قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۰۹

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
بوعلی طوسی که پیر عهد بودسالک وادی جد و جهد بود
آنکه او آنجا بناز و عز رسیدمی ندانم هیچکس هرگز رسید
گفت فردا اهل دوزخ زار زاراهل جنت را بپرسند آشکار
کز خوشی جنت و ذوق وصالحال خود گوئید تا خود چیست حال
اهل جنت جمله گویند آن زمانخوشی فردوس خود شد از میان
زانکه ما را در بهشت با کمالروی بنمود آفتاب آن جمال
چون جمال او بما نزدیک شدهشت خلد از شرم آن تاریک شد
در فروغ آن جمال جانفشانخلد را نی نام ماند ونی نشان
چون بگویند اهل جنت حال خویشاهل دوزخ در جواب آیند پیش
کای شما فارغ ز فردوس جنانهرچه گفتید آنچنانست آنچنان
زانکه ما کاصحاب جای ناخوشیماز قدم تا فرق غرق آتشیم
روی چون بنمود ما را آشکارحسرت واماندگی از روی یار
چون شدیم آگه که ماافتاده‬ایموز چنان روئی جدا افتاده‬ایم
ز آتش حسرت دل ناشادماآتش دوزخ ببرد از یاد ما
هرکجا کاین آتش آمد کارگرز آتش دوزخ کجا ماند اثر
هر کرا شد در رهش حسرت پدیدکی تواند کرد او غیرت پدید
حسرت و آه و جراحت بایدتدر جراحت ذوق و راحت بایدت
گردرایمنزل تو مجروح آمدیمحرم خلوتگه روح آمدی
گر تو مجروحی دم از عالم مزنداغ می نه وز جراحت دم مزن