مقاله ثانیه
در سخن هدهد بامرغان برای طلب سیمرغ
مجمعی کردند مرغان جهانهرچه بودند آشکارا و نهان
جمله گفتند این زمان در روزگارنیست خالی هیچ شهر از شهریار
از چه رو اقلیم ما را شاه نیستبیش از این بیشاه بودن راه نیست
یکدگر را شاید ار یاری کنیمپادشاهی را طلبکاری کنیم
زانکه بیکشور بود چون پادشاهنظم و ترتیبی نماند در سپاه
پس همه در جایگاهی آمدندسر بسر جویای شاهی آمدند
هدهد آشفته دل پر انتظاردر میان جمع آمد بیقرار
حلۀ بود از طریقت در برشافسری بود از حقیقت بر سرش
تیز فهمی بود در راه آمدهاز بد و از نیک آگاه آمده
گفت ای مرغان منم بیهیچ ریبهم برید حضرت و هم پیک غیب
هم زحضرت من خبردار آمدمهم ز فطرت صاحب اسرار آمدم
آنکه بسم الله در منقار یافتدور نبود گر بسی اسرار یافت
میگذارم در غم خود روزگارهیچ کس را نیست با من هیچکار
چون من آزادم ز خلقان جهانخلق آزادند از من بیگمان
چون منم مشغول درد پادشاههرگزم دردی نباشد از سپاه
آب پیمایم ز وهم خویشتنرازها دانم بسی زین بیش من
با سلیمان در سخن بیش آمدملاجرم از خیل او پیش آمدم
هرکه غایب شد ز ملکش ای عجبزو نپرسید و نکرد او را طلب
من چو غایب گشتم از وی یک زمانکرد هر جانب طلبکاری روان
زانکه مینشکیبد از من یک نفسهدهدی را تا ابد این قدر بس
نامۀ او بردم و باز آمدمپیش او در پرده همراز آمدم
هر که او مطلوب پیغمبر بودزیبدش بر فرق اگر افسر بود
هر که مذکور خدا آمد بخیرکی رسد در گرد سیرش هیچ طیر
سالها در بحر و برمیگشتهامپای اندر ره بسر میگشتهام
وادی و کوه و بیابان رفتهامعالمی در عهد طوفان رفتهام
با سلیمان در سفرها بودهامعرصۀ عالم بسی پیمودهام
پادشاه خویش را دانستهامچون روم تنها چو نتوانستهام
پس شما با من اگر همره شویدمحرم آن شاه و آن درگه شوید
وارهید از ننگ خودبینی خویشاز غم و تشویر بیدینی خویش
هر که در وی باخت از جان خود برستدر ره جانان ز نیک و بد برست
جان فشانید وقدم در ره نهیدپای کوبان سر بدان درگه نهید
هست ما را پادشاهی بیخلافدر پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام او سیمرغ سلطان طیوراو بما نزدیک و ما زو دور دور
در حمای عزتست آرام اونیست حد هر زبانی نام او
صدهزاران پرده دارد بیشترهم زنور و هم ز ظلمت بیشتر
در دو عالم نیست کس را زهرۀتا تواند یافت از وی بهرۀ
دائماً او پادشاه مطلق استدر کمال عز خود مستغرق است
فهم طایر چون پرد آنجا که اوستکی رسد علم و خردآنجا که اوست
نی بدور و نی شکیبائی ازوصد هزاران خلق سودائی ازو
وصف او جز کار جان پاک نیستعقل را سرمایۀ ادراک نیست
لاجرم هم عقل و هم جان خیره مانددر صفاتش با دو چشم تیره ماند
هیچ دانائی کمال اوندیدهیچ بینائی جمال او ندید
در کمالش آفرینش ره نیافتدانش از پی رفت و بینش ره نیافت
قسم خلقان زان کمال و زان جمالهست گر برهم نهی مشتی خیال
بر خیالی کی توان این ره سپردتو بماهی کی توانی مه سپرد
صد هزاران سر چو گوی آنجا بودهای های و هوی هوی آنجا بود
بس که خشکی بس که دریا در ره استتا نپنداری که راهی کوته است
شیرمردی باید این ره را شگرفزانکه ره دور است و دریا ژرف ژرف
روی آن دارد که حیران میرویمدر رهش گریان و خندان میرویم
گر نشان یابیم از آن کاری بودور نه بی او زیستن عاری بود
جاان بیجانان کجا آید بکارگر تو مردی جان بیجانان مدار
مردمی باید تمام این راه راجان فشاندن باید این درگاه را
دست باید شست از جان مردوارتا توان گفتن که هستی مردکار
جان بیجانان نیرزد هیچ چیزهمچو مردان برفشان جان عزیز
گر تو جانی برفشانی مردواربس که جانان جان کند بر تو نثار