قرآن کریمبه زبان فارسی

باز رفتن بسر قصّه

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای پیک راه بی نهایتسلوکت را نه حدّست و نه غایت
چو راه بی نهایت پیش داریچرا دل بر مقام خویش داری
قدم در راه نه اِستادگی چیستسفر در پیش گیر افتادگی چیست
برو چندانکه چون محبوب گردیروش ساقط شود مجذوب گردی
روش هرگه که برخیزد ز پیشتنماند آگهی مویی زخویشت
تو باشی جمله از خویشتن خبر نهخبر جمله ترا باشد دگر نه
بیا بر ساز از سر، کار دیگربهانه کن فسانه، بار دیگر
ز پیر پر سخن پاسخ چنین بودکه ماهی شاه با گل همنشین بود
چو در ترمذ بماهی جایگه ساختپس از ماهی از آنجا کار ره ساخت
ز ترمد خیمه و بنگاه برداشتسپه را برنشاند و راه بگذاشت
گل تر بر کمیتی شد سوارهنثارش کرد خورشید از ستاره
زهی چابک سواری کان صنم بودکه از چستی در آن لشکر علم بود
گلست ونیکویی بر حور راندهوزان بت چشم بد از دور مانده
چنان شیرین سواری بود آن ماهکه از شورش غلط کرد آسمان راه
فغان برداشت شه کز جان چه خواهیعنان را باز کش میدان چه خواهی
چو تو زینسان قبا چالاک بندیدل ما بوک بر فتراک بندی
اگر بس خوش نیاید اسپ خویشتجنیبت کش شود خورشید پیشت
چو خسرو با سمنبر شد روانهبرامد گرد از روی زمانه
میان گرد راه آن هر دو دلخواهقران کردند چون خورشید با ماه
بآخر چون بروم آمد شه رومفغان برخاست از لشکر گه روم
برون شد شاه با لشکر تمامیباستقبال فرزند گرامی
همه صحرا ودشت و کوه کشوربجوش آمد چو دریایی ز لشکر
ز آیین بستن آن کشور چنان بودکه همچون هشت خلد جاودان بود
بهشتی بود هر بازار و هر کویکه جوی شیرومی میرفت هر سوی
جهانی را بهشتی حور زادهبهشتی را جهانی نور داده
چه شهری چون بهشت ماهرویاننشسته موبمو زنجیر مویان
بآخر چون بسر شد بزم کشوردرآمد وقت آن خورشید لشکر
گل از شه خواست حسنا را هم آنگاهبپیش شاه آوردندش از چاه
تنی داشت از ضعیفی همچو نالیز زردی و نزاری چون خلالی
جهان از روی او زردی گرفتهفلک از آه او سردی گرفته
چو گل را دید هوش از وی جداشدز خجلت بود اگر گویی چرا شد
دلش از شرم گل آتشفشان گشتشد آبی و عرق از وی روان گشت
بزاری پیش آن سیمین برافتادچنان کز گرمیش آتش درافتاد
بگل گفت ای بتر از من ندیدهببد کرداریم یک تن ندیده
ببد کرداری من گرچه کس نیستمرا جز تو کسی فریاد رس نیست
بنادانی اگر بد کرده​ام منتو میدانی که با خود کرده​​ام من
مگردان ناامید این ناسزاراخداوندی کن از بهر خدا را
مکش زیر عقابین عقابمکه من خود تا تو رفتی در عذابم
بشکر آنکه شه را باز دیدیجمال او بفرّ وناز دیدی
بدان شکرانه این سگ را رها کنمرا کم گیر و در کار خدا کن
چو گل دید آنچنان زار و تباهششفاعت کرد القصّه ز شاهش
ازان پس خسرو از بهر دل افروزعطا بخشید حسنا را بفیروز
بگلرخ گفت حُسنا بود مکّارهمان فیروز آمد زشت کردار
نکوتر آنکه ایشان هر دو باهمبهم سازند در شادی و در غم
که باد از هر دو تن خالی زمانهبگو تا چوب به یا تازیانه
جهان افروز را آنگه بدر خواندبفرخ زاد داد و خطبه برخواند
به سپاهان فرستاد آندو تن رابدیشان داد ملک و انجمن را
پس آنگه عقد گل در پیش آورددمی آخر دلی با خویش آورد
چنان عقدی ببست آن سیم بر راکه یکسان کرد خاک راه و زر را
بدانسان ساخت عقدی کز نکوییهمه قصرش بهشتی بود گویی
چه میگویم بهشت ار نقد بودیشکر چین ره آن عقد بودی
چو با سر شد شکر ریز گل آخربپایان رفت آویز گل آخر
عروسی گل ترراست کردندبهشتی حور را درخواست کردند
چو گلرخ از در ایوان درآمدجهان را ز آرزویش جان برآمد
بیاوردند زرّین تختی آنگاهکه تا بر تخت زرّین رفت آن ماه
مرصّع بر سرش تاجی ز یاقوتهزاران دل از آن یکدانه فرتوت
چو خورشید خیالی سبز بر سرنه چون حوری حریری سبز در بر
نه چون ماهی که از ایوان درآیدنه چون سروی که از بستان برآید
هوا گشته بر آن دلبر گهربارزمین از بس گهر گشته گهردار
ز زیبایی که بود آن سرو دلبرنه مشّاطه بکار آمد نه زیور
نکویی داشت و شیرینی در آن سورنبد جز چشم بد چیزی ازو دور
بالحان مطربان بلبل آهنگهمه در وصف گل گفتند در چنگ
ز حال گل دو بیتی زار گفتندبرمز از عشق او اسرار گفتند
بآخر چون درآمد خسرو از درگرفتند آنچه میگفتند از سر
نثار خسروی آهنگ کردندبگوهر راه خسرو تنگ کردند
نه چندان بود از گرهر نثارشکه بتوان کرد تا سالی شمارش
چو ره برداشت شاه سرو قامتازو برخواست از هر دل قیامت
چو خسرو زاده شد نزدیک آن حورفلک را آب در چشم آمد از دور
چو زد لب بر لب آن لعل خندانفلک خایید لبها را بدندان
چو شکّر خورد و تنگش در بر آوردفلک دست از تحیّر برسر آورد
خروش مطربان بر ماه میشدز راه چنگ دل از راه میشد
بخار عود زحمت دور میکردز خوشی مغز را مخمور میکرد
نفیر ارغنون در گوش میرفتخرد یکبارگی از هوش میرفت
صلای ساقیان آواز میداددل مستان جوابش باز میداد
فروغ شمع چندان دور میشدکه فرسنگی زهر سو نور میشد
زهی شادی که آنشب داشت خسروچه غم باشد کسی را ماه پس رو
زهی لذّت که آن شب بود گل راکه آب آن خوشی میبرد پل را
بآخر چون ز شب یک نیمه بگذشتمه روشن ز اوج خیمه بگذشت
سرای خلوت خسرو چنان بودکه گفتی جنّت الفردوس آن بود
نشسته همچو خورشیدی گل تردو زلفش تازه تر از سنبل تر
چو خسرو دید گل را همچو ماهینشسته خالی و خوش جایگاهی
نشست اندر بر او چست خسروکه ازوی کام دل میجست خسرو
شهنشاه و شراب و شمع و شب بودگل شاهد شکر نی، شهد لب بود
فروغ رویشان با هم چنان بودکه دو خورشید را دیدی قران بود
نه چون گل دید کس در آسمان ماهنه بر دیدار خسرو بر زمین شاه
در عشرت زمانی باز کردندگهی بازی و گاهی ناز کردند
زمانی با کنار و بوس بودندزمانی راز گفتند و شنودند
چو افزون گشت مهر و صبر شد کمشدند اندر شبستان هر دو با هم
شهنشه کردکاری دیگر آغازگلش تمکین نمیکرد از سر ناز
چو کوشش کرد بسیاری سرانجامبرآمد شاه خسرو را ز گل کام
چو خسرو کرد در انگشت خاتمچو ملک وصلش از گل شد مسلّم
بسا مهرا که بر مهرش بیفزودکه مهر او بمُهر ایزدی بود
پس از چندان پریشانی و محنتکشیدن رنج ناکامی و غربت
ز زاد و بوم و خان و مان فتادنز دست این بدست آن فتادن
هران گل کان بماند ناشکفتهبغنچه در زناجنسان نهفته
نگشته برگ او از خار خستهبرو هر چند باد سخت جسته
چنان گل، خسرو او رادرخور آیدبدست هر فرومایه نشاید
درو دل بسته بد، جان هم فرو بستبسی او نیز با او مهر پیوست
بر آنسان یک مهی شادی نمودندزمانی بی می و رامش نبودند
بظاهر گرچه گل شادی نمودیبباطن از غمی خالی نبودی
بگل یک روز خسرو گفت شادانکه اندوه از دل خود دور گردان
نشاید کرد از غم بعد ازین یادهمی باید بدین پیوسته دلشاد
چنین گفتند پیران خردمندکه آموزند ازیشان دانش و پند
که گر داری امید بختیاریهمی خواهی ز دولت پایداری
بوقت شادمانی شاد میباشز اندوه و زغم آزاد میباش
بدو گل گفت کای شاه جهانداربود اکنون زما شادی سزاوار
ولیکن هست بیماریم بر دلکه یک لحظه دلم زان نیست غافل
درین جمله بلا و محنت و غمنشد یک لحظه آن بار از دلم کم
مرا اندیشۀ خویشان خویشستدلم ز اندوهشان پیوسته ریشست
نمیدانم که تا حال پدر چیستدگرحال برادر، یا خبر چیست
دگر باره بملک خود رسیدندبآخر روی ناکامی ندیدند
اگر برخاستی این بارم از دلنبودی بعد ازین تیمارم ازدل
ز شادی بستدی انصاف جانمغمی دیگر نبودی بعدازانم
بگل شه گفت آسانست این کاربزودی از دلت بردارم این بار
هم اندر روز آهنگ سفر کردیکایک لشکر خود را خبر کرد
بعزم راه بیرون شد شه رومبلرزید از سپاه او همه بوم
جهان آراسته شد چون سپاهشفلک شد ناپدید از گرد راهش
عماری گل اندر قلب لشکردرفشان همچو خورشید از دو پیکر
بگل گفتا شه، اینجا باش دلشادکه ما خواهیم رفتن شاد چون باد
چو یک منزل بشد هم بر سر راهوداعش کرد و شد با روم آنگاه
شهنشه زود میراند آن سپه راتو گفتی می​نوردیدند ره را
همی کرد آن مسافت قطع چون بادبکوه و دشت، چه ویران چه آباد
پس از یک مه به خوزستان رسیدندز کشور یک ده آبادان ندیدند
همه کشور تهی از مرد و زن بودکه هر هفته ز دشمن تاختن بود
شه خوزی ز غصّه جان بدادهشهنشاهی به بهرام اوفتاده
که بد او سرفراز اهل کشورولیعهد پدر گل را برادر
ز دشمن بود نیز او هم گریزانحصاری در دزی مانند زندان
چو خسرو دید خوزستان بدان حالسراسر گشته کشور جمله پامال
شکر گشته شرنگ و گل شده خارنه در ده خلق و نه در دار دیّار
ز بوم و مرز و باغ او اثر نهوزان یاران دیرینه خبرنه
بسی بگریست و کرد از حالها یادپس آنگه کس بسوی دز فرستاد
چو از دریا بیامد شاه بهرامبدید او را و کردش غرق انعام
بلطفش از پدر چون تعزیت دادبرستن زان بلاها تهنیت داد
چو او شد واقف اسرار یکسرفرستاد از همه اطراف لشکر
که تا بردند بر خصمان شبیخونبنشنیدند ازیشان پندو افسون
بکم سعیی و اندک روزگاریبرآورند از دشمن دماری
مسلّم گشت خوزستان دگر بارکسی دیگر ندید از خصم آزار
هر آنکس را که دولت یار باشدکجا کاری بدو دشوار باشد
وزان پس کرد رای بازگشتنکه الحق بود جای بازگشتن
بسالاری مفوّض شد ولایتکه واقف بود در کارولایت
جهان معمور شد بر دست اوزودکه بهتر بود از آن کو پیشتر بود
به روم آرد خود و بهرام با همکه تا باشند روزی چند خرّم
بپیش لشکر اندر بود بهرامبدنبالش بد آن شاه نکو نام
باستقبالش آمد شاه قیصرزمین بوسید بهرام دلاور
گل آمد در لباس سوکواریچو خورشیدی نشسته در عماری
چو دید از پیشتر روی برادرتو گفتی ریختش آتش بسر بر
بسی کردند آنجا هر دو زاریز مرگ شاه خوزستان بخواری
شه قیصر مرایشان هر دو بنواختز گل آن جامۀ سوکی بینداخت
که خسرو در برش گربیند این رنگشود ناچار اندر حال دلتنگ
پس آنگه رفت گل با جامۀ نوخوش و خندان بپیش شاه خسرو
گرفتش در کنار و خوش بخندیدز سر تا پای او یکسر ببوسید
بپیش قیصر آمد خسرو از راهزمین بوسید و او پرسیدش از راه!
سراسر روم را بستند آذینتو گفتی روم شد هنگامۀ چین
ز روم و تا بغایب بودن شاهنبد بسیار، بودی قرب شش ماه
بقول خسرو آنگه شاه قیصربه بهرام دلاور داد دختر
یکی دختر که با گل بود همزادبرخ چون ماه وقد چون سرو آزاد
بمادر نیز با خسرو برابربفرهنگ وخرد همچون برادر
بغایت شادمان شد شاه بهرامکه او رادر همه عالم بد آن کام
شه روم و گل و خسرو دران حالفرستادند نزدیکش بسی مال
بپاشیدند بس بی حدّ و بی مربوقت عقدشان از درّ و گوهر
چو قیصر کرد کار او همه راستیکی قصر از برای او بیاراست
نه چندان کرد دلداری دامادکه در صد سال شرح آن توان داد
پس از سالی بروز نیکخواهیفرستادش به خوزستان بشاهی
بوقت آنکه میشد شاه قیصرز روی مهر پیش هر دو دختر
قراری داد با بهرام خسروکه با ملک کهن چون شد شه نو
میان روم و خوزستان بپیوستچنین دو کشور اندر یکدگر بست
همان به کاین دو خواهر بادودامادهمه با یکدگر باشند دلشاد
بود دو مهر و مه را این دو کشوریکی چون دختر و دیگر برادر
همی باشند در هر ملک سالیبهر سالی شودشان تازه حالی
بقول او ببستند این چنین عهدنگردیدند تا آخر ازین عهد
ز روم آنگه یکی لشکر بدر شدکه تابهرام با ملک پدر شد
بشد وز روم خورشیدی بدر بردبتحفه سوی خوزستان شکر برد
چو گل را گشت این اندیشه زایلنماندش هیچ ازان اندیشه بردل
به خسرو گفت ازین پس شاد باشیمز هر تیمارو غم آزاد باشیم
نشستند و برآسودند ازغمهمی بودند با هم شاد و خرّم
چنین بود آنکه بودش کارانشاءبوقت آنکه کرد این قصه املاء
که شاه از شهر گل چون باز گردیدنهال تازه گل را بارور دید
چو از روز عروسی رفت نه ماهدرخت گل بری آورد ناگاه
بزاد آن ماه دو هفته مهی نوبدیدار و بصورت همچو خسرو
شهنشه کرد نام او جهانگیرکه باشد در رکاب او جهانگیر
ز بهرش دایه​یی بگزید لایقکه باشد شیر او با او موافق
پسر را باز جشن نو بیاراستکه از گفتار ناید شرح آن راست
چهل روز از می و بخشش نیاسودهمه کشور سراسر خرّمی بود
وزان پس چون دو ساله شد جهانگیربگفت او تا ندادندش دگر شیر
بدانسان گل همی پرورد او راکه برگ گل نمیآزرد او را
بپنجم سال بنشاندش بکّتابکه تا آموخت از هر گونه آداب
چو شد ده ساله تیراندازی آموختسپرداری و نیزه بازی آموخت
رسوم مهتری و گوی و چوگانهم از شطرنج و نرد و شعر و الحان
همی آموخت تا چون گشت برنابعالم در نبودش هیچ همتا
شد آن شهزاده شاهی را سزاوارکه میبایست او باشد جهاندار
پس از وی هرکه بد در روم قیصرهمه از تخم او بودند یکسر
سکندر بود از نسل جهانگیرازان شد همچو جدّ خود جهانگیر
گل و خسرو بهم بودند سی سالبعیش و ناز در نیکوترین حال
ولی چون چرخ را با کس وفا نیستبآخر غدر کرد این را دوانیست
از آن پوشد لباس سوکواریکه اندر سر ندارد پایداری