگذشت دختربیامد پیش گل لب خشك، رخ تر
بیامد شمع پیش ماه بنهاددران خانه رخش بر راه بنهاد
وزان پس شد برون، خوان پیش آوردشراب و نان بریان پیش آورد
بگل گفت ای نكویی مایۀ تورخ زیبای تو پیرایۀ تو
دلم آتش فروزی درگهت رادو چشمم آب زن خاك رهت را
رخت بر ماه نو زنهار خوردهشده نیمی ازو زنگار خورده
برت بر سیم دست سنگ بستهبمن بربستۀ تو تنگ بسته
منم از لعل گلرنگت شكر خواهتو نیز آخر ز من یك چیز در خواه
ز عشق آن شكر دل خسته دارمكه بیتو چون جگر دل بسته دارم
خوشی با من بهم بنشین شب و روزكه تو هم دلبری من هم دل افروز
دو دستی جام خور پیوست با منمرا باش و یكی كن دست با من
مكن، ازخون چشم من حذر كنكسی دیگر طلب خونی دگر كن
مكن، با من نشین گر هوش دایكه بر چشمت نهم گر گوش داری
بدست خود دریدم پرده خویشپشیمانم كنون از كردۀ خویش
ولیكن دل چنین كز عشق برخاستنیاید عشق با نام نكو راست
ز تو چون سیم اندامی ندیدمبدادم نام و بدنامی خریدم
مدار این عاشق خود را تو عاجزمگر عاشق نبودستی تو هرگز
اگردر عشق همچون من تو زاریز عشق من خبر آنگاه داری
ولی چون نیستی از عشق آگاهكجا داری بسوز عاشقان راه
چه میدانست آن در خون فتادهكه از عشقست گل بیرون فتاده
چه بسیاری بگفت آن تاب دیدهچو نرگس كرد ازو پر آب دیده
اجابت می نكرد آن ماه دلبركه از گل می نیاید كار دیگر
ز زن مردی نیاید هیچگونهولیكن بود آنجا باژگونه
گلش گفت ای خرد یكسو نهادهبخون جان خود بازو گشاده
تومیخواهی كه چون زلف سیاهتبمن برتابی و اینست راهت
اگر تو فی المثل چون آفتابیبقدر ذرّه​یی بر من نتابی
وگر تو زارزوی من بسوزیز من روزی نخواهی یافت روزی
وگر خونم بریزی بر سر خاكبحل كردم ترا من از دل پاك
وگر بر سر كنی خاك از غم منهمه با دست تا گیری كم من
كسی خو كرده در صد ناز و اعزازچگونه از كسی دیگر كشد ناز
برون آمد ز پیش گل چو گردیبسی بگریست چون باران بدردی
بسر آمد نخستین بار چون گازولی چون شمع شد آخر بسر باز
درآمد خاك بر سر آب در چشمبرون شد دل پر آتش سینه پر خشم