قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۷۳

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
آن یکی دایم ز بی‬خویشی خویشناله می‬کردی ز درویشی خویش
گفتش ابراهیم ادهم ای پسرفقر را ارزان خریدستی مگر
مرد گفتش این سخن ناید بکارکس خرد درویشی آخر شرم دار
گفت من باری بجان بخریده‬امپس به ملک عالمش بگزیده‬ام
می‬خرم یک دم بصد عالم هنوززانکه به می‬ارزدم هر دم هنوز
چونکه ارزان یافتم من این متاعپادشاهی را بکل کردم وداع
لاجرم من قدر می‬دانم نه توشکر این بر خویش می‬خوانم نه تو
اهل همت جان و تن درباختندسالها با سوختن در ساختند
مرغ همتشان بحضرت شد قرینهم ز دنیا درگذشت و هم ز دین
گر تو مرد این چنین همت نۀدور شو کاهل ولینعمت نۀ