قرآن کریمبه زبان فارسی

آغاز نامۀ گل بخسرو

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بصدره نامه​یی آغاز کردمگرفتم کلک و کاغذ باز کردم
ز آه آتشینم نامه می​سوختز سوزنامه دست و خامه میسوخت
ز اشکم عالمی توفان رسیدهجهانی آتشم از جان دمیده
گه آتش با فلک بالا گرفتیگه از اشکم زمین دریا گرفتی
میان آب و آتش چاکر توچگونه نامه بنویسد بر تو
ولیکن مردم چشمم عفی اللّهز خون دل نوشت این خط دلخواه
سیاهی را بخون دیده بسرشتهمه نامه بنوک مژّه بنوشت
سخنها زان چو آب زر بلندستگه روی من بران عکس اوفگندست
همه معنی او چون دُر از آنستکه چشمم بر سر آن دُرفشانست
عفی اللّه مردم چشمم که پیوستبزیر پرده بی روی تو بنشست
نمیآید ز زیر پرده بیرونسیه پوشیده و بنشسته در خون
چولاله بر سیاهی راه بستهمیان خون و تاریکی نشسته
بخرسندی شده در زیر پردههمه خونابه و پیه آبه خورده
غلط گفتم که پیه آبه نخورده​ستکه بیتو دست سوی آن نکرده​ست
دلم در کاسۀ سر صد هوس پختکه تاپیه آبه یی بی همنفس پخت
چو تو حاضر نبودی خیره درماندهمه پیه آبه بر روی من افشاند
نداند خورد یک پیه آبه بی توشده چون ماهیی برتابه بی تو
مکن جور و جفای خویشتن بینوفا و مردمی از چشم من بین
گرفتی طارم دل جای آخربطاق مردم چشم آی آخر
که تا پیه آبه​یی آرد ترا پیشخورد در پیش تو پیه آبۀ خویش
ز شور جانم ای همخوابۀ مننمک دارد بسی پیه آبۀ من
سوی من گر کنی یک تاختن توازان پیه آبه شورآری چو من تو
غلط گفتم تو شاه روزگاریسر پیه آبۀ ما می نداری
اگر پیه آبه یی سازد گداییکی آید میهمانش پادشایی
اگر رغبت کنی پیه آبه بگذارز دل سازم کبابت ای جگر خوار
جگر گوشه تویی دل پاره داریبخور دل نیز چون خونخواره داری
عفی اللّه مردم چشمم که پیوستمیان کفّۀ خون بیتو بنشست
نمیدانی که با این کفّۀ خونبخون غرقه چه نقدی سنجد اکنون
گر او را هست نقد عمر در خوربسش نقدی بوجه از وجه من بر
ز بس کاین کفّه از دل جوی خون یافتهزاران رشتۀ خونین فزون یافت
کنون او کفّه و خون رشته داردترازویی بخون آغشته دارد
زبانه چون ز دل یافت این ترازوبود در چشم پیوسته چو ابرو
چو چندین چشمۀ خون میکند اوچه میسنجد بدو چون می​کند او
گرم از خون نبودی چشم پر دُربرا بُرسنجمی یکبار دیگر
اگر این چشمه گردون کم نمودیدوابودی که برتووزن بودی
چو چشمه میکند و زنی نداردچه کفه​ست اینکه وزنی می​نیارد
چو از چشمم هزاران چشمه بارمزمین دل همه تخم تو کارم
مرازین چشمه خون صد شاخ خیزدروا نبود اگر برخاک ریزد
زمین دل بران چشمه بکارماگر آبی بسر آید ببارم
چو کِشتم را شود خرمن رسیدهزباد سردِ گردانم دمیده
هزاران دانه بر چشمم کند راهازان خرمن بسوی من رسد کاه
ترا دهقانیم افسانه آیدمرا زین کشت کاه و دانه آید
همیشه زین زمین و چشمه بر راهمراهم دانه خواهد بود، هم کاه
چو دایم بر سر این کشتزارمتو خوش بنشین که من برگی ندارم
عفی اللّه مردم چشمم که پیوستمیان خار مژگان بیتو بنشست
نمی​آید ز زیر خار بیرونسیه کرده سری و خفته در خون
چنین در زیر خار و خون ازانستکزو برگ گل سرخت نهانست
چو گل نیست این زمان با خار سازدچو شادی نیست با تیمار سازد
ز چشم خویش بی گلبرگ رویتبسی پختم گلاب از آرزویت
ز نرگسدان چشمم گل درودهمژه چون نایژه بر در نموده
ز دل آتش ببالا در رسیدهگلاب از نایژه بر زر چکیده
گلاب از چشم من سر زد بصد سوزببوی چون تو مهمانی دل افروز
چه گر روشن کنی کنج خرابیکه تا بر رویت افشاند گلابی
رهت از دیده چندانی زند آبکزین راهت نیارد کرد بشتاب
عفی اللّه مردم چشمم که پیوستچو نیلوفر میان آب بنشست
چو او نیلوفر بی آفتابستببوی آشنا در زیر آبست
اگر یابد ز خورشید رخت تاببرون آرد چو نیلوفر سر از آب
برارد آب از دریای سینهکند در چشم همچون آبگینه
توان دیدن پری در شیشه بسیارترا در شیشه میجوید پری وار
تو درّی یا پری ای حور سرمستکه میجوید ترا در آب پیوست
بسان ماهی بی خورد و بی خوابندارد زندگی یک لحظه بی آب
همی گردد ز سر تا پای چشممدُری میجوید از دریای چشمم
تو پنهان گشته​یی چون درّ دریانمیایی ز زیر آب پیدا
تویی فارغ ز من عالم گرفتهمنم غوّاص دریا دم گرفته
اگر زین قعر بحرم برنیاریفرو میرم درین دریا بزاری
عفی اللّه مردم چشمم که صد باردرین دریا فرو شد سر نگونسار
بسی دارد درین دریا ز دل تابازان چون مردم آبیست بر آب
همه غوّاصی دریای خون کردبخون در رفت و زخون سر برون کرد
ز دریای دلم گوهر برآوردز چشم اشک ریزم با سر آورد
بسفت از نوک مژگان گوهر خویشچو باران ریخت بر خاک از در خویش
که تادر پیش من آیی بکاریترا از راه من نبود غباری
عفی اللّه مردم چشمم کزین سوزز دریا آشنا جوید شب و روز
چو دریای دلم پر موج خونستکه داند تا درین دریاش چونست
درین دریا عجایب دید بسیارهمه بر تو شمارم گوش میدار
چو دریا کرد غرق دلستانشز دریا با لب آمد لیک جانش
چو در دریا بسی میکرد یا ربز دریا دید خشکی لیک در لب
چو گوهر جست بسیاری ز دریاز دریا با سرآمد لیک رسوا
چو درّی جست ازان دریا گزیدهز دریا یافت صد دُر لیک دیده
درین دریا چو شد شیرین دل از تنز دریا شد برون لیکن دل از من
چو آن دُریافتی بنمود از رشکز دریا رفت بر هامون دُر اشک
درین دریا چو شد لب تشنه غرقابز دریا درگذشت امّا ز سر آب
چو در دریا فرو شد همدم توز دریا جان نبرد الّا غم تو
عفی اللّه مردم چشمم که پیوستهمه بر روی من دارد زخون دست
چو رویم گونۀ گلگون نداردزمانی روی من بی خون ندارد
که تا پیش تو آرد سرخ رویمبشست از خون چشمم این نگویم
عجب در مردم چشمم بماندمکه چون صد چشمۀ خون را براندم
چگونه زنده می ماند درین سوزکه خون ریزیست کار او شب و روز
چنین کاری چو از دل میکند اوبسی خاکم بخون گل میکند او
مگر آیی بکوی ناتوانیبماند پایتو در گل زمانی
عفی اللّه مردم چشمم که اکنونز حقّه مهره میگرداند از خون
چو خون دل بخورد و ترک جان کردهزاران کعبتین از خون روان کرد
بمهره فال می​گیرد که تابوکبرون آید بترک هجرت از سوک
اگر صد مهره گرداند برین فالهمه بر روی من آید علی الحال
اگر یک راه شش پنجی برآیددمی زو بیغم و رنجی برآید
ازین ششدر کناری گیرد آخرهمه کارش قراری گیرد آخر
چو دل شد شاه عشقت را حرمگاهعفی اللّه مردم چشمم عفی اللّه
که بر بام حرم چون پاسبانیزند چوبک ز مژّه هر زمانی
بشکل پاسبانش نیست آرامشده چوبک زن از مژگان برین بام
چو چوبک میزند هندو از آنستعجب نبود که هندو پاسبانست
سیه پوشیده همچون ابروی تستسیه باشد بلی چون هندوی تست
بسی سودا بیخت از کاسۀ سرسیه رو آمد از مطبخ سوی در
سیه زان شد که تن درداد بیتوکه تا خونش بروی افتاد بیتو
سیه زان شد که بی رویت نگه کردازین تشویر روی خود سیه کرد
ازان در جام> ماتم میان بستکه بی رویت برو عالم سیاهست
سیه شد چون نظر بیتو گشادستدلم زین غصّه داغش بر نهادست
از آب او چو حال من تبه شدبسی آتش درو بستم سیه شد
فتاد از آتش دل سوزد رویسیه شد چون فرو شد روز بروی
مگر گویی ز دریاهای پرجوشخلیفه​ست آب را زان شد سیه پوش
ز دل آتش برون آمد ز چشم آبچو در آتش نهادم شد سیه تاب
بنور روی تو چون نیست راهیشچنین بگرفت سودای سیاهیش
ز بس خون کو برآورد و فرو بردسیه زان شد که گویی خون درو مرد
عجب نبود سیه بودن مقیمشکه می​بینم سیه، رنگ گلیمش
سیه شد زانکه چشمش دُرفشان بودکه دُر را با شبه گویی قران بود
درین ماتم چنین اندیشمندستبلایی بی تواش بر سر فگندست
سیه زانست جای او و دلگیرکه بی تو پای او ماندست در قیر
سیاه از آتش سوزان هجرانستچومسکین سوختست آری سیه زانست
سرشک او اگر نیست آب حیوانچرا شد در سیاهی مانده پنهان
چو شبرو او سیه می​پوشید اکنونمگر شب میرود لیکن ازو خون
چو شبرو پر دلیش از حد برونستولیکن پر دلی او ز خونست
سیه شد از بلای عشق جانسوزدلم چون شمع میسوزد شب و روز
ز دل چون دو دبر بالا رسیدستز دود دل سیاهی ناپدیدست
سیاهی را ازان دیده چو بسرشتسوی زلف سیاهت نامه بنوشت