قرآن کریمبه زبان فارسی

نامه‌ها به عين القضاة

مکتوبات — احمد غزالی

جامع العلوم و المعارف و مجمع الكرامات و المكاشف العالم العالی حضرت

شیخ احمد غزالی طوسی طاب ثراه

به كوشش: دكتر علیمحمّد صابری

بسم الله الرّحمن الرّحیم

مقدّمه

در توضیح این نامه‌ها احمد مجاهد۱ می‌نویسد: «نامه‌های احمد عزّالی به عین القضاه همدانی، شامل هفت نامه به مشخصات زیر می‌باشد:

قبل از نامه های غزّالی، نامة عین القضاه آمده است كه در این نامه عین القضاه، پنج سوال و پنج واقعه را برای غزّالی می نویسد و جواب آنها را می خواهد. این نامه، و نامة نخست غزّالی كه در جواب سوالات عین القضاه می باشد، فقط در نسخة مراد ملا دیده می شود و در سایه نسخ موجود نیست، از اینرو در این نامه به علت منحصر بودنش كلماتی یافت می شود كه خوانده نشده است.

قسمتی از نامة دوم با نامة چهارم در یكدیگر ادخال و ادغام شده است. صدرنامة چهار و پنج یكی است اما ذیلشان متفاوت است. نامة پنجم از نیمه مخدوش به نظر می رسد و گویا با نامه های عین القضاه جابجا شده باشد، اما اواخر نامه بی شك از احمد غزّالی است. به استثنای نامه ششم كه در آخر رسالة عینیة كتابخانة علوم تا شكند هم آمده است، مابقی نامه ها در هیچ جا مستقلا از احمد غزّالی دیده نشده، بلكه تمام آنها ضمن مكتوبات عین القضاه مشاهده می شود. پنج تا از این نامه ها، مصدر به نام عین القضاء می باشد، اما دوتای دیگر بدون نام مخاطب است لكن این دو نامه بعد از نامه های غزّالی آمده است و با عنوان«و من كتُبُه ایضاّ» و «من كتُبُه الَیه» (‌عین القضاه)، شروع می‌شود كه واضح است نامه ها از غزّالی است. انشاء نامه ها ثقیل است و در بعضی موارد هم نامفهوم. قسمتی از این نامه ها، جواب سوالاتی است كه عین القضاه از احمد غزّالی كرده است، لكن این سوالات مستقیماً و صراحتاً در متن نامه ها نیست، فقط غزّالی گاهگاهی اشاره ای می كند و می گذرد، از این جهت بعضی جملات و عبارات برای خواننده حكم لغز و معما را پیدا می كند. و از طرفی، سبك انشاء غزّالی در این نامه ها، بر ایجاز و ایماء و اشاره است و به اصطلاح عارفه است. وی هیچگاه آیه و یا حدیثی را به تمامی نقل نمی كند، و هیچ مطلبی را به طور كامل شرح و بیان نمی نماید، بلكه اشاره ای به آیه و حدیث و مطلبی می كند و می گذرد، و اكثر اصطلاح: «هذا سُّر»،«فتأمّل»،«والحرّیكفیه الاشاره»، «گفتیم و گریختیم»، را به كار می برد: و یا اینكه اندگی از مطلبی را می گوید و بقیه اش را حوالة به وقت می دهد و با جملة: «سَیكشفُهُ الوقتُ ان شاء اَللهُ تعالی»، و «سَیتمُه الُوقتُ ان شاء اللهُ تعالی»، می گذرد. و یا این كه: «جوابی به تعجیل نوشتم، ارجو كه بعد از این مستوفی تر فرستم». و یا این كه بیان بیشتر مسأله را به دیدار حضوری ارجاع می دهد كه: «چون رسم یاد دارد تا با یادم دهد به نشان، بهست»، ویا سرانجام كار به انذار و هشدار می رسد كه: «فلاتَسئَلنی عَن شَیء». و یا: «در راه طلب گنگ و لال باش كه محك از او معزول بود».»


بسم الله الرحمن الرحیم

و به نستعین

سؤالات

ذكر وقایعی و سوالاتی كه منقول است از امام سعید شهید عین القضاه ابوالمعالی المیانجی رحمه الله علیه كه به خواجة امام حجه الاسلام احمد غزالی رضی الله عنه نوشته است، و خواجه احمد جواب آن را باز داد.

[۱]- شرح واقعه ای كه دیده بودم و سوالی كه كرده بودم. یك بار دیدم كه مرا گفتند: «احمد غزالی قّره العین محمّد مصطفی صلی الله علیه و سلم است، اگر بدو چیزی نویسی، القاب منویس كه او را در عالم غیب بدین لقب خوانند».

[۱]- سوال: «سلامُ عَلینا». در نون و الف كه تعبیه بوده است؟ و در«عباد الله الصالحین»، تعبیه كیست؟ و چون او را گفتند:«سلامُ علیك»، چون بود كه گفت: «سلامُ علینا» و نگفت:«سلامُ عَلی»؟

[۲]- سوال: چون صلوات دهیم بر ملائكه و انبیاء، سرّ این صلوات دادن چیست؟ چون مقامات فریشتگان معلوم است و ترقی را به اقدام ایشان راه نیست و چون انبیاء را صلوات الله علیهم از صلوات ما زیادتی نباشد مقصود صلوات بر هر قومی چه باشد؟

[۳]- سوال: «اَنَا اَولُ مَن تنَشَق عنَهُ الارَضُ و لافَخر»، كه مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت، چه معنی دارد؟

[۲]- واقعه: شنیدم كه مرا گفتند: «سرّ قدَر واسم اعظم و امانت هر سه به هم رود»، راست است یا نه، و معنی آن چه باشد؟

[۴]- سوال: آن چیست كه شیخ ابوبكر بن عبدالله گفت قَدَّس اللهُ روحَهُ كه: «واصلان راه معشوق، و از ماندگان را در راه استقبال بینند».

[۵]- سوال: این كه مریدگاه گاه در درون خود ریایی بیند با پیر خود چه بود؟ و ازالت آن شرط است اگر خود می باید؟

[۳]- واقعه: شیخ ابوالحسن خرقانی رحمه الله علیه سحرگاهی دیدم كه چون زنان به طَلق۲ نشسته بود. او را گفتم: زینهار زینهار! ای شیح! اگر ترا فرزندی آید من دیوانه شوم. جواب داد: «مرا این كار ضرورت است، تو خواه دیوانه شو خواه مشو».

[۴]- واقعه: یك بار در پیش بیماری از خود غایب شدم. كسی از من پرسید كه:«حم عسق»، چه معنی دارد؟. من گفتم: «ارض بمكه». و من این تفسیر هرگز ندیده بودم و نشنیده بودم. این حدیث یك بار دیدم كه می گفتند: «را اصلی هست كه نمایش شیطان است یا واقعة رحمانی».

[۵]-واقعه: یك بار دیدم كه می گفتند: در عالم غیب برای تو انگشتری می‌سازند، نقش آن: «یا حی یا قیوم، لا اله الا انت». این چه بود و این چه نقط است؟


(۱)

بسم الله الرحمن الرحیم

و به نستعین

نسخه نامه كه امام احمد غزالی قَدَّس اللهُ روحَهُ به خواجه امام سعید شهید عین القضاه ابوالمیانجی رحمه الله علیه در جواب سوالاتی و واقعات كه شرح دادیم.

سلامُ الله تعالی عَلی الولد الا عَزّقرّه العین، عین القضاه و برحمته و بركاته و رأفته و تحیاته. والحمدُ لله رب العالمینَ، و صلاتُه علی نبیه محمد و آله الاكرمینَ.

اشتیاق به حدی است كه در بسیار اوقات به دل و از دل سخن می گویم. اگر وقتی روایت كند، مصدّق دارد كه ناشنوده نگوید. اما شنودن نگوید غاضت بود، و بازگفتن، ثمّ فاضت بود. شنودن در كوی معرفت بی رقم حرف، و بازگفتن در كوی علم در تبیان حرف تمامی گزاردة حق را از او تا به نهایتی كه در آن نهایت مراد به حق بوده است و هست برسد. اشارت مصطفی صلوات الله علیه كه: «یا ایهَا الناسُ اِنَّ لكُم مَعالِمُ فَانتهُوا الی معَالِمِكُم و اِنَّ لَكُم نهایاتُ فانتهوُا اِلَی نهایاتِكُم» چنین حقایق بود، تا آنچه در امكان است به وجود آید «یا حَسْرتَی عَلی ما فرَّطت فی جَنبِ اللهِ» را جای نماند، و هذا یشِیرُ اِلی شیءٍ مِن سَّر القَدرَ. آن اشارت قرّه العین ارَجو كه چنان بود.

بیت

گر یار ترا گوید من زآن توام

هان تا تو بدان رسن فروچه نشوی

نطق او خود ينابیع صدق است، اما كمین گاه مكر قدر هم از جایی بود كه بدوس مَمكور آنجا نرسد. «هوَ اهْلُ الْتَّقْوی و اَهْلُ المغَفِرهَ»، مگر به كرم او بود نه به استحقاق ما.

اما مختص الدین اَكرمَهُ اللهُ رسید، هفدهم رجب، و نامه رسانیده و به قدوم او سخت شاد شدم، و به اخبار سلامت آن عزیزان همچنان. و همین شبانگاه آن را بنوشتم، كه آرنده مستعجل بود، غنیمت شمردم كه مسافت دور است جوابی به تعجیل نوشتم. ارجو كه بعد ازین مستوفی تر فرستم.

جواب اول: «سلامُ عَلَینا». «اَنَا و اَتقیاءُ اُمَّتی»، در ضمن «عَلینا» مضمرند. كنایت توحید در تحفه عین تفرید بود كه «عَلیكَ»، اما در اشراق سلام ازلیت آن ذرّها كه اشارت بوالحسن خرقانی رحمه الله علیه بدان صحبت بود، بتافتند و در آن اشراق كه شرط ظهور در آید، اشراق الله نور است، چون بتافتند در «سلامُ عَلَیكَ»، «عَلینْا» گشت. و «عَلی عبادِ اللهِ الصّالِحینَ» انبیاء بودند علیهم السلام كه مدتی مِقْرَعهُ طلب زده بودند كه: «واَدخِلنی بِرَحمتِكَ فِی عَبادِك صالِحینَ». و از این معنی در نامه به دست زاهد خود جواب پیش از سوال فرستادم، اَرجوا كه رسیده باشد. ظَهَرُوا لِرَبهم، ثُمّ لاَ نفسِهمْ بِظُهوُرِهِم لَهُ، ثمَ بَعضُهُم لبِعَضٍ بظُهُورِهِم عَلی اَنفسُهِمْ فِی مَلابسِ نورِهِ، و ستَروُنَهُ فی ذلِكَ اللباسِ النّورانِی، «نورهُمُ یسعی بَین اَیدیهِمْ».

شعر

اُحرَ الملابسِ اَن تَلقَی الحبیبَ بهِ

یومَ التَّزاورِ فِی الثّوبِ الّذِی خَلعَا

طور تجلی آفتاب آن ذات آمدند. كنایت از آن طور كه تحت صفا است، عباد آمدند،«و هُو القاهرُ فَوقَ عباده». لاجرم همه در عبودیت زنند كه او حقیقت فوقیت است، تا ایشان نیز حقیقت تحنیت درست دارند. اگر نزول بود برایشان بود، و اگر طلوع بود از ایشان بود.

جواب دوم: در صلوات اگر سَواقِی چَه به صفت خُرد است، آب آن جنس آب بحر است، لا، بل بود كه نوع اشرف است و هذا سرُّ ممكن نیست كه در بحر زیادت نشود. نپنداری كه صلوات از خود است، كه آن عهد«سلامُ عَلَیكَ»، بر جان پاك مِهتر صلوات الله علیه تازه می كند. جان پاك او استقبال آن كند و اهتزاز در كسوت علم تازه شود. «فَقُل لِی هِی الخَمرُ»، و هذا سرُّ.

صلوات بر ملایكه قوت وقت دهد، اگر ترقی در اقدام نرود، در قوت وقت رود. از قوت شریف به اشرف بدل افتادن را سرّ الاسرار آن است، كه قوت معده برای ترقی در حیره نیست، برای استبقای صحّت است. اگر استبقای قدم بی ترقی با قوت نفسی حواله بود، چه عجب بود كه نه همه برای ترقی بود؟

جواب سوم: «سرّ قَدرَ و اسم اعظم و امانت بهم رود». ای والله العظیم شأنه. و از هم رود، و در هم رود، تا به دل رسد، پس به جان رسد، پس به امانت رسد، پس به عشق رسد. عشق از آن جانب نه از خود. و اسم اعظم عنوان است، سلطان است، و توفیع است و طغرا است. و در این مقامات، قبل الوصول، جز به پرواز، به پرشوق راه نیست.

شعر

ویأ ْتِیكَ بِاْلاَخبارِ مَن لَم تُزوَّدِ

اِنَّ هُدْ هُد الخبر.

در غیبت همه این كار كند، و نطق او همه «اَحَطْتُ بِمالَمْ تُحِط» بود. اگر وقتی غایب شود به دست سَطَوات«لأعَذَّبنَّهُ»، اذیال تواری او هُدی یابد، تا ذخایر غیب كه مَضتُون به است بر صحرا نهد. و بعضی از این جواب در حدیث: «یا حَی یا قَیومُ»، و «كهیعص»، و عده یافته است. مگر به زودی در رسد كه نه از حرف ناطق است كه از حروف صامت است.

جواب چهارم: «اَنَا اَوّلُ مَن تنَشقُ عنَهُ الَارضُ» اسرارش را نهایت نیست. و تا ندانند كه از این كنایت آشیانة بشر است، چه در حال صحبت است و خواهد بودن، آن سرّ معلوم نشود. ذرایری از خاك كه حامل خیالات و اوهام است، و منزل«اَینَ» و «كَیف» است، در صحبت خواهد بود به وقت مرگ اَعلی مراتب الارواح در صفا لابد اول متعالی بود از این حضیض. و هذا فتحُ باب عظیم، بشرط اَن لایهدمَ مصرا فی التّقیید فی ذالك الطرف الاخیر بهذا الجنس حتّی لاینادی فی داری اَستار سعه القُدره لقد تحجرت واسعاً».

[جواب]: حدیث شیخ ابوبكر قَدَّسَ اللهُ روحَهُ نیست، كه حدیث این دیوانه است، ولیكن هم حدیث اوست.

«یومَ نَحَشُر المُتقّینَ الَی الرحمنِ وَفداً» این جوازهم، علی أربابِ الرّصدِ لِلحَربِ الاَخیر، «و نسُوقُ الْمُجرِمینَ» بلا جرم در راه استقبال بینند.

[جواب]: «انشقاق الارض»، انواع است: بعضی بگفتیم در جواب سابق. دیگر، «سرّ الوقت»، سر بر كردن امانت است از خاك، انشقاق دوم نوع آن است. سوم نوع آن است كه: «وَاللهُ انبتكمُ» راهم انشقاق باید. و «انشقاق السّما» هم، انواع بود، كه در غیبت حُجُب و اَستار بسیار است. و هذا اوانُ قبض العنان لا ستبقاء ایمان أهل الزّمان.

[جواب]: ریایی كه مبتدی را بود ضرورت است، و این معانی بر این دیوانه بسیار رفته است، نشان راست است. آرزوی مرید بایست در نبی نقد و خدای نقد، و «اَلشیخُ فی قَومه»، فَافهَم، و در آفتاب او سر بر زدن تخمها است كه تعبیة درون است و ظاهر شدن در آفتاب او، زربر محك زدن نه بیان بر محك است. آن زر كه بیان آن محك است برزر، مگر در مسألة «قره الأنبیاء و السابقین» علیهم السلام از ما شنیده بود، كه: «متاع اُلبَیت»، اَعنی آنچه سر قَدر است، در تعبیه ساز خلاف، در درون غیبه غیب بشریت، تا مستبقا خواهد بودن در درج و صندوق خزاین، مخبی و مخفی بود. اما چون به در خواهند افكند، اولاً در میان صحن«السلام» انسانیت و بحبوحه الأمر آدمیت، نشری و عرضی برود، آنگاه به دربرند. سرّ این ریا این است. و چون به كنار دریا رسد، صدق سباحت كند، ریا غرق شود. زیرا كه آن بهبمه كه این متاع او است، و «لاَ نعامكُم» هم بر ساحل باز ماند.

جواب: واقعه بیمار و «حم عسق» و معنی آن. جان و جهان! دو سّر بدان: اول آنكه مكه «حمی العزّه» است، و «حم»،«حمی العشق» است، «لااله الاالله»، ترجمان توحید عشق است، حصینی آن حرم این حصن است. راست گفتی حدیث مكه.

و دیگر سّر بدان كه: هر چه اسم معنی بدان نشست، بر حروف و كلمات و بنان و بیان و زفان عاصی آمد، كه در حضیض حدود نگنجد، بر علم و فهم عاصی بود. «العُجزُ عَنْ دَرْكِ اْلاِ دراكِ اِدراك»، این بود فَسیكشفُهُ الوقتُ فیه عجایب الذخائر، ان شاء الله تعالی.

جواب دیگر: حدیث «طَلق خرقانی». آن روزگار تواست كه در علم جنونی آورد، اما اسرافیل الوقت كه رزق مُرتَزقَة اهل الأرض، حواله با در گاه عزت سفینة او است، می برنهد تا «عَتَت عَن اَمر ربَها» نرود خرابی نكند.

جواب دیگر: «یا حَی یا قَیومُ». آن نگین دل است. و نقش: «یا حَی یا قَیوم»، كتَبَ فی قلُوبهم»، نقد خواهند كرد، و وقت پای در پیش خواهد نهاد. و هذا فتح باب من المحبوب یورث الخبط. و چون این مُهر بر نگین درست آید، ولایت نفس اَمّاره به كلی برسد، «لاَتتخذُوا عَدَوّی»، تمام درست گردد. جمَعَك اللهُ به لَهُ و علیه، و بذالك ختم لَكَ، بجوده و مَنَّه.


(۲)

بسم الله الرحمن الرحیم

سلامُ الله عَلَی الوَلَد الاَعَزعین القضاه ورحمه الله و بركاته، ورأفته و تحیاته. والحمدُ لله رب العالمینَ، و صلواتُه عَلی نَبَیه محمد و آله.

مدت اشتیاق از حد گذشت، بالتحقیق این بیت لازم است:

شعر:

و كدتُ اَطیرُ من شوقی الیكُم

و كَیف یطیرُ مَقصُوصُ الجَناح

هذا فصل. پیش از این نامه نوشتم. آن روز چون شب در آمد، دیدم كه خود برسانیدمی، «هذا كتابی و اَنَامُوَصّلُهُ» این بود. اما هنوز تمام مكشوف نشده بود كه این چه ورق بود؟ تا اكنون شبی تا روز می دیدم كه بر اندمهامن گاه او و گاه از غیب چیزی می نوشتندی و او می خواندی و می خوردی بی ترتیبی زمانی مَعاً مَعاً. پس بیان شد كه این چه نقطه است كه به روز گار سالك چنان می شود كه بر مُصحَف او آید و كأس او شود؟ و از جناب نبوت هم این است كه هر كه قوت او از پردة رسالت در گذشت، به پردة نبوت رسید، حال بود نه قال. «الاّ صبَبَّتُه فی صدر اَبی بكر»، «هذا كتابی و اَنَامُوَصّلهُ» این را دان. و اینجا بود كه ببیند و بداند كه جان مصطفی صلی الله علیه و سلم جامی است آفتاب صفت، بر سر ارواح انبیاء علیهم السلام می گردد، و هر كسی را بر قدر حوصلة او قوتی می دهد.

و اینجا بود كه بداند فطام۳ موسی و خضر علیهما السلام چون بود. خضر موسی را فطام كرد كه شراب او از نطق حرفی بود، جلال دولت كلمات هنوز نیافته بود به تمامی. و هذا سر. «فَلا تَسئَلنی عَن شَیء» تمهید فطام «سَانُبَكَ بتَأویل» حلوا و كلیچه۴ بود كه اطفال را در فطام بدهند تا خو باز كند به وسطی روی شناس از شرب معتاد نقل كنند، كه قوت در تمیز علمی شرب نفس با او به هم است، و همگی مرد در طمأنینت آید، و از ورق علم قوت خورد، و اینجا فطام بود. همه خوردن بود، دانستن نه. همه رسیدن بود رفتن نه. همه حضور بود، آمدن نه. همه یافت بود، شنیدن. و هذه اسّرار.

و چنان نبود كه مناقلة۵ كلی تواند بود قبل المفارقه، مَرّه هكذا و مرّهً هكذا بود. مناقلة كلی از ورق قالت به حالت بعد القارقه بود مجّرد صفتان را، كه این لوح در دست دارند كه: «جئتمونا فُرادی». گاه گاه از ورق علم و تمیز هم قوت بود، اما آن معالی الدّرجات نیز پای درمیان نهد.

جان و جهان! از تو تا او حدود است، و از او تا تو حقوق است.حدود تو هم حقوق او است. اگر تو به اختیار یك قدم از حدودی كه عدل از لیت بصیرتی بر پای خلق نهاده است بیرون نهی، بیم هلاك بود. زندانئی كه بگریزد، بیم آن بود كه از راهش به سردار آرند، نه از راه با زندان برند. پس چون داد حدود بدادی؟ و هذا سرُّ. زیرا كه داد حدود نه همین مجرد شرع بر زیدن است و تأدّب و بس. این هست و تأدّب خاطر هم هست. تا قدم در میدان تأویل و تفسیر ننهند، به دلیری و به اختیار. نقشی ملایم روزگار و شكوك خود برجرائد ازل ننهند، و نا پختگی بلا درك علمهم فی الساعه تصرف نكنند. پس چون داد این حدود بر بساط عبودیت دادی، او به كرم خود دست گیرد و از این حدود بیرون گذارد و به حقوق رساند. توش یكبارگی برسد، نظاره گردد كه همه جذبه بود. اینجا توانگری به متاع آورند نه به ملك خود. و هذا سَّر.

قادر به قدرت، و عالم به علم، وَحی به حیات، و متكلم به كلام، و مرید به ارادت. چون بر میان یكی بود، عدد نبود، احدبود. وقت از اشكال روی بربندد «بَینَهُما بَرزَخ لایبَغیان» نیز روی اشكال نبیند. آفاتش در ذوق بود در جریدة همت، نه از علم و تمیز در جریدة امكان خلقی. آن واسع الأكناف افتد، و این ضیق الأكناف۶ افتد. آن به میكائیل ازلیت بپیمایند، و این به میكائیل خلقیت. این محدود الحدود بود در تناهی خلقیت، و آن لامحدود لایتناهی بود، كه قدرت دون است و حدود در قدرت برسد. و یگانگی بالای قدرت است. «اَصَبتُ فَالزَم».

جان و جهان! گاه گاه كه شك سخت بركشد و جلال عدل بتابد و مرد را با حدخود نشاند یك قدم به حیلت بر گرفتن در آن مضیق،۷ «قاب قَوسین» را فرو گذارد. «عَلیكُم بدین العَجائز»، آن عجز غنیمت شمرد، سَیكشفهُ اُلعیانُ و تغی عَن البیان فَانَّه لایحتمل التّرجمان.

ای عزیزمن! مصادر و موارد معین داشتن و به اختیار طالع و غارب بودن دیگر است، و در كمان وقت نَبلَه۸ من نباله بودن تا چون اندازد و كجا اندازد دیگر. چون محته همت شود و دایره همت با مكان محیط شود، نَیر۹ مطلب غیب او بتابد زیرا كه چون او كمند همت بی مسامحت بلند اندازد، در شَرفات مجد استحالت می اندازد، و امكان و ممكنات جز دون او نبود.«كَّلاً لاوَزَر».

غرق آب بی پایان و لب از بی آبی خشك.«كَسَراب بقَیعَه. گرسنه بی قوت و او خود عین قوت. «‌والذی هُوَ یطعمنُی و یسقین» گرد اونی. خود او هویت عین قوت فعلی و ذاتی، دادی و استدی در میان دارد.

اما این ولایت معرفت«اَلّذی» بود اهل نكره را، راه به معرفت«اَلذی» براست،: اَلَّذی خَلقَنی»، پس گفت: «فَهوُیهَدین» از كجا تا كجا، از خلقیت به امریت، و از طبیعت به قدسیت، و از جسدانیت به روحانیت، و از اَنانیت به هویت.

در اشراق میزبانی «اَلَّذِی» عجب اشارت «اَلَّذِی» كسی ندانست و نداند الا مَن اَشَركَهُ اللهُ فِی الشُربِ الاُ و فی وَ الكأسِ الاَصفی «اَلَّذِی» خود بس بود، باقی راه به زدن بر اوهام و افهام۱۰ جاسوسان راه تا پی به حیلت نبرند، و هذا سَّر.

تفصیل در او: تعمیه، و هدایت: اضلال. و هذا مِن اَلعجایبِ فِی جرائد الغیره. فَانِ القناعهَ باَلَّذِی موهوم بِالسرَّ، مغربالغرض، موجب الطلب و التفصیل، مرهوم بالاشباع، مقدمه بالاقناع. بارَك اَللهُ فی دینِكَ، وزادَ فی یقینكَ، و كانَ لَكَ عنَكَ عوضاً. انَّهُ ولی ذلكَ و الفضل بِه. والسلام. سلام به جمله برساند. «و هانَحنُ عَلَی الأثَر، اِن لَم یردُنَا القَدَر.

بیت

آزاده بساط مهرة تقدیرست

در راه مراد خویش بی تدبیرست

آن مهره توئی و نقش دورش به مثال

گر خود همه بر دیدة خود تقصیر ست

والسلام. والحمدُ لله رِبِ العالمینَ، و صلواتهُ علی محمدِ و آلهِ اَجمعینَ.


(۳)

بسم الله الرحمن الرحیم

و به نستعین

سلامُ الله تعِالی عَلَی الوَلدِ الاَ عَزقّره العین، عین القضاه ورحمه الله و بركاته ورأفته و تحیاته. وَالحمدُللهِ ربِ العالمینِ و صلواتهُ علی نَبیهِ سیدالمرسلَینَ محمد و آلهِ الاكرمینَ.

ای دوست! بدان كه اشتیاق آن عزیز نه بدان صفت است كه در خاطر می گنجد و اَنموذجی۱۱ پیش آن عزیز است و بر دوام خاطر مسافر آن دیار است برای آن عزیز تا مراقبان خود بینند و دانند.

جواب آن اشكالات و حدیث آن نقطة كفر و نفاق بداند كه صفات به حدیث بر نخیزد، و الزام و حجت و یقین علمی آن را برنگیرد، زیرا كه آن مركّب است از خواطر و شكوك و ارتكاب شهوات و انواع غفلات. اگر مجرد اشكالی مبین بودی الزام حجتی آن علت را ازاحت۱۲ كردی. چون مركّب است، زوالش به دوام اشراقی بود كه در دوام مراقبت و پاس انفاس داشتن حاصل آید، و به همین اصل ازالت۱۳ او گذر سایة مهتر است صلوتُ الله علیه كه او همای دولت است، و چون تو او را ببینی همان بود كه دویی را راه است. سیمرغ آفتاب است در اشراق از لیت. برای این است كه او را نشان نیست كه زوال تو در استوای او ضرورت است. همان سایه سیمرغ هویت و سایة نبوت، آن شُكوك و نفاق و كفر متسحّق میشود و متلاشی میگردد تا پا بالا كرده شود. چون به پای نشیب رسد آسان شود و زود انجامد.

مجنونی لم یزل مبارك باد و هست بحمدالله تعالی و منّه و وجود خود در حمایت این نقط است، اما این خصوص آنجا هست.

و حدیث نفوس اگر در اجل تأخیر بود، واَرجو۱۴ كه بود، بیشتر برخیزد كه آن صبغت است، فطرت یكی بیش نیست. و هم در دوام اشراق منازل نفوس این رفته آید. تا در تاوش دیده یابد، و در نمایش عاشق آید، و در گردش آنچه نباید بر خاستن گیرد و آنچه بباید فرا رسیدن گیرد تا به روش رسد. پس روش در كشش گرفتن گیرد، تا در عنایت جذبه تمام المنازل رفته آید.

اشكال دیگر: ریا به رنگ اخلاص و عجز علم از ادراك حقیقت او صدماتی كه علم و عشق را با یكدیگر هست این وقایع آن بود، و این را بوقلمون وقت خوانند، و اشكال واقعه خوانند. اگر دست معرفت بالاتر بود از این شبهت به حلال طلق انجامید كه این را شبهت راه خوانند. و اگر ندهد.در علم ریا باید نهاد، كه اخلاص به ریا برنفس پیمائی، بهتر رهی از آنكه ریا به اخلاص بر دل شمری.

اشكال دیگر: حدیث كسوت ذات وصفات صواب آن است كه قرار گرفته است بر مذهب سَلَف. و آن تاختن كه شك می آورد، منبعش اشكال اول است كه هر چه شنیده بود در راه سمع از درون جایی دیگر به گرو خود دارد، تا وقتی كه سلطان شهود غالب شود و دست سَطوت خود بر روی خیر و شّرباز نهد. و چون اصل متسحّق۱۵ شود در اشراق «هُو» و گذر سایه همای، اشكال برخیزد.

خاتمت اوراد اورا در شب باید كه مشتمل بود به ورد و عبادت، چون: نماز و ذكر و صلوات بر انبیاء علیهم السلام و بر خلوت، كه یك ساعتی فِی آخرِ الأوراد قصد كند تا دل را از خیر و شر خالی كند. وردّ شكوی: أمَّا البُكاء۱۶ و أمَّا التَباكی،۱۷ و أمَّا الحُزن اَوِ التَّحازُن. دیگر وردی باید كه در او عَرضِ اَهَمُ الاُ مور بود بر حضرت. دیگر باید كه راه عزیمت رود در كارها كه اَخَصُ مِنَّا السالِكین در حركات رنجور شده باشد.

نكته: اگر الزام وقت از راه حكم اشكالی به منجنیق قدر در شَرفَات دولت توحید اندازد، باید كه فرزین نفس با پیش شاه رخ گیرد. «قلِ ان ضَلَلتُ فَِانَّما اَضِل عَلی نَفسی» تا چون جمال روح قدسی از عرشی بیرون آید، داد كار و داد وقت نخواهد، كه چون از عرشی بیرون آمد اهتزاز. العرش اقتضای وقت بود.

تسبیح «كَهیعَصَ» و «حم عَسقَ»، هر شب هفتاد بار بگوید. سلام به جملة دوستان برساند. «‌اصبرُوا وصَابرُوا وَرابِطُوا» ملال صَلَف است و طلب قوی وقت تری است. در راه اقبال باید و كلی باید، و از علل و اعتراض خالی باید. ایزد تعالی آسایشها ارزانی دارد، و آنچه ترا آرزو است بلاشرط مبذول دارد، تا آنچه اوراد توست موجود آید نه به تكلّف. بمنَّه و كرمِه وجودِه و مشیته. والسلام ورحمه الله و بركاته. والحمدُ لِلهِ رَب‌اَلعالمینَ.


(۴)

بسم الله الرحمن الرحیم

و به نستعِین

فرزند اَعَزّ قره العین، عین القضاه اَكرَمَهُ اللهُ و اَحیاهُ. سلام بخواند و آرزومندی فوق الوصف شناسد. مگر مده العده در گذشت كه اذنی بر شكل فرمانی یافتم در مخاطبة آن عزیز و هر چه می رود در این مكتوب هیچ از من نشنود. صد ره گفتم: هر چه بدو رسیدنی است بر گذشتنی است، و هر چه فرار رسیدنی به رسیدنی است. و هر مكیال كه جز تعطش صفت او است جوالست نه مكیال. ۱۸ برشدن نشان بگردیدن و پرداختن است. همه هر چه سنجیدنی است كفة ترازو سنجد، زیرا كه محذور بخورد. راه«انَّهُ غدیرالماء»۱۹ دیگر است، و «نَبع العَین»۲۰ نامتناهی دیگر. گفتند: بلغ فَخُذ مِن غیرِ مسامحه۲۱. «خابِط خبَطَ عَشواء» و مقتبس من اَین كانَ، دیگر است. هرگز روشن نبود تا از یك سورت آیتی ماند، دیگر ابتدا كند. حدود در معالم۲۲ غرائب است. افتتاح بلا اختتام قطع است و خرام چون برسد خرم شود. چون از حد بیرون شود حسیر۲۳ او گردد. كشش آنجا بود.

روزی از این رمزی رفته است و ازو عزیر در معرض سوآل ناخن در تاوش دیده شود و همه ذرهای وجود در نمایش آینة لوازم كه اعلام راه است می درخواهند بیانی. ایوان كسری هنوز نشكسته است و نیفتاده، مفارقة العادات بتیدیل المراسم. از تفحّل۲۴ به حَقاء،۲۵ و از تعمّم به سر برهنگی، و از دستار به كلاه، و از دُرّ اعه۲۶ به قبا. صاحب هیئت بت پرست است در طریقت یا نه هنوز آتش پارسی نمرده است. نفس از راهی دیگر هم راه داند و لیكن این یاری كردن است و منفعتش خوردنی است. قبا در كردة قضا مپوش و حدوالقدر بسیار روی، یا مختار یا مضطر كرواست.

دیدم كه حواله رفت دیگر بار. فرحبا واعتابی برخاطری از آن او و اما. الخاطرُ فمغفُورُ و حوالهُ مقبولهُ. اگر تقاضا می رود هم بر عادت نویسد كه مرا بدان اُنسها می بود كه این شفقت محبول نامعلولست. اشراق صفت بر اجسام زدند نعت حراقّه۲۷ روی دشمنان را شاید هرگز به هیچ دوست نتوان نمود زیرا كه او دشمن روی و دیده است.

ای عزیز من! عالمها در این مدت گشاده شد در خود. در آن امكان متحرق گردیده بود. نمی كند و می گوید، تو نیز از زبان من بگوی:

شعر

مَتی اَزدَدت تُقصیرأ تَزِدنی تفضّلاً

كَأَنی بِالتقَّصیرِ أستوجبُ الفضلاً

ای عزیز و قره العین من! حكماء هند و روم گرد آمدند و به درگاه صفای آینه آمدند و گفتند: ما در كار تو سرگردانیم به حق. وفا بر صفای او داند. او گفت: مرا زبانی هست، روی چون روی بی روئی نیست، و روی من بی روی خود نمی توانید دید به در گاه ترجمان روید. گفتند آن كیست؟ گفت: حَرّاقَه. به در گاه او رفتند. هر كه در سایه دید، خود ندید. و هر كه در آفتاب دید، خود نماند. گفت آری، طَمس طَمس الغیب است تا روی را غارت كند، بی رحمتی صفت او است. آنكه بود نیابد، و آنكه نبود چون یابد؟ واحیرتا «اُریدُ اَن اَعرِفكَ قبل موتی بلحظه». آن حیرت حلقة باب العلم است «اَنَا مدینهُ العِلم و عَلی بابُها» حیرت در علم است، غیرت مقرعه۲۸ زن در گاه اوست، اما در حكم خود نه حد است و نه رسم و نه حیرت و نه غیرت. شبیخون چون برهستی رود و زخم بر خصم اول آید«لَن تَرانی» را در آن بیت را [ه] هم نیست. ایزدتعالی حضانت رحمانیت بی زبانی به استقبال فرستاد تا «تمَاماً عَلَی الَذی اَحسَنَ وَ تفَصیلاً» نثار وقت كند و او را بدو باز نگذارد. بمَنه وسعه رحمِته و فضله.


(۵)

بسم الله الرحمن الرحیم

فرزند اَعَزّ قره العین،۲۹ عین القضاه اَكرَمُهُ اللهُ و اَحیاهُ. سلام بخواند و آرزومندی فوق الوصف شناسد. مگر مدت عُدّت در گذشت كه اذنی بر شكل فرمانی یافتم در مخاطبة آن عزیز و هر چه می رود در مكتوب هیچ از من نشنود. صدره گفتم: هر چه بدو رسیدنی است بر گذشتنی است، و هر چه فرا رسیدنی است به رسیدنی است. و هر مكیال كه جز تعطّش صفت او است جوال است. برشدن نشان به گردانیدن و پرداختن است. همه هر چه سنجیدنی است كفة ترازو سنجد زیرا كه محذور بخورد. راه «آیه غذیر الماء» دیگر است، و «نَبعُ العَین» نا متناهی دیگر. گفتند: بلغ فَخُد من مسامحه. «‌خابِط خَبطَ عَشواءَ»، و مقتبس مِن اَینَ كان دیگر. هرگز روشن نبود تا از یك سورت آیتی ماند دیگر ابتدا كند. دل فارغ دارد تا میسر گردد، كه دل مرا ذره ای بدین التفات نیست و در انتظار نیستم. چون كاری مهم بود، خود نویسم كه مهم است، تا توانی زود. و حاشا كه آن عزیز خود توانی زود بود، خود بر او اقتراح كردن ابرام و اثم بود. و مبادا كه از من ابرامی رود به دوستی.

ای عزیز من! رحمت خدای بر دل عزیز تو باد. با این دل و همت وزادَك َالله مِن فضلهِ وسعه رحمتِه، و جَعَلك من عبادِه الصالحینَ. با این همه عذر چه حاجت است، كه یقین دانم كه اگر چه نرسید، از تو هیچ تقصیری نبود، هذا مَضی.

شكر كرده بود كه اكنون خشنودم كه در خواب می بینم، این بیت به تبرك یادگیر

در خواب من از خیال تو خشنودم

آه ارنه عنایت خیالت بودی

نوشته بودی كه «هیچ از خوابت به در نمی آورم». ای عزیز هر چه آدمی در خواب بیند دو قسم بود: قسمی را از این عالم كسوتی تواند بود كه معبر بداند كه آن چیست، قسمی را هیچ كسوت ممكن نبود. و قسمی دیگر بود در میان هر دو طرف كه كسوتی دارد و لیكن معبرش حقیقت نداند، چون: «الم» و «حم» و طس» مثلا كسوت ملكی دارد، ولیكن حقیقت ملكوتیش مكشوف نیست. به خلاف این كه: «و تِلكَ لاَمثالُ نَضرِبُها لِلناسِ و ما یعقِلُها اِلَّا العالِمونَ».

ای عزیز! مقصود از این همه آن است كه هر چه آدمی در خواب بیند حقایق مطالعه می كند در لوح محفوظ بی صور. و آن حقایق اقسامست. بعضی را در این عالم مثال بود، و هُوَا لاكثرُ. و بعضی را بود. پس اگر در خواب مطالعت آن كنی كه مثالش بود، چون باز این عالم آئی، «فَظُنَّ خیراً و لاتَسئَل عَنِ الخیرِ» هر چه از من بینی در آن عالم، اگر قوت جان بود، در این عالم آن را هیچ مثال نبود. «‌اَنَّ لِلهِ جَنَّه لَیسَ فیها حورُ ولا قصورُ و لالبنُ و لاعسلُ». و اگر قوت دل بود چنین بود كه: «المص». پس معبّر چه داند كه این چیست؟ قوت سینه بود كه: «فِیهِ آیات بَیناتُ» «فِی صُدُورِ الَّذینّ اُوتُوا العِلمَ»، آن را در عالم خیال فرشته ای هست كه مَلك الرؤیا خوانند او را. از متاع البیت آن را كسوتی سازد. و چنانكه هر كسی معینی كه در دل او بود بدان عبارت به در تواند داد كه زبان او بود، اگر او عربی بود به تركی چون به در توان داد؟ و اگر عجمی بود به عربیت چون به در دهد؟

همچنین هرگه آدمی چیزی از لوح محفوظ مطالعه كند، فرشتة دنیا آن را كسوتی دنیوی در پوشد تا به سرای حكم تواند آمد. و كسوت از آنجا تواند بود كه در دماغ۳۰ یابد، در دماغ كفشگر چیزی دیگر بود، و در دماغ جولاهه۳۱ و حلاج و بقال چیزی دیگر. پس فرشتة متاع البیت نگرد، و در خور معنی كسوتی طلبد، زیرا كه هر روحی را قالبی دیگر باید. ارواح سگ و خوك و روباه و گرگ و آدمی را قوالب مختلف باید. همچنین هر معینی را كسوتی دگر باید، و هر لُبّی را قِشری دیگر، و هر روحی را قالبی دیگر، و هر درّی را صدفی دیگر.

پس چون آدمی از خواب درآید، آن كسوت كه در خیال یابد پیش معبّری برد. او بگوید كه هر كسوتی بر كدام معنی دلالت می كند. چنانچه مثلاً اگر كسی بود همدانی، و پدری دارد بغدادی، چون پدرنامه ای نویسد به فرزند خود، او زبان بغدادیان چه داند؟ پیش عربی برد كه زبان همدانی داند تا با او گوید كه هر كلمه بر كدام معنی دلالت می كند. همچنین معبّر كسی بود كه جانش با آن مَلَك الرؤیا آشنایی دارد، كه داند كه هر كسوتی بر كدام معنی دلالت می كند.

پس از اینجا می دان كه مرید چرا واقعه باپیر گوید زیرا كه پیر داند كه هر خاطری و خوابی و غیر آن كه برمرید گذر كند بر چه چیز دلالت كند در نهاد او. همچنین طبیب كه به نبض و قاروره۳۲ و رنگ و روی استدلال كند بر احوال بیمار تا او را آن مقصود است مكشوف گردد. از اینجا بود كه جلال ازل برایشان ثنا گوید كه: «اُمهُ یهدُون بِالحَقِ». «و جَعَلنا مِنهُم اَئِمَّه یهدُون بِاَمرِنا لَما صَبَرُوا و كانُوا بِآیاتِنا یوقنُون».

پس گوید: «و مَن اَحسَنُ قَولاً مِمَّن دَعا اِلَی الله و عَمِل صَالِحاً». ما را به دعا یاد دارد، و جهد آن كن كه خود را از میان اشغال بدر آوری كه من نیز درین شغل ام، والسلام. والحمدُللِه رَبِ العَالمینَ، و صلواتُه علی محمد و آلهِ اجمینَ.


(۶)

بسم الله الرحمن الرحیم

«و ما تَكونُ فِی شَأن». چون كار پیدا شود مشهود شود. شاهد شاهدی خود اظهار كند. پس در اظهار خود ترا اخفا كند. پس در اخفای، وجود مجرد بر بساط فردانیت پیدا شود، «جِئتُمُونا فرادی» روی بنماند. این وجود كه تو می بینی و می دانی ممزوج است، و این علم مدخول است. زیرا كه این علم خداوند خانه است به شركت اثاث البیت و خانه. و ناهیك بهذا القدر من جاوزنی كه هست، تعبیه راست. اول: «وَالاَرضَ مَددَ ناها»، آنگاه: «واَلقینا فیها روَاسِی»، آنگاه «مِن كُلَّ شَیء مَوزُون». آن «روَاسی» تعبیه در «ها» است كه: «و تَرَی الجِبالَ» و آن «مَدّدناها» را با «اَلَم تَرَاِلی رَبِك كیفَ مَدَّالظَّل» مقابله كند، تمام شرح بتابد و «یولِجُ اللیلَ فِی النَهارِ و یولِجُ النَهارَ فِی اللیلِ» بود. و در آن عالم، غالب این بود. تا خاك مفرد عرض نكنند، پس «رواسی ملقای» عرض نكنند. پس عهد بنتاود از شواهق آن رواسی.

این حقایق در طریقت نیاید. در ترازوی او، وزن این جوهر را كه در این «روَاسی شامِخات» به معدنی بود «و اَنبَتنافیها من كُل شَیء مَوزُون» مشهودی در این اوراق. طلایة این كارها بساط تعزز و كبریا بود. اجویة واقعه كه نوشته است از عظمت اینجا بود و حق است.

كمال جمال موجب درد است در كمال دولت عشق، زیرا كه كمال او به شرط شایستگی معشوقی است، و همان كمال سِبحلّ حِرمان است.

آنكه شنیده ای بُلسنَورا دردی است در سخن خرقانی قَدَّسَ اللهُ روحَهُ معنیش این است، ولیكن ممزوج بود. این شربت صرف داده اند. «الجبار المتكبر» را مزاج «الرؤف الرحیم الودود بالمر صاد» است. در ممزوجی حجاب عظمت بر خیزد و به مرگ خود كمال حجاب در حق سالكان آن به یكبارگی چنانكه هرگز و از و در راه نیاید. وحدیث نور سیاه، اشارتی دارد از این معنی، ولیكن همه به این و آن نتوان بست، حقایقی دیگر هم دارد و سَیكشِفُهُ الوقتُ اِن شاء اللهُ.

و حدیث یقین و شك درست است الی آخره.

ای عزیز من! آن فتح الباب كاری است كه چون فراخ شود، وجود عرش و كرسی در او ذره ای نماید.

سوال: «كدام نفس است كه گوید: اَلّلهُمَّ اعطِنِی ما یمكِنُ و مالا یمكِنُ». همت چون بلند شد همه درد سرست»، اشارت بدین است. هر همت كه در ممكنات است نه عالی بود آن، چون بدو رسد برسد، و چون علم دست بروی بازننهد، «تَعالُو نُومِن ساعهً» حاصل باشد واین منادی اشراق دیموم۳۳ از لیت است كه لباس كارها در او بسوزد. حدیث محال همه درست است، و سَیتممَّهُ الوقتُ اِن اشاء الله تعالی.

ای عزیز من! محال و جایز و ممكن در ترازوی عقل بود، و او مكیال ابواب الدار است. خواجه خانه، اعنی۳۴ النفس القدسیه، چون به مكیال امانت پیماید، نه هر چیزی را وزنی بود، محال و ممكن خود آنجا محال بود. و فتح باب، فتأمّل.

حدیث مناسبت اسم اعظم با قدرت ازلیت راست همچون نسبت سمع با بصر است یا نسبت مُدرك سمع با مدرك بصر. این سوال نه درست است. در راه طلب گنگ ولال باش كه محك از او معزول بود.

حدیث غلبت صفات مذموم بدانكه بر بساط صفا در اشراق انوار وقت، همه چیزی روشن تر بود، و آن منقبتی بزرگ بود. «لیبُدِی لَهُما ماوُِری عنَهمُا» اما تحفه ای در آن ظهور موعود است كه «‌وَطَفِقا یخصِفانِ عَلَیهِما مِن ورَق الجَنَّهِ». گفتیم و گریختیم.

فرق است میان حسد و غیرت. اما حقیقت آن است كه حسد روی در منعم علیه دارد، و غیرت روی در معشوق و عشق و حالت دارد.

سیمرغ مبارك باد كه او جز بر جزیرة كبریا و تعزز ننشیند، و به استقبال كم آید، چون آمد و بوس بر پای نهاد، اشارتی به روایتی بود، و بند برنهاد. ان شاء الله تا راه رجوع بسته شد، و تنبیه و تعلیل. زیاده فی «التبصره»، و هی مغنمه.

حدیث دیدن من، و سوال سخت نیكو است، و تصدیق و تفسیر همه نیكو است و درست است. و عجبتر آنكه از این معنی چیزی رفته است در این قرب، و روی نبشتن نیست و رخصت اثبات. بلی چون رسیم یاد دارد تا با یادم دهد به نشان بهست. در «یا حی و یا قَیوم»، آنگاه خود در مشافهت۳۵ برود، ان شاء الله تعالی.

حدیث خاطر با شعری بود و بر گذشت، و مبادا كه در آن باز ماند. اما این دلیل می كند كه آن مرد را نیز بیرون از مقولات مقبولات خالی بوده، و آنگاه خاطر قریب بود كه خاطر تصرف عقل انسانی بود، ولواحظ۳۶ قدسی فی شخوص نفس قدسی، و بریق المعیه امانت لاهوتی بود، خواطر اولین و آخرین به نسبت با آن مختصر بود.

حدیث: «با هیچ مگوی». ای والله، «كَلَّ لِسانُه»، سنت است. در این اقدام صدق، فَاعتَمِد ذلكَ.

حدیث: سوال عن خاطر خطر همراه خاطر است، زیرا كه آبگینه شكستن در او. مضمر است. اگر بر تو برجوی بود دریای دیگری شود. حق بوده است كه دست او بند كرده است تا آن ننویسد.

حدیث اسم اعظم یا در حرف، یا در حرف حرف. زیرا كه الف: الف است، ولام است، وفا. و درمیم یا درست مثلاً و «اَلحُرّیكفیهُ اِلا شاره».

و سلام الله ورحمته و بركاته و شوقی الیك. مجاور وضعی با رشید از راه یگانگی و رأفت صحبتی استیناف۳۷ كند كه كارها در بند این امثال است، سَیكشُفُه ُالعیانُ.


(۷)

بسم الله الرحمن الرحیم

و به نستعِین

مقلب القوب برهان الهیت در تقلیب قلوب اظهار می كند و نقض العزائم۳۸ و فسخ الهمم پیدا می شود. عزم جانب كژی درست است. «و َاللهُ غالبُ عَلی اَمرهِ» تا خود بعد از این چون بود. واگر او نیز بر دوام از اجلاس البیوت و مخدرات الستور نبود، شاید یكبارگی حمیتی كند، و روزی چند بجهد، كه سنت الهیت در هجرت فرمودن انبیاء و اولیاء و سالكان خود دانسته است، «من یهاجِر فِی سَبیلِ اللهِ یجِد فِی الاَرضِ مُراغَماً كثیراً وَ سَعَتهً» این جمله تنبیه داند و نظاره دل. و وقت می بود تا خود چه فرماید. و چون اشارتی رود، البته روا ندارد پای در پیش نهادن، كه بیم حجت بود.

مختص آمد اكرمه الله و از آمدن او آسایشها بود هم او را و هم ما را. اكنون بازگشت و نیك آگاهی فرا داد. لیكن مگر چنین مصلحت بود آنچه در مصالح وقت او بیند دریغ ندارد، و معاونت به اشارت و عبارت و دل و همت. و قدِ استَودعَ اللهُ دینَهُ و نَفسَه و اَمانَتَهُ و خَواتیمَ عَمَلهِ، و هولایضیعُ وَ دائعَه. انَه القادرُ الكریمُ الرؤفُ الرحیمُ. وَ الحمدُ للِه رَبِ اَلعَالمینَ.

  1. - مجموعه آثار فارسي احمد غزالي، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۵۸. ↑
  2. - درد ـ درد زادن ↑
  3. - جدا كردن طفل از مادر ـ جدايي ↑
  4. - قرص نان ↑
  5. - هم سخن شدن با همديگر ↑
  6. - كناره ها ↑
  7. - تنگنا ↑
  8. - تير ↑
  9. - نور ↑
  10. - دهانها ↑
  11. - نموداري ↑
  12. - برطرف كردن و دور كردن ↑
  13. - پاك كردن ـ از بين بردن ↑
  14. - اميدوارم ↑
  15. - نابود شود ↑
  16. - گريه كردن ↑
  17. - خود را به گريه زدن ↑
  18. - پيمانه ↑
  19. - بركة آب ↑
  20. - چشمه جوشان ↑
  21. - مدارا كردن ّ به نرمي برخورد كردن. ↑
  22. - نشانه هاي راه ↑
  23. - وامانده . مانده از هر چيزي ـ خيره چشم ↑
  24. - تشبّه به مردي كردن ↑
  25. - ازار ↑
  26. - جبّه ـ لباس شيوخ ↑
  27. - آيينه ↑
  28. - كوبه ↑
  29. - نورديده ↑
  30. - مغز ↑
  31. - بافنده ـ نساج ↑
  32. - بوُل ↑
  33. - بيابان بي آب و علف ↑
  34. - يعني ↑
  35. - رو بروي ↑
  36. - به دنبال چشم نگرنده ↑
  37. - از سر گرفتن ↑
  38. - شكستن استخوانها ↑