قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۲۱

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
گشت عاشق بر ایاز آن مفلسیوین سخن شد فاش در هر مجلسی
چون سواره رفتی اندر ره ایاسمی‬دویدی آن گدای حق شناس
چون به میدان آمدی آن مشکمویهیچ سوئی ننگرستی جز باوی
این سخن گفتند با محمود بازکان گدا گردیده عاشق بر ایاز
روز دیگر چون به میدان شد غلاممی‬دوید آن رند باعاشق تمام
چشم بر گوی ایاز آورده بودگوئیا چون گوی چوگان خورده بود
کرد پنهان سوی او سلطان نگاهدید جانش همچو جورویش چو کاه
پشت چون چوگان و سرگردان چو گویمی‬دوید از هر سر میدان چو گوی
خواند پس محمودش و گفت ای گداخواستی هم کاسگی با پادشا
رند گفتش گر گدایم گر نیمعشقبازی را ز تو کمتر نیم
عشق و افلاسند در همسایگیهست این سرمایۀ بی مایگی
عشق از افلاس می‬گیرد نمکعشق مفلس را سزد بی هیچ شک
تو جهانداری و دل افروختهعشق را باید چو من دل سوخته
ساز وصل است آنچه تو داری و بسصبر کن با درد هجران یک نفس
وصل را چندین چه سازی کار و بارهجر را گر مرد عشقی پایدار
شاه گفتش ای ز هستی بیخبرچون همه بر گوی می‬داری نظر
گفت زیرا او چو من سرگشته استمن چو او او همچو من آغشته است
قدر من او داند ومن آن اوهر دو یک گوئیم در چوگان او
هر دو در سرگشتگی افتاده‬ایمبی سر و بی بن بپا استاده‬ایم
او خبر دارد زمن من هم ازوباز می‬گوئیم مشتی غم ازو
دولتی تر آمد از من گوی راهکاسب او را نعل بوسد گاهگاه
گوچه همچون گوی بی پا و سرملیک من از گوی محنت کش ترم
گوی بر تن زخم از چوگان خوردوین گدای دل شده بر جان خورد
گوی گر چه زخم دارد بیقیاساز پی او می‬دود آخر ایاس
من اگرچه زخم دارم بیش ازودر پی اویم نیایم پیش از او
گوی گه گه در حضور افتاده استوین گدا پیوسته دور افتاده است
آخر او را چون حضوری می‬رسداز می وصلش سروری می‬رسد
من نمی‬یارم بوصلش بوی بردگوی وصلی یافت ازمن گوی برد
شهریارش گفت کای درویش مندعوی افلاس کردی پیش من
گر نمی‬گوئی دروغ ای بینوادعوی افلاس را آور گوا
گفت تا جانم بود مفلس نیممدعی باشم از این مجلس نیم
لیک اگر در عشق گشتم جان فشانجان فشاندن هست مفلس را نشان
در تو ای محمود کو معنی عشقجانفشان ورنه مکن دعوی عشق
این بگفت و بود حرفش بر زبانکه به جانان داد جان را در زمان
چون بداد آن رند جان درخاک راهشد جهان محمود را از غم سیاه
گر به نزدیک تو جان بازیست خوردتو درآ تا خود به بینی دستبرد
گر ترا گویند یکساعت در آیتا تو زین ره بشنوی بانگ درآی
آنچنان بی پا و سر گردی مدامکه ببازی هرچه را داری مدام
چون در افتی تا خبر باشد تراعقل و جان زیر و زبر باشد ترا