بود مردی شیردل خصم افکنیگشت سالی چند عاشق بر زنی
داشت بر چشم آن زن همچون نگاریکسر ناخن سپیدی آشکار
زان سپیدی مرد بودی بیخبرگرچه بسیاری بزن کردی نظر
مرد عاشق چون بود در عشق زارکی خبر یابد ز عیب چشم یار
بعد از آن کم گشت عشق آن مرد راداروئی آمد پدید آن درد را
عشق آن زن در دلش نقصان گرفتکار او برخویشتن آسان گرفت
پس بدید آن مرد عیب چشم یاراین سپیدی گفت کی شد آشکار
گفت آن ساعت که شد عشق تو کمچشم من عیب آن زمان آورد هم
چون ترا در عشق نقصان شد پدیدعیب اندر چشم من زان شد پدید
کردۀ از وسوسه پر شور دلهم ببین یک عیب خود ای کور دل
چند جوئی دیگران را عیب بازعیب خود باری بجو از جیب باز
تا چو بر تو عیب تو آید گراننبودت پروای عیب دیگران