قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۰۲

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
وقت مردن بوعلی رودبارگفت جانم بر لب آمد ز انتظار
آسمان را در همه بگشاده‬انددر بهشتم مسندی بنهاده‬اند
همچو بلبل قدسیان خوش سرایبانگ می‬دارند کای عاشق درآی
شکر میکن پس به شادی می‬خرامزانکه هرگز کس ندیده است این مقام
گرچه این انعام و این توفیق هستمی ندارد جانم از تحقیق دست
زانکه می‬گوید مرا با این چکاردادۀ عمری درازم انتظار
نیست برگم تا چو اهل شهوتیسر فرو آرم باندک رشوتی
عشق تو با جان من درهم سرشتمن نه دوزخ دانم اینجا نی بهشت
گر بسوزی همچو خاکستر مرادر نیابد جز تو کس دیگر مرا
من ترادانم نه دین نه کافرمنگذرم من زین اگر تو بگذری
من ترا خواهم ترا دانم تراهم تو جانمرا و هم جانم ترا
حاجت من در همه عالم توئیاین جهان و آن جهانم هم توئی
حاجت این دل شده موئی برآریک نفس با من بهم هوئی برآر
جان من گر سرکشد موئی ز توجان ببر هائی ز من هوئی ز تو