قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۱۷

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
یک شبی محمود می‬شد با سپاهخاک بیزی دید سر بر خاک راه
کرده بر هر جای کوهی خاک بیششاه چون آن دید بازو بند خویش
در میان کوه خاک او فکندپس براند آنگاه چون بادی سمند
چون دگر شب باز آمد شهریاردید او را همچنان مشغول کار
گفت آخر آنچه دوش آن یافتیده خراج عالم آسان یافتی
همچنان این خاک می بیزی تو بازپادشاهی کن که گشتی بی‬نیاز
خاک بیزش گفت آن زین یافتمآنچنان گنجی نهان زین یافتم
چون از این دردولتم گشت آشکارتا که جاندارم مرا اینست کار
مرد این در باش تا بگشایدتسر متاب از راه تا بنمایدت
بستۀ جز چشم تو پیوسته نیسترو طلب کن زانکه این در بسته نیست