قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۷۰

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
گفت ذوالنون می‬شدم در بادیهبر توکل بی عصا و راویه
چل مرقع پوش رادیدم براهجان بداده جمله بر یک جایگاه
شورشی بر عقل بیهوشم فتادآتشی برجان پرجوشم فتاد
گفتم آخر این چه کار است ای خداسروران را چند اندازی ز پا
هاتفی گفتا کز این کار آگهیمخود کشیم و خود دیتشان می‬دهیم
گفتم آخر چند خواهی کشت زارگفت تا دارم دیت اینست کار
در خزانه تا دیت می‬ماندممی‬کشم تاتعزیت می‬ماندم
بکشمش وانگه بخونش درکشمگرد عالم سرنگونش درکشم
بعد از آن چون محو شد اجزای اوپا و سر گم شد ز سر تا پای او
عرضه دارم آفتاب طلعتشوز جمال خویش سازم خلعتش
خون او گلگونه رویش کنممعتکف بر خاک آن کویش کنم
سایۀ گردانمش در کوی خویشپس برآرم آفتاب روی خویش
چون برآید آفتاب روی منکی بماند سایۀ در کوی من
سایه چون ناچیز شد در آفتابجمله شد والله اعلم بالصواب
هرکه درحق محو شد از خود برستزانکه نتوان بود با او خودپرست
محو شو وز محو چندینی مگویصرف کن جانرا و چندینی مجوی
می ندانم دولتی زین بیش منمرد را کو گم شود از خویشتن