قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۷۹

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
غازیئی از کافری بس سرفرازخواست مهلت تا که بگذارد نماز
چون بشد غازی نماز خویش کردباز آمد جنگ همچون پیش کرد
بود کافر را نمازی آن خویشخواست او هم مهل و بیرون شد ز پیش
گوشۀ بگزید کافر پاک ترپس نهاد او پیش بت برخاک سر
غازیش چون دید سر برخاک راهگفت نصرت یافتم زین جایگاه
خواست تا تیغی زند بر وی نهانهاتفش آواز داد از آسمان
کاینهمه بد عهد از سر تا به پایخوش وفا و عهد می‬آری بجای
او نزد تیغت چو اول داد مهلتو اگر تیغش زنی جهلست جهل
ای تو اوفوالعهد برنا خواندۀگشته کج بر عهد خود ناماندۀ
چون نکوئی کرد با تو پیش از اینناجوانمردی مکن تو بیش از این
او نکوئی کرد تو بد می‬کنیبا کسان آن کن که با خود می‬کنی
بودت از کافر وفا و ایمنیکن وفاداری اگر تو مؤمنی
ای مسلمان نامسلم آمدیدر وفا از کافری کم آمدی
رفت غازی زین سخن ازجای خویشدر عرق گم دید سر تا پای خویش
کافرش چون دید گریان ماندهتیغش اندر دست و حیران مانده
گفت گریان ازچۀ بر گوی راستگفت کردند این زمانم بازخواست
بی‬وفا گفتند از بهر توأماین چنین حیران من از قهر توأم
چون شنود این حال کافر آشکارنعرۀ زد پس از آن بگریست زار
گفت جباری که با محبوب خویشاز برای دشمن معیوب خویش
ازوفاداری کند چندین عتابچون کنم من بی‬وفائی بی‬حساب
عرضه کن اسلام تا دین آورمشرک سوزم شرع آئین آورم
ای دریغا بر دلم بندی چنین بی‬خبر من از خداوندی چنین
بس که با مطلوب خود ای بی‬ادببی‬وفائی کردۀ تو در طلب
لیک صبرم هست تا طاس فلکجمله در رویت بگوید یک بیک