قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۰۷

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
گفت چون محمود شمع خسروانرفت از غزنی بحرب هندوان
هندوان را لشگر انبوه دیددل از آن انبوه پر اندوه دید
نذر کرد آن روز شاه دادگرگفت اگر یابم بر این لشگر ظفر
هر غنیمت کافتدم این جایگاهجمله برسانم بدرویشان راه
عاقبت چون یافت نصرت شهریاربس غنیمت گرد آمد بی‬شمار
بود یک جزو غنیمت از قیاسبرتر از صد خاطر حکمت شناس
چون زحد بیرون غنیمت یافتندوان سیه رویان هزیمت یافتند
شه کسی را گفت حالی ازکسانکاین غنیمت را بدرویشان رسان
زانکه باحق نذر کردم از نخستتا در این عهد و وفا باشم درست
هر کسی گفتند چندین مال و زرچون توان دادن بمشتی بیهتر
یا سپه را ده که کینه می‬کشندیا بگو تا در خزینه می‬کشند
شه درین اندیشه سر گردان بمانددر میان این و آن حیران بماند
بوالحسینی بود بس فرزانۀلیکمردی بیدلی دیوانۀ
می‬گذشت او در میان آن سپاهچون بدید از دور او را پادشاه
گفت آن دیوانه را فرمان کنمزو بپرسم هرچه گوید آن کنم
چونکه آزادست از شاه و سپاهبی‬غرض گوید سخن از جایگاه
خواند آن دیوانه را شاه جهانپس نهاد آن قصه با او در میان
بیدل دیوانه گفت ای پادشاهکارت آمد با دو جو این جایگاه
گر نخواهی داشت با او کار نیزتو بدو جو زین میندیش ای عزیز
ور دگر با اوت خواهد بود کارپس مکن اینجا دو جو کم شرم دار
حق چو نصرت داد و کارت کرد راستاو بکرد آن خود آن تو کجاست
عاقبت محمود کرد آن زر نثارعاقبت محمود گشت آن شهریار